۱۰ دی ۱۳۸۶

عُبور

از نیمه‌شب نیم ساعت هم گذشته و من 8 صبح فردا قرار یک مصاحبه‌ی مهم کاری دارم و نشسته‌ام پشت این مانیتور و دارم می‌نویسم. نمی‌دانم چرا این موقع شب هوس شعر کرده‌ام! شاید به خاطر این کارِ کیوسک باشد که تازه شنیده‌ام: ا

"بی تو هر روز غروبی دلگیره...

روح آواز تو چنگ شب اسیره..."


یکی از مجموعه‌های شعر کتابخانه را بر‌می‌دارم و انتخاب می‌کنم:

*"...سفر ادامه دارد و بهار، با تمامِ وُسعتش،

مرا که مانده‌ام به شهر‌بندِ یک افق

به بی‌‌کرانه می‌برد.

و من به شکرِ این صفا و

این رهاییِ رهاتر از خدا،

تمامِ بودِ خویش را

ـ که لحظه‌ای‌ست از ترنمِ غریبِ سیره‌ای ـ

نثارِ بی‌کرانیِ تو می‌کنم

زمان ادامه دارد و سفر تمام می‌شود."

می‌چسبد. شعر‌خوانی در شب‌های سرد زمستانی می‌چسبد انگار. نوشتن هم... ا


*شفیعی کدکنی، برگزیده‌ی شعرها، عبور

۸ دی ۱۳۸۶

یک‌ساله

اولین پُست جدی این وبلاگ 5 دی‌ماه 85 نوشته شد. الان هم که در اولین ساعت‌های 8دی 86 هستیم. این یعنی حدود 3 روز از یک‌سالگی این‌جا می‌گذرد. زیاد خوشحالم که جایی هست که روزهای این یک سال را ثبت کرده‌ام تا لذت مرور خاطراتی که اگر همه‌شان شاد نیستند، دوره کردنشان همیشه پر است از لذت، از دستم نرود. بیش‌تر از 200 پُست نوشتم در این یک سال و زندگی‌ها کردم با این صفحه‌ی آبی و آرام مجازی. فکر کنم اگر بخواهم یک صفت ثابت بگویم که جریان داشته در این سطرهای روزها و شب‌های یک ساله، همان آرام بودن است. این کلمه را دوست دارم و سعی کردم این‌جا را همان‌طور که دوست دارم بسازم. نمی‌دانم آن‌ها که گاهی این‌جا را خوانده‌اند، برداشتشان چه بوده اما همیشه امیدوار بودم که آرام دکمه‌ی ضربدر بالای صفحه را بزنند و با آبی و سفید هر پُست خداحافظی کنند.
موفق بوده‌ام؟

۳ دی ۱۳۸۶

نَفَس


به زندگی عادی برگشتم. بعد از نزدیک به یک هفته کار فشرده و دویدن‌های بی‌امان، امروز به زندگی عادی برگشتم. جشن چلچراغ خوب بود به نظرم. یعنی همه‌ی آن خستگی‌ها نتیجه داد. کمی خشک‌تر از جشن‌های سال‌های پیش بود ولی منظم بود و خوب. آقای خاتمی هم آمد و فال گرفت و بی‌دریغ تشویق شد. می‌دانم که بیشتر مخاطبین چلچراغ احتمالاً به قشر خاصی محدود می‌شوند ولی انتظار این همه محبوبیت خاتمی را بین همین قشر خاص هم نداشتم! فاطمه معتمد آریا هم خودش را کُشت آن‌قدر از خاتمی تعریف کرد. محسن‌خان نامجو هم آمد روی سِن و جایزه‌ی نبوغ موسیقاییش را گرفت و کمی گله کرد از پخش آثارش و رفت. خیلی با آن نامجویِ شیطان و بازیگوش کارهایش فاصله داشت؛ لابد فشار زیاد است رویش و می‌خواهد محافظه‌کار باشد تا بماند. هوشنگ مرادی کرمانی عزیز هم آمد و با آن لهجه‌ی شیرینش گفت که به قول کرمانی‌ها"قدم بلند شد" از این همه تشویق. یاد قیصر هم که گرامی داشته شد با صدای حسین زمان و حرف‌های آقای عموزاده و خانم شریعت‌رضوی. جشن خوبی بود. چقدر امیدوارم که پایدار بماند این جمع‌شدن‌های چند هزار نفری هم‌نسل‌هایمان و شادی کردن‌ها و فریاد‌زدن‌های بی‌امان... امیدوارم.

عکس: برنا‌نیوز
لینک عکس‌ از: ساز مخالف

گزارش شیما شهرابی در اعتماد
شب چله سوم و در جستجوی زمان از دست رفته

۳۰ آذر ۱۳۸۶

سُک‌سُک

چند بار آمده باشم که پُست بنویسم و بلاگر فیلتر بوده باشد خوب است؟ همین می‌شود که از یک هفته می‌گذرد و چیزی این‌جا نمی‌نویسم!
آن مدتی که کامپیوترم خراب بود اما بی‌دریغ می‌نوشتم. اصلاً خوره‌ی نوشتن گرفته بودم و دفتر خاطراتم که دو سال خالی مانده بود، پشت هم سیاه می‌شد. گرچه از اخبار دور بودم و کمی گیج می‌زدم ولی تجربه‌ی بدی نبود. وقت بیشتری داشتم در روز که کتاب بخوانم و بنویسم و کلاً کارهای مفید انجام دهم. ولی زیاد خوشحالم که باز برگشتم به دنیای پر از هیجان مجازی.
ا

۲۲ آذر ۱۳۸۶

برف

چه حیف
میزبان خوبی نبودم
برای اولین دانه برفی
که بر پلکم نشست
عباس کیارستمی، گرگی در کمین

۲۱ آذر ۱۳۸۶

سفر به شهر هزار خاطره

هزار زرد و سرخ را به جانم ریخته این خیابان های پر درخت. ا
خاطره ها را که دیگر نمی شمارم... ا

۱۴ آذر ۱۳۸۶

لال

به شدت موضوعات متفاوتی دارم برای صحبت ولی اوضاع کامپیوترم خراب است و در دست تعمیر! ا
نمیدانم چرا این وقت ها آدم صحبتش می گیرد! فعلاً تا اطلاع ثانوی مجبورم روی کاغذ بنویسم. امیدوارم بعد از صحت کامپیوتر عزیز منتشر کنم درفشانی های کاغذیم را! ا

۱۲ آذر ۱۳۸۶

سپید سپید سپید

شیفتگیم بی‌حد شده امشب. آن زخمه‌های تار را که می‌شنیدم، در روزهای عادی هم از خود بی‌خود می‌شدم؛ مخصوصاً آن‌جا که می‌گوید: ا
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم"
از دیده رهِ کوی تو با اشک بشویم
با حالِ نزارم...*" ا
چه برسد به امشب که باد دانه‌های سپیدش را هم می‌رقصاند و هزار هزار روی شیشه‌ی جلوی رویم پرتاب می‌کند! یادم نمی‌آید در این سال‌ها هرگز این‌طور از باریدن برف ذوق‌زده شده باشم. ترکیب بی‌مانندی شده این هجوم باد و برف و موسیقی. بی‌مقدار خوبم... ا

ممنون از دوستی که بودنش بهانه‌ای شد که این‌همه لذت را تجربه کنم. ا


از ترانه‌ی صیاد- علیرضا افتخاری*

۸ آذر ۱۳۸۶

*ما هیچ، ما نگاه

به قول رضای خانه‌ی سبز که این روزها در جستجوی سرزمین سبزش است:
"باید از دست دادن را یاد بگیریم
و به‌دست آوردن را
و از همه مهمتر، رفتن را..."
متاسفم برای دوستی قدیمی که مطمئنم نمی‌بیند این‌جا را.
متاسفم.

*عنوان یکی از کتاب‌های شعر سهراب سپهری

۵ آذر ۱۳۸۶

آرام

چند بار سی‌‌دی را می‌گذارم در پلِیر داخل ماشین و نمی‌خواندش. از بس گوش داده‌ام پر از خَش شده ...
جاده که ارتفاع می‌گیرد، درست هنگام گذشتن از شیب نسبتاً تند خیابانِ پردرخت، پدیدار شدنِ قُرص روشنش عجیب زیباست...
ناگهان شروع می‌کند به خواندن:
"رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن...*"

*از آلبوم آخرین غزل رومی

۱ آذر ۱۳۸۶

کُند

جز همان کارهای همیشگی، کار جدیدی نمی‌کنم. برنامه‌هایم همان‌هاست ولی نمی‌دانم چرا این‌قدر عقب افتاده‌ام از این دنیای مجازی. کانِکت که می‌شوم، دلهره می‌گیرم از این همه وبلاگ و خبر نخوانده و این‌جا که روزهاست تازه نشده...
دچار کندی هیجانیم به قول آن دوست عزیر لابُد! ا

۲۶ آبان ۱۳۸۶

بهنا



همیشه فکر می‌کردم در روزهایی که احوال مردم چندان خوش نیست، علت ناخوشی می‌تواند نگرانی برای درگرفتن یک جنگ مصیبت‌بار باشد، ناراحتی برای ناامنی شایع در کوچه و خیابان به دست مامورانِ ایجادِ امنیت باشد، عصبانیت از دست سیاستمداران بی‌فکر و خودخواه باشد و یا دیگر علت‌های تلخ و دشوارِ زندگی مثل بی‌کاری، فقر، غم مسکن و...، نقش کسانی که نام هنرمند رویشان است، خیلی مهم می‌شود. آن‌قدر مهم که می‌توانند لحظه‌های خوش بیافرینند و باعث شوند فراموش کنیم، برای چند لحظه‌ای لااقل، مشکل‌ها را و امید را راه دهیم به دل‌ها و این کار بزرگی است به نظرم.

گروه بهنا این کار را خوب بلد است. اصلاً فکر نمی‌کردم دو ساعتی که پای اجرای مشترکشان نشستم، به یکی از بهترین و سرخوشانه‌ترین تجربه‌های کنسرت رفتنم بدل شود و آن‌قدر به هیجان بیایم از نوع خاص موسیقیشان که ترکیبی بود از پیانو الکتریک و درامز و گیتار باس و تار و دیوان و عود.
چیزی که این‌قدر لذت‌بخش می‌کرد اجرا را روحیه‌ی عالی و انرژی مثبت فراوانِ اعضای گروه، به خصوص رامین بهنا و بابک ریاحی‌پور بود که بر خلاف تصویر خشک و رسمی‌ای که عمدتاً از اجراهای زنده‌ی بی‌کلام در ذهن داریم، نه تنها از سر و صدا و ابراز احساسات تماشاگران در زمانِ نوازندگی ناراحت نمی‌شدند، گاهی هم تشویقشان می‌کردند برای همراهی.
اگر دنبال آفریدن چند لحظه‌ی شاد و ماندگار در روزمره‌هایتان هستید، لطفاً اجرایشان را از دست ندهید. تا یکشنبه، 27 آبان در سالن اختصاصی کاخ نیاوران ادامه دارد.

اطلاعات بشتر را از این‌جا بگیرید.
عکس از: پایگاه خبری فرهنگ و آهنگ

۲۱ آبان ۱۳۸۶

دروغ‌های حقیقی

امروز بارها و بارها بخش‌هایی از مراسم حضور جناب رئیس جمهور محترم از سیمای دلپذیر کشورمان پخش شد تا همه باور کنیم که گل و بلبل در مملکت بیداد می‌کند و از بس همه‌ی دانشجویان و دانشگاهیان حامیِ دولت گرامی‌اند، آدم دلش برای دو کلمه‌ی انتقادی تنگ می‌شود! پشت سر هم الله‌اکبر و کف و سوت و تشویق بود که به تایید سخنانِ رئیس، به سویش پرتاب می‌شد. در ابتدای مراسم هم که گلباران مقدمش حکایت کم‌نظیری بود و اوج همدلی همگان با ایشان را می‌رساند!

و اما اصل داستان، حکایت دیگری بوده انگار:
"مراسم سخنرانی احمدی نژاد امروز در حالی در دانشگاه برگزار شد كه حتی تا روز گذشته هیچ گونه اطلاع رسانی در مورد برگزاری این مراسم انجام نشده بود و دانشجویان دانشگاه از آن بی خبر بودند. صبح امروز سالن سخنرانی احمدی نژاد مملو از دانشجویان بسیج دانشگاههای دیگر بود كه به طور سازمان دهی شده به دانشگاه آمده بودند بنابر این دانشجویان دانشگاه علم و صنعت نتوانستند در مراسم حضور یابند."

خواندن ادامه در سایت نوروز

۱۹ آبان ۱۳۸۶

باز

آبی‌تر از این دیگر نمی‌شود... آسمان! ا

۱۸ آبان ۱۳۸۶

ریشه‌ها

ا"سر صف ایستاده ایم، در دبیرستان خواجه عبدالله انصاری. آخرین شماره مجله سروش نوجوان را در می آورم و به دوستم گلی سیف‌اللهی نشان می دهم: آگهی مسابقه پذیرش خبرنگار افتخاری. در مسابقه شرکت می کنیم، هر کدام مطلبی می نویسیم و اگرچه جزو بهترینها نیستیم؛ ناممان در میان 100 نفر اولین گروه خبرنگاران افتخاری مجله سروش نوجوان چاپ می شود. چون تهرانی هستیم، دعوت می شویم به جلسه ای برای آشنایی با اداره کنندگان سروش نوجوان. سه نام شورای سردبیری، قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، جلسه را اداره می کنند و نویسندگان مجله نیز همه هستند. در آن روز جمعه، در آن جلسه شلوغ، در آن گفت و شنودهای رودررو، در آن فضای عجیب برای آن سالها، سرنوشت من برای همیشه تغییر می کند."

چقدر زیباست این نوشته‌ی شادی صدر و چقدر حسش به سروش نوجوانِ قیصر امین‌پور شبیه حس من است به چلچراغِ آقای خلیلی. همان هیجان‌ها برای خبرنگار افتخاری شدن و همان شادی‌ها از دیدنِ آن‌همه نویسنده‌ی حسابی در اتاق‌های کوچکِ مجله...
ریشه‌های شادی را از دست ندهید. تصویرهای غمناک و زیبا را یک‌جا دارد سطرهای دلنشینش. ا

۱۷ آبان ۱۳۸۶

فاجعه


حماقت انگار حد و مرز هم نمی‌شناسد! کسی می‌داند این دختر بچه‌ها چند ساله‌اند؟ اصلاً می‌فهمند این جمله‌ها یعنی چه یا فکر می‌کنند بازی کودکانه‌ای است گرفتن یک پرده و پوشاندن صورت جلوی دوربین؟! به چهره‌ی خندان و مملو از رضایت تنها بزرگسال حاضر در ردیف اول، گوشه‌ی سمت راست عکس دقت کنید. لابد دارد کیف می‌کند از این‌همه تعهد و شجاعت گروه زیردستش! انعکاس رسانه‌ای و سواستفاده‌های دولت‌ها خارجی از این تصویر‌ها به درک. این نسل چه گناهی کرده که این‌طور شستشوی مغزی و فکری داده می‌شود؟

منبع: نمای آینده

۱۶ آبان ۱۳۸۶

نمایشگاه مطبوعات

چهاردهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات افتتاح شد.
این جمله را شاید بتوانید در تعدادی از روزنامه‌ها و مجلات این روزها پیدا کنید. ولی تبلیغات برای این رخداد که احتمالاً باید بزرگترین رخداد در عرصه‌ی مطبوعات کشور باشد، در حد صفر است! کافیست عبارت "نمایشگاه مطبوعات" را در گوگل جستجو کنید تا با اطلاعات احمقانه و به‌درد‌نخوری روبرو شوید که فقط گیج‌کننده است! یکی دو روزی بود که داشتم دنبال مکان برگزاری نمایشگاه می‌گشتم و چیزی پیدا نمی‌کردم. مسخره نیست؟
حتی چند روزنامه و مجله که برنامه‌ی حضور تحریریه‌شان در غرفه‌ها را نوشته بودند، هیچ اشاره‌ای به مکان برگزاری نکردند! محض رضای خدا یک تبلیغ هم در صفحه‌ی اول نشریاتِ روی پیشخوان ندیدم. در یک روزنامه هم عکسی چاپ شده بود که مربوط به نمایشگاه سیزدهم (پارسال) بود و مکان را محل دائمی نمایشگاه‌ها معرفی می‌کرد و بر وخامت و گیج‌کنندگی اوضاع می‌افزود! فقط تصادفاً در یکی از لایی‌های همشهریِ امروز، آدرس نمایشگاه را پیدا کردم:
خیابان حجاب، مرکز آفرینش‌های فرهنگی و هنری
ساعت بازدید هم از 9 صبح تا 7 عصر است و از امروز احتمالاً به مدت یک هفته ادامه دارد.
با این حجم تبلیغات البته واضح است که استقبالی نخواهد شد. بماند که وضع اسفناک مطبوعات در ایران هم دل و دماغی برای بازدید نمی‌گذارد. فقط امیدوارم در روزهای آینده 4 تبلیغ بر در و دیوار شهر و در روزنامه‌هایی که غرفه دارند، ببینیم!

احتملاً مرتبط:
فصل‌نامه‌ی مدرسه توقیف شد
عالیست. نه؟! ا

۱۲ آبان ۱۳۸۶

یکی نبود...

از خانه که بیرون می‌زنم، برای خریدن روزنامه، پیاده‌روی و شنیدن موسیقی، هواخوری ساده و یا حتی گذاشتن آشغال در سطلی که هیچ وقت سر جایش نیست و مجبور می‌شوی بیشتر راه بروی تا به سطلِ سر خیابانِ بعدی برسی، همهمه‌ی کلمات است که می‌خواهد از سرم بیرون بزند و خودش را جایی، روی کاغذپاره‌ای، حاشیه‌ی کتابی و یا فایلی با فرمت doc ثبت کند. دیدن موج اشتیاق در چشمان پسرک بازیگوش که از پله‌های اسبابِ عجیب و غریبِ بازی وسط پارک بالا می‌رود و به خودش جرات می‌دهد تا از دالانی رد شود که انتهایش به سرسره‌ای با شیب ملایم می‌رسد و سرشارش می‌کند از بهانه‌های کوچکِ شادی، چشم دوختن به آسمانی که امروز بی‌لک بود و بیشتر بهار را به خاطر می‌آورد تا پاییز، رد شدن منظره‌ی هنوز سبزِ چمن‌های مسیر از برابرِ قدم‌های پرشتابِ مردمِ خیابانِ باریک و لمس باد خنکی که این یکی نشان از پاییزی واقعی داشت، همه و همه جریان زندگی را به خاطر می‌آورد و از بودن می‌گوید. حتی برای کسی که با تمامِ سیاه‌پوشانِ جهان احساسِ نزدیکی کند و غم مبهمی در حوالی لحظه‌هایش جاری باشد.

عکس روی جلد چلچراغِ این هفته همان است که انتظارش را داشتم.

با تیتری که می‌گوید:

"دوباره مثل تو آیا

دوباره مثل تو هرگز"*

و من فکر می‌کنم که این جمله شاید خیلی هم درست نباشد و حتماً دیگرانی می‌آیند، هستند حتماً، بزرگ و خوب و آرام؛ و تو می‌گویی کسی "او" نمی‌شود؛ و من مجبورم بپذیرم که هر فرد دنیایی است بی تکرار و نبودنش، ادامه‌ی یک جهان است، منهای یک دنیا. و جهان زیاد خالی است وقتی دنیایی که کم می‌شود، زیاد بزرگ است...


راستی نوشته‌ی آقای عموزاده را خواندید؟ او که قلمش درباره‌ی هرچه که بنویسد، زیباست؛ ببین دیگر چه می‌شود وقتی بخواهد از رفیقی قدیمی بگوید.


* برگرفته از شعری از راضیه بهرامی

۱۰ آبان ۱۳۸۶

اعتراض به سهمیه‌بندی جنسیتی

دولت‌ها در کشورهایی مثل ایران که به صورت متمرکز اداره می‌شوند و همه چیز توسط نهادهای بالادستی کنترل می‌شود، نقش مهمی در تسهیل یا دشواری زندگی افراد بازی می‌کنند. بارها اما، به‌ویژه هنگام تصمیم‌گیری‌های حساسی مثل انتخابات و این‌ها، شخصاً به این نتیجه رسیده‌ام که به نقش تسهیل‌گر دولت برای پیشبر تغییرات در مسائل فرهنگی و اجتماعی (سیاسی که جای خود دارد!) چشم نداشته‌باشم و گزینه‌هایی را انتخاب کنم که لااقل شر نرسانند و اگر از آن هم گریزی نبود، شر کمتری برسانند و به‌جای سنگ‌های بزرگ و سنگین، سنگریزه بیاندازند پیش روی فعالیت‌های پایین به بالایی که در جامعه، توسط نهادهای مدنی انجام می‌شود. این‌ روزها اما این طمع هم بسیار بزرگ و خوش‌بینانه محسوب می‌شود و همین‌طور سد و مانع و بلا است که توسط تصمیم‌گیرندگان دولتی سبز می‌شود در برابرمان. آن‌قدر که گاهی انسان می‌ماند کدام موضوع روز را انتخاب کند برای بحث و نیرویش را جهت حل کدام مشکل بگذارد.


در میان همه‌ی بلاهای غیر‌آسمانیِ اخیر، فکر کردیم مساله‌ی "سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه‌ها" جزو مهمترین‌ها است این روزها. به‌خصوص که نتایج عجیب و غریب کنکور86 تازه اعلام شده و خانواده‌های بسیاری انگشت به دهان مانده‌اند که چگونه می‌شود دخترانشان با این رتبه‌ها جایی قبول نشده‌ باشند و یا مجبور باشند که دل خوش‌کنند به انتخاب‌های آخر که بی‌شک دلخواه‌شان نبوده.

پرونده‌ی جدید سایت میدان درباره‌ی این موضوع است. قرار شده شبکه‌ی وکلای داوطلب هم وکالت خانواده‌ها را قبول کنند و شکایت‌هایشان را به جایی برسانند. بچه‌های کمیسیون زنان دفتر تحکیم هم که پیشتر این بحث را دنبال کرده‌بودند، همکاری می‌کنند در جمع کردن این پرونده. خلاصه امیدواریم مستندهای خوبی به‌دست بیاوریم و اعتراضی درست و حسابی بکنیم به تصمیم‌های خلق‌الساعه و غیرقانونی. غیرقانونی از آن جهت که هنوز مجلس هیچ مصوبه‌ای درباره‌ی سهمیه‌بندی جنسیتی نداشته که عزیزانمان در وزارت علوم به رشته‌های پزشکی بسنده نکرده‌ و امسال سهمیه‌ها را بدون اعلام در دفترچه، در همه‌ی رشته‌ها اعمال کرده‌اند!


بقیه‌ی مسائل را می‌توانید در سایت میدان پیگیری کنید. لطفاً مستندی هم اگر دارید از این جریان به آدرس sahmieh@gmail.com بفرستید.

۸ آبان ۱۳۸۶

حیرت

"از رفتنت دهانِ همه باز...

انگار گفته بودند:

پرواز!

پر واز!"

قیصر امین‌پورِ خیلی عزیز هم دل به ماندن نداد در دنیای زشت و زیبایمان.

چند دقیقه پیش sms ای از دوستی که دلبستگیم را به قیصر می‌دانست رسید و ته دلم را خالی کرد.


به قول خودش:

"دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم

امروز، او

ما را...

فردا؟"

۵ آبان ۱۳۸۶

دخترانِ استادیوم

بعد از نشان دادن صحنه‌هایی کوتاه از دویدن‌ها و پاسکاری‌ها و ضربه زدن‌های زنان فوتبالیست تیم ملی‌مان به توپ که از سیمای نه‌چندان ملی بعید بود، این‌که مجری برنامه، جهانگیر کوثری، گفت از تصاویر مشخص است که میهمان این قسمت‌مان از "جنس فوتبال" است، خیلی چسبید. به این فکر می‌کردم که چقدر راحت می‌توان جنس‌های مشترک دیگری تعریف کرد، خارج از مرزبندی‌های جنسیتی مرسوم و چیزهایی مثل کار و تحصیل و ورزش و هزار حیطه‌ی دیگر را طور دیگری دید. طوری که لازم نباشد به‌خاطر حذف بخش‌های بزرگی از جامعه پی‌درپی ضررکنیم و در برابر بالاگرفتنِ افتخار و غرور و موفقیت‌های بسیار در صحنه‌های گوناگون نشان ممنوع ببینیم.


چقدر دوست دارم فردا (امروز) تیم ملی زنان ایران که کلاً 2 سال است تشکیل شده، تیم هند را که می‌گویند 22 سال سابقه دارد شکست دهد و به مرحله نهایی جام ملت‌های آسیا برود. بازی رفت را 1-3 باختیم و مثلاً اگر در ورزشگاه آرارات 2-0 هم ببریم صعود می‌کنیم. چقدر عالی می‌شود و چقدر به زیاد شدن انگیزه‌ی دختران ایرانی برای ورزش کردن و دنبال کردنش در سطح قهرمانی کمک می‌کند.


پی‌نوشت:
باورم نمی‌شود. در بازی برگشت 4-1 هند را بردیم و در مجموع 5-4 برنده شدیم. این یعنی تیم‌ ملی فوتبال زنان ایران در اولین حضور رسمی خود به مرحله‌ی نهایی جام ملت‌های آسیا صعود کرد! عالی نیست؟

۳۰ مهر ۱۳۸۶

روایت یک زندگی شگفت‌انگیز

شده‌ام شبیه یک لبخند بزرگ. چقدر خوشحالم که در پایان یک روز ناامید‌کننده و بد، درست آن وقت‌ها که بین وسوسه‌ی خواب و دیدن یک فیلم سرگرم‌کننده یکی را انتخاب می‌کردم، یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می‌گفت Jean Pierre jeunet حتماً پر از سرخوشی بوده هنگام ساختن شاهکاری به نام "Amelie". خوش‌شانس بودم حتماً که تنها باید پاکت پلاستیکی فیلم را باز می‌کردم و می‌گذاشتمش درون دی‌وی‌دی پلیر و تمام. چقدر جذاب بود و پر از زندگی...

۲۶ مهر ۱۳۸۶

خانه

نمی‌دانم از سرمای نصفه و نیمه‌ی هوا و پیراهن آستین کوتاه من در آخرهای مِهر بود، یا خستگی نه‌چندان زیادِ عصر که از کمیِ خوابِ بعد از ظهر ناشی می‌شد، که رسیدن به خانه را دوست داشتم. راستش تاکنون خیلی به این مفهوم فکر نکرده بودم. مفهوم سقفی که مال تو باشد. شاید به این خاطر که هیچ وقت مشکلی نداشم برای پیدا‌کردنِ مکانی دوست‌داشتنی برای زندگی. نمی‌دانم اما واقعاً حس خوبی بود که می‌شد کلید را بیاندازی و وارد خانه‌ی خودت شوی؛ روی راحتی‌های بزرگ وسط هال ولو شوی و با کنترل تلویزیون وَر بروی؛ شاید هم در اتاقی که رنگ آبیش آرام می‌کند دراز بکشی، چند صفحه شعر از کتاب روی پاتختی بخوانی، کم‌کم چشم‌ها راببندی و برای چند دقیقه هم که شده استراحتی بی‌دغدغه را تجربه کنی.

دوستی که به تازگی خانه خریده از قیمت‌های نجومی مِلک در تهران می‌گفت. جداً مردم چگونه زندگی می‌کنند وقتی برای یافتن این نیاز خیلی ابتدایی این‌قدر مشکل دارند؟

۲۵ مهر ۱۳۸۶

Don't Harm the Animals!

در پایان فیلمی که ساخته‌ی دنیایی بود که دائماً مظهر جنگ و خشونت معرفی می‌شود این روزها، درست در آن آخرها که نام همه‌ی عوامل کوچک و بزرگ از زمینه‌ی سیاه مانیتور گذشت، جمله‌ای در میان آن‌همه نام و تشکر و معرفی نظرم را جلب کرد: ا
No animals were harmed during the making of this film.
غیر از پوزخند زدن در میانه‌ی احساسی ترکیبی از حماقت و استیصال، کار دیگری می‌توانستم بکنم؟!
این‌ها را دیده‌‌اید؟
نکبت تا کجایمان را قرار است بگیرد؟

۲۴ مهر ۱۳۸۶

کار

پُر شده ام از دویدن های زیاد به دنبال کارهای گوناگون. از اتمام یک گزارش 40-50 صفحه‌ای تا شرکت در جلسات هفتگی مختلف و تمرین های لااقل یک ساعت و نیمه‌ی روزانه‌ی ویولن. و همزمان پُرم از برنامه‌های تازه و ایده‌ی باز کردن سرفصل‌های جدید برای یادگرفتن چیزهای نو! فقط اشکال کار غیر‌انتفاعی بودن اکثر این دویدن‌ها است. نه البته به شیوه‌ی مدارس غیرانتفاعی موجود در کشورمان! تازه برای بعضی‌هاشان باید دستی هم بدهم.

دو نگرانی داشتم این روزها که یکی به آپ نشدن این‌جا مربوط بود و خدا را شکر مرتفع شد. دومی هم اگر به سادگی اولی رفع شود، عالیست... کسی حفاری، چاه‌کنی، چیزی نمی‌خواهد در خدمتش باشیم؟

۲۱ مهر ۱۳۸۶

داربی

برعکسِ سال‌های قبل، امسال قبل از داربی حتی یک بار هم اون جمله‌ی احمقانه‌ی "این بازی هم مثل بازی‌های دیگه 3 امتیاز داره!" رو نشنیدیم. با این جَوی که تلویزیون و مربی‌های دو طرف دادن خدا به خیر کنه بازی یکشنبه پرسپولیس-استقلال رو. حتی من هم که این سال‌ها چندان اشتیاقی نداشتم، امسال خیلی دوست دارم ببینم نتیجه‌ی این 90 دقیقه‌ی هیجان‌انگیز چی میشه! ا



ولی خداییش دلتون میاد این جناب قطبی خوش‌تیپِ خوش‌خنده نتیجه نگیره و بعد از همه‌ی اون کُری‌های آتیشی، تیمِش بازی رو نبره؟

۱۵ مهر ۱۳۸۶

پاییز

از من که در غُر زدن از روزهای خیس و کم‌نور باسابقه‌ام بعید بود. از کلاس که بیرون آمدم، شُرشُرِ بی‌وقفه‌‌ی قطره‌ها تمامی نداشت. انگار زمین و زمان را می‌خواست آب ببرد. لمس مداومِ اولین بارانِ پاییزی اما چنان شادم کرد که مدتی در خیابان‌ ماندم و مثل همیشه سریع به خانه نرفتم. پاییزِ تهران شروع شده. خنک و دلپذیر؛ و البته اعتراف می‌کنم که سرک کشیدن‌های خورشید، بعد از مدتی حکومت ابر و آب هم خوشحالم می‌کند. حال و هوای خوبی دارم کلاً. انرژی و روحیه‌ام بالاست و روزها و شب‌هایم را دوست دارم.

زندگی جاریست...


مرتبط:
You know I love you more

باران

۱۲ مهر ۱۳۸۶

*نوستول

کوچکتر که بودم، در سال های آخر راهنمايی و اول دبيرستان، آن موقع ها که اولين طلايه داران موسيقی پاپ در سيما بهادری و خاوری و سپهر بودند، زياد می نشستم پای ترانه هايی که قرار بود مشق های اوليه ای باشند برای کارهای زيباتر و پرقوام ترِ بعدی. شايد بيشتر از 10 کاست 60 دقيقه ای ضبط کردم از آن ترانه ها و اجراهايی که زندگی ها کردم با واژه واژه و نت به نت شان. اين روزها که در خانه ی شماليمان هستم و قفسه ها و شکاف های قديمی را به دنبال خاطره های نه چندان دورِ نوجوانی به هم می ريزم، گاهی کاغذی جلوی چشم هايم می آيد از همان دوران. شعری که خودم سروده ام يا ترانه ای که تند تند نوشته ام روی کاغذ که عقب نمانم از خواننده و بيتی را از دست ندهم. يادم است که يکی از آن کارها را خيلی دوست داشتم. سريع می دويدم پای تلويزيون و زير لب زمزمه اش می کردم و تا تمام نمی شد تکان نمی خوردم از جلوی رسانه ای که در آن سال ها با همان يکی دو کانالش هم جای زيادی داشت در زندگی های کم سر و صدايمان. نمی دانم می توان در اينترنت پيدايش کرد يا نه. برای هم نسلان ديگرم هم فکر کنم خاطره سازی کند. تا آن جا که يادم است همايون فال است نام خواننده اش و متاسفانه نام ترانه سرا را نمی دانم: ا

ا"يک آسمان پرنده ی عاشق
از گرد راه باز رسيدند
با بالهای روشنی از نور
وقت پگاه باز رسيدند
مثل پرنده های سبکبال
برخيز و با بهار بياميز
با نغمه های شاد دوباره
شوری بهار گونه برانگيز
در پهنه ی بهار تجلی
ای دل، پرنده باش، رها باش
عالم تمام آينه ی اوست
آنک يکی از آينه ها باش" ا
ا
به سبک نويسنده ی عامه پسند :*

۴ مهر ۱۳۸۶

ماهِ مِهر

راه که می‌روم،

در کوچه‌های باریک و تاریک،

شب که باشد،

شیطان و بازیگوش،

از یک گوشه‌ی آسمانِ بی ابر،

سرک می‌کشد و دلبری می‌کند؛

ماه...

چه کنیم؟

چقدر رسانه پدیده‌ی عجیبی است!
صبح که انعکاسِ حرف‌های احمدی‌نژاد و عکسل‌العمل‌های حاظرین در دانشگاه کلمبیا را می‌خواندم، سرشار از خشم و شرمساری بودم. شب که روایتی دیگر را شنیدم از سیمای به اصطلاح ملیمان، باید اعتراف کنم که کمی شک کردم به برداشت‌های خودم و منصفانه بودنِ انعکاس‌ها در اینترنت. اگر از نزدیک لمس نکرده بودم محدودیت‌های کشورمان را و به طرز واضحی دروغ بودن ادعاهای جناب رئیس‌جمهور را نمی‌دانستم، شاید به صداقت و مظلومیت و حقانیتش هم ایمان می‌آوردم! هنوز هم نمی‌دانم چه‌کسی برنده بوده با این تبلیغاتِ تلویزیونی عجیب و غریبِ داخلی. حتماً نمونه‌ی عکسش را هم در خارج از کشور داریم. حال تو بگو کمی منصفانه‌تر.
چقدر رسانه پدیده‌ی عجیبی است!
با این تفاوت نگاه‌های ناشی از بی‌صداقتی رسانه‌ها چه کنیم؟

۳۱ شهریور ۱۳۸۶

Wimbledon

شاید بتوان گفت که مسخره بود. ویمبلدون با آن صحنه‌های تنیسِ ساختگی و بازی مصنوعی بازیگرانی که چیزی از تنیسِ واقعی نمی‌دانستند و درواقع جلوه‌های ویژه برایشان بازی می‌کرد و دوربین و کارگردان! بسیاری از جاها جریانِ فیلم قابل پیش‌بینی بود و روند کُلیش را می‌توانستی حدس بزنی که مثلاً فلان مسابقه را چه‌کسی می‌برد و گاهی حتی با چه امتیازی!

اما راستش را که بگویم، از فیلم خوشم آمد. عاشقانه‌های دو‌نفره‌ی شخصیت‌های اصلی را به‌خصوص، با وجود غیرقابل باور بودن شکل گرفتنشان در محیط مسابقاتی مثل ویمبلدون، دوست‌ داشتم. کارگردانش می‌دانست چگونه یک عاشقانه‌‌ی آرام را تصویر کند به نظرم. خوب که فکر می‌کنم اما، این دلیل اصلیم برای دوست داشتن فیلم نبود. چیز دیگری بود در آن صحنه‌هایی که قرار بود پر از هیجان در‌بیاید، که برایم خاطره ‌سازی می‌کرد. چیزی از جنس مسابقه و دویدن و فکر کردن. بازیکنان که قبل از زدن سرویس با خودشان حرف می‌زدند، همه‌ی شرایط مسابقه‌های سال‌های پیش برایم تداعی می‌شد. همه‌ی آن تلقین‌ها و فکر‌ها و تصمیم‌ها. که سرویس را مثلاً کجا بزنم، با چه پیچی و چه سرعتی. داخل بدن حریف فرود بیاید یا دور از دسترسش باشد. چه برنامه‌ای برای حمله‌ی بعدش دارم و اگر پیچ توپ برگشتی خیلی غلیظ بود، چگونه پاسخ بدهم. هزار و یک زمزمه که درون سرت برای چند ثانیه تاب می‌خورَد و تو باید از میان همه‌شان یک برنامه را انتخاب و اجرا کنی. و مهمتر از همه باید مطمئن باشی که برنده‌ای؛ وگرنه بی‌شک می‌بازی! دلم شدید هوای توپ و راکت و دویدن پشت میز پینگ‌پنگ را کرده. لحظه‌های پر از تمرکز و سرعت و هیجان. و شادی‌های پس از پیروزی و تقسیم کردنش با آن‌ها که برایت مهم‌اند...

انگار عذاب وجدان گرفته‌ام که چرا چند سالی است که دورم از میزهای جدیداً آبی و توپهای نارنجی. چه می‌دانم. شاید همین فکرها باعث شود دوباره شروع کنم. چطور است؟

۳۰ شهریور ۱۳۸۶

فولادشهر 20هزار پسری نبود

بالاخره دو خبرنگار دختر اصفهانی به ورزشگاه راه یافتند.
خبرش را اینجا بخوانید.
منتظر گزارشهای کامل خبری و تصویریش هم در سایت میدان باشید.
ا

۲۸ شهریور ۱۳۸۶

زنان اصفهانی در استادیوم؟

الان ساعت حدود 4 عصر است و این یعنی تنها دو ساعت و نیم مانده به شروع مسابقه‌ی فوتبال تیم‌های سپاهان و کاوازاکی ژاپن. بازی امروز سوای نتیجه‌ی آن‌ و حساسیت بالایش برای فوتبال کم افتخار این روزهای ایران، به این خاطر مهم است که ممکن است دو تماشاچی زن اصفهانی بتوانند جواز ورود به ورزشگاه را بگیرند. اجازه‌ای که پیشتر از این برای تماشاچیان زن ژاپنی صادر شده و آن‌ها بی‌مشکل روی سکو‌ها می‌نشینند. کلاً قضیه هیجان‌انگیز است. نمی‌دانم این دوستان هم روسری سفید سر می‌کنند یا نه. امیدوارم تلاششان نتیجه دهد. بازی دوباره قرار است آغاز شود انگار.
گزارش زیر را برای اسپارترا نوشتم که این‌جا هم می‌گذارم: ا

سپاهان-کاوازاکی و تلاش برای حضور زنان در استادیوم

هر بار به مسابقه‌ای ملی نزدیک می‌شویم و قرار می‌شود تیم فوتبالی از کشورمان روبروی تیمی از کشوری دیگر قرارگیرد و روی چمن سبز، 90 دقیقه شانسش را برای شکست حریف امتحان کند، موضوعِ حضورِ زنان در ورزشگاه هم تبدیل به سوژه خبری مهمی می‌شود و برای مدتی کوتاه هم که شده، نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند. این بار بهانه، مسابقه‌ی تیم‌های سپاهان اصفهان و کاوازاکی ژاپن است که از سری مسابقات جام باشگا‌ه‌های آسیا، روز چهارشنبه 28 شهریور در اصفهان برگزار می‌شود. از مدتی قبل، جمعی از دخترانِ اصفهانی با امضای طوماری خواستارِ حضور در استادیوم و تماشای این بازی شدند. تلاش برای ورود به استادیوم وقتی شدت گرفت که به آن‌ها خبر دادند مثل همیشه زنانِ کشورِ میهمان اجازه‌ی حضور در ورزشگاه را دارند اما زنان ایرانی نمی‌توانند تیمِ کشورشان را روی سکوها تشویق کنند. این درحالیست که ممانعت از حضور زنان در ورزشگاه‌ها نوعی از تبعیض جنسیتی شناخته شده و در اساسنامه‌ی جدیدِ فدراسیون فوتبال ایران که به تاییدِ فیفا هم رسیده، برای عاملینِ آن مجازاتِ تعلیق پیش‌بینی شده‌است.


سمیه یوسفیان، یکی از روزنامه‌نگارانِ حوزه‌ی ورزش در اصفهان که از ابتدا پیگیر این مساله بود در گفتگو با روزنامه‌ی سرمایه عنوان می‌کند: "قضيه از يك طرف ممانعت از ورود ما به استاديوم است و از سوي ديگر تبعيض‌هايي كه در اين زمينه مشاهده مي‌شود. خانمِ آجرلو نماينده‌ی مردم كرج در مجلس شورای اسلامی به‌راحتی می‌تواند در جايگاه ويژه‌ی ورزشگاه حاضرشود و در كنار قلعه‌نويی و علی پروين بازی فوتبال را از نزديك ببيند اما خبرنگاران ورزشي نمی‌توانند در جايگاه حاضر شوند." به گزارش روزنامه‌ی سرمایه، نجمه کرمی، یکی دیگر از ورزشی‌نویسانِ فعال در این زمینه در پاسخ به اين‌كه "چرا چنين محدوديتی اعمال می‌شود و توجيه مسوولان براي ارائه‌ی مجوز به حضور زنان ژاپنی بر چه اساسی صورت گرفته است"، مي‌گويد: "آقای اكبر ابرقويی، رييس هيات فوتبال استان اصفهان خيلي شفاف به ما اعلام كردند كه دليل اين‌كه به زنان ژاپنی مجوز حضور در استاديوم را مي‌دهيم، اين نكته است كه در صورت ممانعت از ورود آنان كشور ژاپن عليه فدراسيون فوتبال ايران شكايت خواهد كرد، اما در مورد شما اين قضيه صدق نمي‌كند، چرا كه علاقه‌مندی‌های ملی شما مانع از آن می‌شود كه بخواهيد مستقيما از ما شكايت كنيد*".

شنیدن چنین سخنی از زبان یک مسوول بلند‌پایه‌ی فوتبال، نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتقادی تصمیم‌گیرندگان به حقوق مدنی افراد و بی‌اعتنایی آنان به تبعیض آشکاری است که این بار نه فقط بین مردان و زنان، که میان زنانِ ایرانی و خارجی وجود دارد و باعث می‌شود این‌چنین حقوق شهروندی زنانِ کشورمان نادیده‌ گرفته‌شود.


به‌هرحال تلاش‌های این دخترانِ اصفهانی برای دیدن بی‌واسطه‌ی زمینِ سبزِ مسابقه و تجربه‌ی شور و هیجانِ بالای این مسابقه کماکان ادامه‌ دارد. باید تا ساعت 6:30 دقیقه‌ی عصر امروز منتظر بود و از نتیجه‌ی این تلاش‌ها با‌خبر شد. تلاش‌هایی که بی‌شک به یک مسابقه و حضورِ چند نفر ختم نمی‌شود و باید تا گرفتنِ حقِ ورودِ آزادانه‌ی زنان به ورزشگاه‌ها ادامه یابد.


* عباراتِ داخل گیومه به نقل از سایت کانون زنان ایرانی آورده شده‌است.

۲۵ شهریور ۱۳۸۶

فیل‌تِر

مدت‌هاست که پیش‌فرض مرورگرِ فایرفاکسم صفحه‌ی فید‌هایی است که در خبر‌خوانِ گوگل‌ریدر اضافه کرده‌ام و هربار هم وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی موجود در لیست را نشان می‌دهد و هم آخرین خبر‌ها را از خبرگزاری‌های مختلف با فرمتی ساده نشان می‌دهد. همه‌ی این‌ها راگفتم که به این‌جا برسم:

امروز در کمال ناباوری صفحه‌ی اول یا همان پیش‌فرض مرورگرم فیل‌تِر بود! فکر کردم اشتباه کرده‌ام و چند بار آزمایش کردم. اما هر‌بار به همان جمله‌ی معروف برخوردم که "دسترسی به این سایت امکان‌پذیر نمی‌باشد". چون این خبرخوان از زیر‌مجموعه‌های گوگل است، حدس‌زدم که کلاً گوگل فیل‌تِر شده و متاسفانه حدسم درست بود!


نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. امیدوارم یک اشتباه ساده باشد که بر‌طرف شود! اما با این روندی که این‌ها دارند پیش می‌روند و به اینترنت ملی و چیزهایی شبیه به آن فکر‌ می‌کنند، روبرو شدن با چنین اتفاقاتی خیلی هم شگفت‌انگیز نباید باشد!


من از آی‌اس‌پی ایزی‌کال استفاده می‌کنم که گوگل را فیلتر کرده. کاربرانِ دیگری که در تهران یا شهرهای دیگر ایران هستید، شما هم به این مشکل برخورده‌اید؟


مرتبط:
چه‌طور از فیلتِر گوگل، بلاگفا و جی‌میل رد بشیم / جی‌میل واسه من باز میشه البته. راه پیشنهادی برای گوگل هم کار نمی‌کنه انگار.


پی‌نوشت:
1. مشکل تنها به من محدود نمی‌شده! نوشته‌ی جادی را بخوانید.
2. صبح دوشنبه 26 شهریور 86 نه تنها همچنان گوگل فیلتره، بلاگفا هم بسته شده. الان چک‌کردم گفتن تو اصفهان هم به گوگل دسترسی ندارن! نمی‌دونم باید قضیه رو جدی گرفت یا باید اون رو به حساب اشتباه احمقانه‌ی یه آدم بی‌سواد گذاشت!
3. دو ساعت بعد از ظهر دوشنبه است و فیل‌تِرینگ‌ گوگل و بلاگفا رفع شده. لااقل از آی‌اس‌پی من که باز می‌شوند. می‌گویند اِشکال فنی بوده و چیزهایی شبیه به این. کسی نیست بپرسد آن همه وبلاگ و سایت دیگر که فیل‌تِر شده‌اند و فیل‌تِر مانده‌اند را با چه اِشکالِ مسخره‌ی دیگری توجیه می‌کنید؟!

۲۴ شهریور ۱۳۸۶

وسوسه

نشسته‌ام و یکی یکی کلیک می‌کنم

نوارِ رنگینِ خاطره را...

۲۱ شهریور ۱۳۸۶

از بودن و سُرودن

شعرم گرفته‌بود لابُد که ورق می‌زدم کتاب‌های کهنه‌ی کتابخانه را.

ورق که می‌زدم، هربار حِسی می‌آمد و می‌نشست برای خودش در گوشه‌ای و به ثانیه‌ها خیره می‌شد.

ورق که می‌زدم، واژه بود که می‌آمد و سخن می‌گفت و می‌ماند، یا می‌رفت.

یک جای کار اما دیگر ورق نخورد دفتر شعرِ او که می‌گفت:


"- صبح آمده‌ست، برخیز

(بانگِ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستانِ نیم شب را

رندانِ تشنه لب را

بارِ دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خوابِ دریچه‌ها را

با نعره سنگ بشکن.

بارِ دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

وا‌کُن..."*


خاطره را مگر می‌شود ورق زد دوستِ من؟!


*از شفیعی کدکنی، از بودن و سرودن

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

ترنج


منتشر شد.


در این یک ساله بارها و بارها لذت بردیم از شنیدنِ شیطنت‌ها و تحریر‌ها و نوآوری‌های محسن نامجو، بدون این که از این مساله سودی عایدش شود. شاید این‌بار بتوانیم کمی هم که شده جبران کنیم زحمت‌های کسی را که آن لحظه‌های پر از شور و شیفتگی را برایمان رقم زد.


آلبومِ رسمی ترنج که موسسه فرهنگی هنری آوای باربد آن را منتشر کرده 9 قطعه دارد و خیلی با آلبومی که به طور غیررسمی در بازارِ موسیقی دست به دست می‌شد متفاوت است. کیفیت ضبط عالیست و آن شیطنت‌های حنجره خیلی آشکارتر و لذت‌بخش‌تر است.


یک فایل تصویری هم از اجرای "رو سر بنه به بالین" در آن هست که نامجو با سه‌تار اجرایش کرده. کلاً مجموعه‌ی جالبی است و خریدنش به شدت توصیه می‌شود.

پی‌نوشت:
چقدر این قطعه‌ی "زُلف" دلنشین و آرام‌بخش است. ا
"طُره را
تاب مده
تا ندهی
بر بادم..." ا

ستاره

"آنجا بگو تا کُدامين ستاره‌ ست
روشنترين همنشيِن شب غربتِ تو؟
ای همنشيِن قديمِ شبِ غربتِ من..."*

*از مهدی اخوان ثالت، غزل3

۱۶ شهریور ۱۳۸۶

سُرودِ گُل

"با همین دیدگان اشک‌آلود

از همین روزنِ گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه دُرود


به شکوفه، به صبحدم، به نسیم

به بهاری که می‌رسد از راه

چند روز دیگر به ساز و سُرود


ما که دل‌های‌مان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی‌خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،


ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم‌مان رقصید،

این همه دود زیر چرخ کبود


سرِ راه شکوفه‌های بهار

گریه سرمی‌دهیم با دلِ شاد

گریه‌ی شوق با تمامِ وُجود..."


چقدر دلنشین بود همه‌ی همنوایی‌های زیبایی که در کنسرت حسین علیزاده و گروه هم‌آوایان شنیدم. چقدر انتخاب شعر‌ها عالی بود. نمی‌دانم کسی یا کسانی که این کارها را انتخاب کردند، به شرایطی که کشورمان دچارش است هم فکر کرده بودند و این مساله جزو معیارهایشان بود اصلاً یا نه. اما به طرز فوق‌العاده‌ای همه‌چیز صحیح و به‌جا و منطقی بود به نظرم. به خصوص همین شعرِ بالا از فریدون مشیری که انگار زبان حال امروزمان است! صدای همه‌ی سازها را دوست داشتم. به خصوص رُباب که کمتر شنیده بودمش و رویایی بود آهنگش. همخوانی‌ها هم که دیگر لازم به تعریف نیست. استفاده‌ی هنرمندانه از خواننده‌های زنِ توانا به طوری که با همخوانی از تیغ ممیزی هم بگذرد. جداً ممنونم از گروهشان که اجرای ویژه‌ای تدارک دیدند و در روز آخر دو بار روی سِن آمدند تا این‌قدر همه‌ی حاضرین در سالن را سرخوش کُنند. زیاد ممنونم.


عکس: مجید عسکری‌پور، خبرگزاری مهر

پیاده

راه که می‌روم در روشنایی روزهای سپید،

دوست دارم تمامِ حس‌هایم به‌کار بیافتد برای لمس بی‌واسطه‌ی زندگی

با نگاهم همه‌ی افق‌های دور و نزدیک را می‌بویم

و جریانِ ممتدِ موسیقی را کم می‌کنم تا هم نوای پرشتاب ماشین‌ها را داشته‌باشم،

هم به پرسش‌های گاه و بیگاهِ عابران پاسخ دهم،

و هم صدای آرامی خاطره‌هایم را به بازی بگیرد:

"اگه باشی با نگاهت

می‌شه از حادثه رَد شُد

می‌شه تو آتیشِ عشقت

گُر گرفتنو بَلَد شد

اگه دوری اگه نیستی

نفسِ فریادِ من باش

تا ابد تا تهِ دنیا،

تا همیشه یادِ من باش..."

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

پنجره

از پنجره که نگاه می‌کنم

تو بگو دود گرفته و تیره،

عابران را که می‌بینم

تو بگو خسته و بی‌حوصله،

و خورشید را

تو بگو کم‌جان و کم‌نور،

و ماه را

که هنوز ماه است،

حسرتی قدیمی در جانم می‌ریزد:

چرا شاعر نیستم؟

۱۲ شهریور ۱۳۸۶

دوست

"شاید هنوز هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاشِ بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی‌ی آوازِ آب‌ها..."*

داشتن دوستِ خوب غنیمتی است در روزهای بی‌حوصلگی. اصلاً منظورم کسانی نیست که قرار است ساعت‌ها با آن‌ها صرف کنید و از هر دری سخن بگویید و بی‌واسطه، حضور پررنگ یکدیگر را تجربه کنید. نه. گاهی می‌توان خیلی به کمتر از این‌ها هم قانع بود. مهم پس زمینه‌های ذهن است که چیزی در آن جریان دارد و پُرَت می‌کند از حس مطبوعِ دوستی. چیزی که در روزهای کش‌دار و بی‌بار، لحظه‌ای هم که شده به یادت می‌آورد که هستند کسانی که دغدغه‌ای دارید از جنسِ مشترکِ زیستن. که حرف‌هایی هست که فهمیده‌ می‌شوند، حتی اگر فرصتِ به زبان آمدن نداشته باشند. داشتنِ دوستِ خوب و دلخوش بودن به "بودنش"، غنیمتی است. باور کن.
خوشحالم که دوست خوبی داشته‌ام، تو بگو آن‌قدردور که شاید شمارِ دیدن‌های عمرمان از انگشتانِ دست تجاوز نکند، که حسِ جاری‌شدن را با نوشته‌هایش زیبا توصیف می‌کند و توصیف که نه، دستت را می‌گیرد و یاریت می‌دهد برای دیگرگونه دیدن.
اگر در کوچه‌های ناامیدی و بی‌انگیزگی پرسه می‌زنید، لطفاً نوشته‌ی دلنشین منصور ضابطیان در شماره‌ی 261 (این هفته‌ی) چلچراغ را از دست ندهید.


*از فروغ فرخزاد

۱۱ شهریور ۱۳۸۶

فراموش

وقت‌هایی هست که چندان حوصله نداری. حافظه‌ات خیلی خوب کار نمی‌کند برای به یاد‌آوری رویدادهای مهم حتی. سر در لاک خود برده‌ای و چندان هم با کسی تماسی نداری. دورانی که شاید بتوان به آن نام روزهای فترت نهاد و برای هر کسی هم ممکن است پیش بیاید. دوست‌ خوبی دارم از میان دوستانِ خوبِ بسیارم که به حق دلگیر بود از کم حافظگی و فراموشی رخدادی مهم در زندگیش. می‌خواستم بگویم روزهایی هست که فراموشکار می‌شویم و چیزی خارج از چارچوب‌هایی که در آن‌ها مانده‌ایم، نمی‌بینیم. لطفاً به دل نگیر دوست خوبم.

این نیز بگذرد...

حتماً!


پی‌نوشت:

با مراجعه به کلینیکی معتبر میزان اعتیادم به وبلاگ‌ها را سنجیده‌ام. چیزی در‌آمده در حد افتضاح! باور‌کنید تازه به سوال‌ها محافظه‌کارانه پاسخ داده‌ام. خدا آخر و عاقبت همه‌مان را به خیر کند.

ممنون از آقای یک پزشک که آگاهم کرد نسبت به این بیماری خطرناک!




۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نَفَس

نفس که می‌کشم، ا
نمی‌دانم چیست که می‌آید و راه می‌بندد به ذره‌های ریز هوا
نمی‌دانم دلهره‌ی چیست که نفس‌‌هایم را تنگ می‌کند
توان تحمل این همه تنگی را از کجا بیابم؟
هجوم یکباره‌ی چار دیوارِ دل را چگونه تاب آورم؟
تحمل این همه سخت است
باور کن دوستِ من
دردت را می‌فهمم
دستِ‌کم فکر می‌کنم که این طور است
اما قصه، همه این نیست
من نیز دردِ خود را دارم
دردی که کم از تو نیست
دردِ بُهت‌زدگی را هم که به بقیه بیافزایی، ا
می‌بینی که هیچ کم از تو نیست
پس، ا
به من که حق نمی‌دهی، ا
لااقل تنگیِ سینه‌ام را درک کن
رفیقِ روزهای پر خاطره... ا

۹ شهریور ۱۳۸۶

Hiroshima mon amour

ا"هیروشیما عشق من" را دوست داشتم. گرچه لحظه‌های آغازینِ فیلم عکس‌هایی از قربانیان و بازماندگان بمباران را نشان می‌دهد که تلخ است و دردآور، اما چرخش زیبایی می‌یابد به دیدار دو نفره‌ی عاشقانه‌ای که قرار نیست خیلی طول بکشد. جاهای زیادی از کار یادِ فیلم‌های فوق‌العاده‌ی "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" می‌افتادم. البته اگر قرار بر الهام گرفتن باشد این دو تا بعد از هیروشیما عشق من ساخته شده‌اند. عشق و صلح و سردرگمی‌های به جا مانده از سال‌های پیشین عمر، زیبا تصویر شده در این فیلم. کلاً توصیه می‌کنم دیدنش را. دست آلن رنه درد نکند. از اولین کارهای سینمای نوآر فرانسه به حساب می‌آید و در سال 1959 ساخته شده.ا

۸ شهریور ۱۳۸۶

صبح

ا"و آسمان زلال‌تر از جانِ من
در لحظه‌ی حریری‌ی عشق. ا

گویی
خدا، ا
نفسی پیش، ا
بر بامِ این سپیده گذشته‌ست."* ا

خاصیت شب‌های روشنِ شهریوری است انگار این زلالِ حریری‌ی فراگیر. ا
اسماعیل خویی هم "بر بام این سپیده‌"* اش را در آغازین روزهای شهریوری سروده‌ است. حال تو به جای 86، 54 بگذار بر شناسنامه‌ی زردِ تاریخ. چه فرق می‌کند؟ مهم همان حسِ زلال‌تر از جان است که تا همیشه استوار می‌ماند. ا
تا همیشه... ا

صیاد یا دیالکتیک غمناکِ تنهایی

ا"تنهایی ـاحساس و علم بر این‌که انسان تنهاست، بیگانه از جهان و از خویشتن‌ـ فقط ویژه‌ی مکزیکی‌ها نیست. همه‌ی انسان‌ها، در لحظاتی از زندگیشان، خود را تنها احساس می‌کنند. و تنها هم هستند. زیستن یعنی جدا‌شدن از آن‌چه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده‌ی مرموز خواهیم بود. تنهایی عمیق‌ترین واقعیت در وضع بشری است. انسان یگانه موجودی است که می‌داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتنِ دیگری است. ا
طبیعتِ او ـاگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به‌کار برد که با نه گفتن به طبیعت، خود را ساخته است‌ـ میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و باز‌جستنِ روزگار وصل است. بنابراین آن‌گاه که او از خویشتن آگاه است از نبود آن دیگری، یعنی از تنهایی‌اش هم آگاه است."* ا

غریب است حس این پسرک 25 ساله در لحظه‌هایی که قرار است گذاری رقم زنند از روزی به روز دیگر. چیزی میان هفت و هشتِ آخرین ماه گرمِ سال. گذار اما تنها در آمد و شدِ روزها نیست که رخ می‌دهد انگار. در زندگی‌ها هم وقت‌هایی هست که حس می‌کنی تغییر را. وقت‌هایی که با واقعیتِ زندگی، بی‌واسطه ملاقات می‌کنی. واقعیت‌ها هم که قرار نیست شیرین باشند همیشه. تلخی دارند گاهی و جایی را در آن لایه‌های زیرینِ دل می‌فشارند. طوری که حس می‌کنی در خودت و چاردیواری کوچکِ خانه‌ات نمی‌گنجی. دلهره‌ای از جنسی که نمی‌دانی چیست درونت را غلغلک می‌دهد و با زیستنت بازی می‌کند انگار. بازی‌ها، شاد و ناشاد، همیشه در جریان‌اند. اتفاقی ممکن است روند جریانشان را تغییر دهد. بازی اما خیلی زود رنگِ دوباره‌ی زندگی می‌گیرد و همه را به ادامه‌ی همیشگی‌اش می‌خواند. پسرک می‌داند که او هم بازیگر است. و می‌خواهد که بازیگرِ خوب و شادِ زندگی باشد. پس صبر می‌کند و می پذیرد همه‌ی واقعیت‌های گاه غمناکِ بودن را. و یک چیز را فراموش نمی‌کند: ا
فردا روزِ دیگری است. ا

پی‌نوشت: ا
چه خوب است که آدم از دوستانِ عزیزش خداحافظی نکند. ایده‌ای نداشتم برای این لحظه. سبک بود و آرام و خوب. زیاد ممنون دوست خوبم. ا

*دیالکتیک تنهایی، اوکتاویو پاز، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، انتشارات لوح فکر

۳ شهریور ۱۳۸۶

تلقین

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد... ا

ا"دستور زبان عشق" قیصر امین‌پور را از دست ندهید. انتشارات مروارید چاپش کرده و قیمتش هزار و سیصد تومان است. بیشترش غزل است و عاشقانه‌هایش حرف ندارد. ا ا

۲ شهریور ۱۳۸۶

کو؟

سی دقیقه از نیمه شب هم گذشت
دو ماه پیشکش
همان یکی را هم گم کردم! ا

۳۰ مرداد ۱۳۸۶

رابطه- یک

به نظرِ شما کِی بهترین زمان برای تمام کردنِ رابطه‌های دوستانه است؟
شاید نتوان شرایطِ مشخصی را برشمُرد که در صورت حُصولِ آن‌ها باید حُکم به پایان رابطه‌ها داد. اما گاهی داشتنِ دیدِ سلبی به این موضوع هم فکر بدی نیست. مثلاً دو طرف نباید حس کنند که از آرامشِ زندگی فاصله گرفته‌اند یا ادامه‌ی رابطه آن‌ها را دچارِ درگیری‌های ذهنی و آشفتگی‌های روحی می‌کند. عادت به داشتنِ همدم و کسی که اوقات تنهایی را با او یا با صحبت کردنِ با او بگذرانی هم گاهی سبب می‌شود که بترسی از پایان دادن به چیزی که پیش‌تر از این‌ها پایان یافته است. این‌ها یکی دو نمونه از شرایطی است که به نظرِ من با رسیدن به آن‌ها باید شجاعتِ دست شستن از رابطه‌های صمیمیِ سابق را در خود ایجاد کرد و درگیرِ محافظه‌کاری‌های مرسومی که معمولاً در این وقت‌ها دست و پای آدم را می‌بندد نشد. این محافظه‌کاری‌ها تنها به پیچیده‌تر شدنِ شرایط و افزایشِ آشفتگیِ دوطرف می‌انجامد. و البته ادامه دادنِ رابطه در سطحی کمتر صمیمانه و تنزل آن به سطحی معمولی، آن طور که با بقیه‌ی دوستانتان دارید، دیگر عالی و ایده‌آل است. ایده‌الی که معمولاً به سبب ادامه یافتنِ انتظاراتِ پیشینِ دو نفر، لااقل در درونِ افراد، محقق نمی‌شود. ا
نظرِ شما؟

90

یعنی این فیروزخانِ کریمی اگه می‌رفت تو کارِ سینمای طنز، یه چیزی می‌شد تو مایه‌های وودی آلِن! ا

۲۴ مرداد ۱۳۸۶

سوزِ ساز

ا"وقت سحر عزیزِ من
ساز به دستِ من مده
اسیرِ مویه می‌شود
مخالفِ سه‌گاهِ من..."* ا
آقای خواننده آن قدر با احساس این ترانه را زمزمه می‌کند که با تمام وجود لمس می‌کنی حسِ نبودن یک عزیز را در حوالیِ دیدن‌های بی‌واسطه‌. ممنون که بعد از آن همه کارهای بازاری بار دیگر دلمان را لرزاندید...ا
ترانه‌ی پای پیاده از: فواد توحیدی، آلبوم قلندروار*

۲۲ مرداد ۱۳۸۶

چایِ داغ

از آشنایی با این انسانِ دوست‌داشتنی خیلی خوشحالم.
زیاد یاد گرفتم در جلسه‌ی 2 ساعته‌ای که قرار بود در آن "نظریه‌های توضیح دهنده‌ی رُشد مشارکت زنانِ متاهل در بازار کار" بیان شود. نمی‌دانستم اقتصاد تا این حد می‌تواند با جامعه‌شناسی پیوند بخورد و جذاب و پُر از خلاقیت‌های عملی باشد. ا

۲۰ مرداد ۱۳۸۶

روز

چار قطره، ا
نَم، ا
بوی خاک، ا
باد، ا
زندگی. ا

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

مثل پروانه‌ای در مُشت...

دوست دارم با خودم زمزمه کنم:
"هست شب آری شب..."
و دل دهم به دلتنگی‌های شبانه

کتاب را که باز می‌کنم اما می‌آید:
"من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
- آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!"

چه کنم با این دوگانه‌های سیاه و سپید؟

پی‌نوشت:
چقدر این پُست و حال وهوایش را دوست داشتم امشب. ا

۱۳ مرداد ۱۳۸۶

ستاره‌ها

پرده را که می‌کشم،

ماه نیست.

یاد گرفته‌ایم رسم تلخ انتظار را.

می‌مانیم

منتظر

ماهتاب را

و

سپیده را...


دوستان آزاده‌ام

کاش این خطوط را یارای آن بود تا مرهمی باشد بر دردهایتان

منتظر می‌مانیم

بودنتان را

در زیر آسمان پر ستاره‌ی فردا.


مرتبط: ا

همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

بهانه

دقیقاً در این لحظه تیم بسکتبال قزاقزستان جلوی ایران در حال لوله شدنه!
یعنی یه چیزی تو مایه‌های ... پیچ! ا

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

بی پرده مثل فریاد

صدای آرام خواننده که از پخش ماشین بیرون زد،

درنگ نکرد.

راهنمای راست،

ایستِ کامل،

گشتن میان چند صد نامِ درون گوشی و

فشار دادن دکمه‌ی سبز رنگ.


توصیه کنم؟

خاطره‌هاتان را که مرور می‌کردید،

اگر به نامی برخوردید که شنیدن صدایتان خوشحالش می‌کرد و زنگ صدایش سر حال می‌آوردِتان،

درنگ نکنید.

همیشه گیر نمیآید این لحظه‌های نابِ دوست بودن.

۷ مرداد ۱۳۸۶

رقصم گرفته بود...

عجیب است که هر‌بار به این‌جای کار می‌رسم نوشتنم می‌گیرد. حال تو بگو ماه‌ها این طور ننوشته باشم. انگار ناخودآگاهی هست که وادارم می‌کند خودم را بنویسم. شاید، شاید که نه، حتماً در این وقت‌ها دلم پُر می‌شود که نیاز دارد به سبُک شدن؛ وگرنه چرا سفر‌های دیگر این‌گونه نیست؟ چرا هر‌وقت قصه‌ی سفر به دیاری می‌رسد که خاطره‌هایش بی‌شمار است، بی‌تابِ سپیدیِ کاغذ می‌شوم؟ انگار کن که همدم است این صفحه و می‌شنود کلمه را.

همین است دیگر. خاصیت خداحافظی همین است. آن وقت‌ها هم که آخرین روزِ بودنم بود در این محله‌های نه‌چندان غریب، حسِ خداحافظی بود که هجوم می‌آورد و تا بُروز نمی‌دادمش آرام نمی‌گرفت. امروز هم همان حسِ بَدمصب است که بی‌تابم کرده. آن روزها هم دلتنگیِ جدا‌شدن از انسان‌ها بود حتماً که می‌آمد و در گوشه‌ای از دل جا‌خوش می‌کرد و تکثیر می‌شد و تا همه‌اش را پُر‌نمی‌کرد، آسوده نمی‌ماند. دلتنگِ انسان‌ها می‌شدم حتماً وگرنه مکان‌ها که از خود چیزی ندارند. "خاطره" است که روح را غلغلک می‌دهد. آن روزها آن‌قدر زیاد بود و گونه‌گون و تمام‌نشدنی که از زیادیِ آن خسته می‌شدی و توده‌ی محوِ خاطره را به گوشه‌ای می‌نهادی و خلاص. امروز اما همه چیز یک‌ جهت دارد. خداحافظی امروز هم با یک نفر است. کسی که خاطره‌سازی‌هایش کم نبوده اصلاً. گاهی به یادمی‌آورم که همه چیز می‌تواند اشتباه باشد و تلقین شخصی و اصلاً بِدرودی در کار نیست و هیچ چیز تغییر نکرده. اما این یادآوری‌ها هم فایده نمی‌کند و زود در همان لاک معهودی می‌روم که با قرارهای معمولِ اطراف می‌خواند؛ تلخ و گنگ. نمی‌دانم کدام درست است و واقعی. می‌دانم اما که همه چیز رنگ آشنای عادت می‌گیرد و تنگی‌های دل هم می‌گذرد و بخشی از گذشته می‌شود. امروز اما غم هست بیشتر تا شادی دوست من. ببخش. خودخواهیَم را انکار نمی‌کنم. لذت‌بخش بودن مرور خاطره‌ها را هم؛ هر‌چقدر هم تلخی بریزد از گوشه‌ گوشه‌اش. دوستشان هم دارم راستی؛ این توالی خودخواهی و لذت و غَم و آرزو را. کاش تو هم دوست بداری. کاش اما توالی فکرهای تو تنها دو بخش داشته باشد:

لذت،

آرزو.

خاکستری

شده‌ام پسرک هزار خاطره!
شبها هم ادامه دارد این خاطره‌کاوی‌ها و خاطره‌سازی‌هایی که همیشه هم خوب و لذت ‌بخش نیست.
فقط می‌گویم که این هم تمام می‌شود.
حتماً. ا

۶ مرداد ۱۳۸۶

تهران

2
3
4
نَم
خوشامدِ آسمانیِ امشب بود.
یعنی که هستم.
شهر شلوغ دوست داشتنی. ا

۴ مرداد ۱۳۸۶

من کور نیستم

"نه!

نه!

من از تو در خود تصویری بی‌زوال نخواهم آفرید:

چرا که عشق نیز، چون خواستن

ـ گوهرِ گرامی‌ی جان وجهان ـ

گزند‌پذیر است؛..."


این گونه عاشقی کردن را بیشتر از هر چیز دیگری در زندگی دوست دارم.

زیبا نیست به نظرتان؟ همه‌اش، یکسره حقیقی است و سرشار از لذت واقعیِ بودن.


شعر از: اسماعیل خوئی، غزلواره 22، زین سایه‌سارِ پُر‌برگ

۲ مرداد ۱۳۸۶

بخشِش

می‌بخشیَم دوست من؟

نمی‌دانی چقدر می‌خواهم که دوست باشیم. خوب و آرام.

فراتر از مرزهای همه‌ی تن‌های جهان...

۳۱ تیر ۱۳۸۶

کدام روزنامه؟

کلهر، مشاور اطلاع‌رسانی و رسانه‌ای رئیس‌جمهور با تاکید بر نقد‌پذیری دولت نهم گفت: "تعداد مطبوعات تعطیل‌شده در این دولت با مطبوعات تعطیل شده‌ی دولت قبل قابل مقایسه نیست."ا

این بار راست گفتی برادر! ا

۲۹ تیر ۱۳۸۶

life or sth like that!

گاه آدم می‌ماند چگونه قضاوت کند درباره برنامه‌های تلویزیونی که بدترین و بهترین حس‌ها را به راحتی به جانت می‌ریزد و به طرز عجیبی متغیر است!

"باز هم زندگیِ" بیژن بیرنگ را دیده‌اید؟ با همه‌ی حس‌های خوب و آرامِ آن که غم و شادی دلپذیری را در ساعت‌های پایانی شب به انسان هدیه می‌دهد و کمکش می‌کند که بهتر ببیند. خود را، مردم اطراف را، زندگی را.

برنامه‌ی به ظاهر مستند "به نام دموکراسی" را چطور؟ نقش‌های خنده‌دار، حرف‌های خنده‌دار، نتیجه‌های خنده‌دار... خنده‌هایی که از قضا آن‌ها هم بار‌های سنگین غم را با زندگی پیوند می‌زنند و وادارت می‌کنند برای بار هِزارم از خود بپرسی:

"در کجا زندگی می‌کنیم؟"


جوابش را می‌دانید؟

۲۸ تیر ۱۳۸۶

آرزو

چقدر زیبا است همه‌ی سرخ و آبی و کبودِ آسمان

چقدر زیبا است غروبِ تابستانیِ امروز،

از پنجره‌ی خاک گرفته حتی.

آرزو کنم؟

۲۷ تیر ۱۳۸۶

خیلی دور، خیلی نزدیک

عادتمان است که همیشه اتفاق ها را خیلی دور می بینیم و هرگز هنگام فکر کردن درباره‌شان، آن‌ها را برای خود نمی‌دانیم و حتی نزدیکانمان را هم در جمع کسانی نمی‌بینیم که اتفاق قرار است برایشان بیافتد! همیشه دور است و دیر و ناممکن حتی. اتفاق‌ها اما منتظر باور ما نمی‌مانند و می‌آیند و حضور شگفت‌انگیزشان را به زندگی‌ها می‌قبولانند. گاهی یادمان می‌رود که لازم نیست مقدمه‌ای در کار باشد و باوری که پله پله نزدیک شود و آن‌قدر از گوشه‌های زندگی سرک بکشد که قبولش کنی و عادی شود برایت حضور بی‌واسطه‌اش. ا
همیشه فکر می‌کنیم همه چیز قرار است همان‌طور بماند که هست. بی هیچ تغییری و حرکتی. آدم‌ها همان‌هایند و دوستی‌ها همان و آشنایی‌ها هم. حال تو بگو کمی این طرف و آن طرف شود. قرار نیست چیز زیادی تغییر کند. اتفاق‌ها اما چیز دیگری برایت، برایتان، برای تو و همه‌ی آن‌ها که می‌شناسیشان رقم می‌زند. ناگهان و شگرف! ا
ازدواج هم یک اتفاق است مگر نه؟ اتفاق ناگهانی که بخواهی یا نه، روی زندگی افراد زیادی تاثیر می‌گذارد. رابطه‌ها را کم‌رنگ می‌کند، انسان‌ها را دور و صمیمیت‌ها را سرد. این البته شرط محتومی نیست که برگشت نداشته باشد و گریزی از آن نتوان یافت. اما آن‌قدر استثنا‌ها کم‌اند و کوچک، که درصد که بگیری می‌شود چیزی در حد صفر! لااقل من این‌طور فکر می‌کنم. همین است که از شنیدن خبر ازدواج دوستان نزدیکم، غم و شادی با هم می‌آید و در دلم می‌نشیند. بیشتر از این دو حس هم، همان احساس شگفت‌انگیز نزدیکی یک‌باره‌ی اتفاق‌ها‌ی دور است که در آن فرو می‌روم و آرزو می‌کنم: "کاش دوستی‌ها کم‌رنگ نشود". محال است؟ می‌دانم. آرزوست دیگر! ا

پی نوشت:
من بر خلاف دوستانم فکر نمی‌کنم همه‌ی آن دوری‌ها و کم‌رنگ شدن رابطه‌ها پس از ازدواج افراد، به بی‌جنبگی آن‌ها مربوط می‌شود. به نظر طبیعت این پیمان می‌آید که استقلال کاملِ پیش از آن را از تو می‌گیرد و سبب می‌شود در انجام کارها شرایط بسیارِ دیگری را که تا پیش از این وجود نداشتند، در نظر بگیری. کسی هم در این میان تقصیر ندارد به نظرم. مجبور می‌شوی که برنامه‌ریزی کنی و اولویت دهی به بعضی کارها که از جنس ساختن زندگی مشترک و آینده‌اند. قابل شماتت هم نیست اصلاً. خیلی طبیعی است. خیلی زیاد و همینش است که تلخش می‌کند!
نیاز نیست که بگویم این حرف‌ها و فکر‌ها خیلی کلی است و چندان به جرقه‌ای که ازدواجِ یکی از دوستان خوبم در ذهنم زد ارتباطی ندارد؟

Children of Men

- What’d you do on your birthday?
- Nothing.
- Come on. You must’ve done something.
- No. Same as every other day. Woke up, felt like shit, and went to work, felt like shit.

۲۶ تیر ۱۳۸۶

جان یک انسان = 30 میلیون

گاهی وبلاگستان می تواند روی خیلی از مسائلی که در این مملکت اتفاق می‌افتد تاثیر بگذارد. وسیله‌های ارتباطی‌مان شده همین صفحه‌های کوچک و خصوصی اینترنتی که باید دو دستی بچسبیمشان. پسرکی در گوشه‌ای از این شهر دارد اعدام می‌شود. آن هم علیرغم جلب رضایت ولی‌دم و فقط به خاطر نداشتن 30 میلیون تومان! وبلاگستان و خوانندگانش این بار هم می‌توانند کاری کنند؟ امیدوارم.
اطلاعات بیشتر را در این‌جا بخوانید. ا

خوب

در میانه‌ی خبرهای بدی که همه جا را گرفته‌اند، شنیدن خبرهایی از این دست چقدر عالیست. ا
ممنون شهرزاد‌جان که هر از گاهی راه های خوب بودن را به یادمان می‌آوری! ا

۲۴ تیر ۱۳۸۶

آمدن- ماندن- خندیدن- مردن

به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم
باز هم از: شبهای روشن فرزاد موتمن. ا
آخر طاقت نیاوردم و دی وی دی اش را خریدم! ا

۲۳ تیر ۱۳۸۶

The Secret

- Ask
- Answer
- Receive
These are 3 steps of the Secret!

دوست داشتم درباره برنامه‌ی "راز" که هفته پیش در "سینما ماورا" دیدم بنویسم. مجموعه ای که قرار است زندگی هر آنکه به آن بیاورد را دگرگون کند. کاشفین دوباره‌ی راز می‌گویند: ا
ا
"When you Visualize, you Materialize."

همه چیز را به قانون جذب بسپارید. به هر آن چه می خواهید داشته باشد فکر کنید و مطمئن باشید که آن را بدست می آورید. بی شک چنین خواهد شد. به شرط آن که واقعاً بخواهید و ایمان داشته باشید. ا

"ا"در مورد اصول قانون مدرن جذب بايد گفت طرفداران آن ريشه هايش را در فيزيک کوانتوم مي دانند. براساس اين قانون، افکار هم مثل انرژي داراي قدرت جذب هستند. اين طرفداران مي گويند به منظور کنترل اين انرژي مردم بايد سه کار زير را انجام دهند:۱- بدانند چه مي خواهند و از جهان خواستار آن شوند. (جهان در اينجا معنای وسيعی دارد و می تواند براساس اعتقاد افراد هر منبعی از انرژی باشد.)۲- چنان احساس و رفتار کنند که انگار هدف يا شیء مورد نظرشان در راه است. ۳- برای دريافت آن آماده باشند. طرفداران قانون جذب معتقدند که با اجراي موارد بالا و پرهيز از افکار منفی، جهان سرزمين آرزوهای انسان ها خواهد بود." ا

شیوه‌ی جالبی است برای زندگی و امتحانش هم ضرری ندارد. گاهی دیده‌ایم که چیزی شبیه به چنین فکری در زندگی هامان جواب داده. همین سبب نمی شود که لااقل فکر کنیم چنین قانونی می‌تواند وجود داشته باشد؟
پیشنهاد می‌کنم به گزارش امروز روزنامه‌ی شرق هم در همین مورد نگاهی بیاندازید. ا

در سایت رسمیشان هم می‌توانید مطالب بیشتری بخوانید. ا

۲۲ تیر ۱۳۸۶

سو

دلم برای خیره شدن تنگ شده
...چشم هایت را کم دارم

۲۱ تیر ۱۳۸۶

سنگ در نظر شاهرودی

آيت الله محمود هاشمي شاهرودي معتقد است: «حکم سنگسار کردن با اندک چيزي رها مي شود.» رئيس قوه قضائيه در بخشي از مقاله اي با عنوان «کاوشي درباره اختيار ولي در عفو کيفرها» که در مجله فقه اهل بيت (ع) به چاپ رسيده است، اظهار داشته است: «حکم سنگسار کردن شخص محصن، با اندک چيزي رها و وانهاده مي شود؛ البته حدي کمتر از کشتن براي او اثبات مي گردد يعني مثلاً تازيانه مي خورد.» وي افزوده است: «بنابراين طبق يک ديدگاه فقهي، اگر فردي پس از اقرارش به گناه، آن را انکار کند، حکم سنگسارش برداشته شده ولي تازيانه مي خورد؛ لذا برخي فقيهان مانند ابن ادريس، اختيار امام را در بخشيدن کيفر، تنها در حد سنگسار مي پذيرند.» آيت الله هاشمي شاهرودي در ادامه نوشته است: «البته مشهور فقها بخش حاکم را در مواردي که جرم با اقرار ثابت شود، مقيد بدان کرده اند که بزهکار توبه نيز کرده باشد پس بدون توبه عفو جايز نيست. متاخرين از فقها معتقدند همان اقرار بزهکار در جايز بودن بخشش حاکم کافي است.» وي در بخش ديگر از اين مقاله آورده است: «طبق يک ديدگاه فقهي نگاه به مصلحت مجرم نيز مي تواند مانع اجراي حکم سنگسار شود. امام علي (ع) به جواني که در آستانه حد خوردن بود فرمودند؛ «مي بينم جواني و بخشيدن تو باکي نيست». گويا حضرت مصلحت جواني را رعايت کرده بودند.»

منبع: روزنامه شرق از قول ایسنا

می شود که نگرانی ها تمام شود؟! ا