۱۱ فروردین ۱۳۸۶

خاکستری

چرا اين گونه دارد پيش می رود؟
از منفی بافی بدم می آيد و اصلا نمی خواهم سياه ببينم و وانمود کنم که شرايطم خوب نيست و از اين قبيل حرف ها. ولی گاهی واقعا تعجب می کنم از اين حجم نا آرامی، تيرگی و اتفاق های ناگوار که دوره مان کرده در روزهای آغازين سالی که نو شدنش بيشتر خاکستری است تا سبز! نمی خواهم بگويم که هميشه خيلی بهتر از اين بود. به دنبال نتيجه گيری هايی که خوش بودن سال را به بهار آن نسبت می دهند هم نيستم. اما گاهی ديگر می مانم در ميان انبوه رخداد های نا زيبا و دلسردی های فراگير، کدام خاطره خوش را دوره کنم يا دل به کدام شادی واقعی ببندم تا واژه هايم اين گونه تلخ نباشند. خوب است که بازديد کننده هايم زياد نيست و انرژی های منفيم چندان تکثير نمی شود. همين خواننده های کم شمار هم لطفا بخشش را دريغ نکنند. سعی می کنم، اما نمی شود که چندان دلخوش بود! ا
چرا اين گونه دارد پيش می رود؟

۹ فروردین ۱۳۸۶

مغلطه

نمی دانم چرا در روزهای تعطيلی طولانی و گاه کش دار آغاز سال که جمع زمان های بی کاری بر ثانيه هايی که کاری مفيد داری برای انجام می چربد، چندان دستم به نوشتن نمی رود. در روزهايی که اوضاع مملکت مان بدتر و بدتر می شود و عين خيالمان هم نيست، گرد بی عملی و بی انگيزگی عجيبی پاشيده شده در فضای مجازی و حقيقی دور و بر. سردمداران کشور هم که باورشان شده ترمزی در کار نيست برای قطار پر شتاب سياست (يا بی سياستی!)، نه تنها قدمی بر نمی دارند برای آرام کردن وضع موجود، که يکی پس از ديگری به جبهه های درگيری می افزايند! عجيب است که در چنين اوضاعی باز هم دست و دلم به نوشتن نمی رود و اين همه سوژه را حرام می کنم از پی هم... شايد هم به خاطر علم به ناتوانی در تغيير شرايط است که سکوت را بر گزيده ايم در اين روزهای پر خطر. ا
راستی کمی هم خودسازی و کتاب خواندن و بالا بردن سطح آگاهی بد نيست در اين بی کاری های عيدانه... ا
می گويند به رفع دل واپسی کمک می کند! ا

۷ فروردین ۱۳۸۶

ترنج

چند دفعه ای هست که می خواهم درباره صدای وحشيش بنويسم و هر بار به بهانه ای عقب می افتد. حوالی ساعت 11 يکی از همين شب های تعطيلی بود که صدايی با همان حال و هوا را از تلويزيون هميشه روشن خانه مان شنيدم. کسی می خواند و همان فرياد ها و تحريرها از گلويش بيرون می زد. تا پايان سريال نوروزی شبکه سوم بايد صبر می کردم تا نام محسن نامجو را ببينم و مطمئن شوم که اين شوريدگی ها تنها از او بر می آيد. تلفيق عجيبی ساخته ميان سبک های گوناگون موسيقی که گرچه چندان با آن ها آشنا نيستم، مي دانم که آسان نيست دست يافتن به چنين فضايی. گاهی مايه هايی از موسيقی ملی مان در کارهايش برجسته است و گاه اعتراض نهفته در سبک راک را می توان در صدايش به وضوح يافت. بدون شک بی نقص نيست کارهای عجيب و پر شور خواننده ای که در يک ترانه هم از "عقايد نو کانتی" می گويد و هم نام "خيابان شهيد قندی" را می آورد. اما اين تلفيق نه چندان عادی و به نظرم زيبا، بايد بيشتر و بهتر شنيده شود. آن هم نه اين چنين که اين روزها می بينيم. با دانلود کارها از اينترنت و شنيدن آن ها با کيفيت پايين، هرگز نمی توان آن ها را ارزش گذاری حرفه ای کرد. کاش کارهايی مثل "ترنج" يا "بگو بگو" با مجوز رسمی و کيفيت خوب به بازار بيايند و توسط آن ها که خبره اند نقد شوند تا محسن نامجو آن قدر که می تواند رشد کند.

خواننده مطرح اين روزهای وبلاگستان در اوج ها و فرود هايش گاهی آن چنان به وجدم می آورد که کمتر مشابه اين حال را در تجربه های شنيداری ديگرم يافته ام. کاش امسال خبرهای خوبی بشنويم از آوازخوان شوريده و زيرزمينی سال پيش.

عاليست آن جا که می گويد:
"شايد که آينده، از آن ما..."

۲۹ اسفند ۱۳۸۵

بهارانه

سرنوشت: سنت چند ساله بهارانه نويسی ام را دلم نيامد که به جا نياورم. ويژه آن که ديگر بهانه ای هم نداريم برای نيامدن عيد. گرچه خيلی دير، ولی امسال هم سرانجام عيد و بهار همزمان شدند. راستی اين نخستين باری است که جايی دارم برای پست اين سطرهای سالانه... بهتر باشد کاش سالی که در پيش است. ا

بهارانه 86
يا چيزی شبيه به آن
هميشه تمام اميدم به اين صندلی بود. اين پنجره و هجوم تمام سبز و زرد و سرخ پشت آن که هرچه رنگ است به جانت می ريزد و وادارت می کند بپذيری که چيزی عوض شده. اصلا هم برايش فرقی نمی کند که ميل تو چيست. وقتی تصميم گيرنده طبيعت است، دموکراسی معنايی ندارد انگار و کسی نظرت را نمی پرسد. ناگهان می بينی که دوره شده ای با همه آن رنگ ها که پيشتر گفتم و اين، يعنی بهار... ا
هميشه تمام اميدم به اين صندلی بود که بنشينم و بی واسطه صدای بی وقفه زمان را بشنوم، شايد سوژه ای بيابم برای بهارانه ای ديگر. نمی دانم اما امسال چرا جواب نمی دهد اين حربه قديمی که هميشه در لحظه های آخر سال پيشين دريچه ای می گشود و سيل کلمات را می ريخت به ذهن يا دست و يا هر آن چه که در کار سياه کردن سطرهای سپيد است. نه اين که سوژه کم باشد وقتی می خواهی از سالی که آخرين ثانيه هايش را سر می کشد بنويسی. برعکس. آن قدر پر بود از اتفاق، زندگی های يک ساله مان که ممکن است در حجم انبوه خاطراتش گم شوی. حادثه های پايان سال هم که خود می تواند دست مايه نقش کردن هزارها واژه باشد بر صفحه هايی که تشنه ثبت اند. حادثه هايی که پر بود از ديوار و بند و دلهره. نمی خواهم اما بهار را اين گونه آغاز کنم. وقتی اين طور می نشينی به مرور ثانيه های پشت سر، آن ها که تيرگی هايشان بيشتر است، سهم بيشتری می يابند از يادآوری های سالانه و لحظه های روشنی که شمارشان هم اندک نيست، کمتر سرک می کشند از لايه های تو در توی ذهن. نمی دانم. شايد اين به عادت های تاريخيمان مربوط است که هميشه غم را ستوده ايم! همين است که خاطره نگاری را در بهارانه هايم نمی پسندم و اگر قرار بر مروری باشد، بيشتر مشتاق آينده ام. چه می گويم! آينده را مگر می توان به مرور نشست؟ چگونه می خواهی آن چه را که نيامده تصوير کنی و سخن بگويی از نوايی که شنيده نشده و لحظه ای که بين بودن و نبودن سرگردان است هنوز؟ راستش همين است که کارم را دشوار کرده برای انتخاب واژه ها. اما وقتی به ياد می آورم که چيزی از پيش تعيين نشده، کسی سرنوشتی محتوم را رقم نزده و سناريو ای مجود نيست برای روزهای فردا، بيشتر مشتاق می شوم که بنويسم. بنويسم از بازيگرهايی که قرار است روی صحنه روند و بازی کنند، از روی غريزه، احساس، عقل و هر آنچه نشان از انسان دارد... در تلاطم ثانيه های پر شتاب واپسين، چشم که بگردانی کمتر نشانی از شادمانی می يابی در چهره نگران رهگذرهای کوچه و خيابان. چيزی می گويد انگار که سال سختی در پيش است برای مردمان اين سرزمين. انسان اما به اميد زنده است. اميد به فردايی که مردمانی از جنس ما لحظه هايش را تصوير می کنند. بايد حاضر شويم. کسی را بی اميد به بازی آينده راه نمی دهند! ا
هميشه تمام اميدم به اين صندلی بود. اين پنجره و هجوم تمام سبز و زرد و سرخ پشت آن که هر چه رنگ است به جانت می ريزد. اصلا هم برايش مهم نيست که ميل تو چيست. ناگهان می بينی که دوره شده ای با همه آن رنگ ها و اين، يعنی بهار... ا

۲۸ اسفند ۱۳۸۵

آزاد

"من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی کشد نفس

احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من کنون
بيدار باش قافله ای می زند جرس..."

گاهی نبودن های آن ها که عزيزشان می داری، سلسله تکرار های هر روزه را می شکند و يادآورمان می شود که هر انسان دنيايی است و جای خاليش گاه بيشتر از آن که به ذهن می رسد...خيلی بيشتر!
نمی توانم بگويم که چقدر بودنتان گرم است و خوب
دوستان من

شعر از احمد شاملو

۲۷ اسفند ۱۳۸۵

بهانه

"نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ي بام کوچک اش
به خاطر ترانه اي
کوچک تر از دست هاي تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم هاي تو...

به خاطر پرستويي در باد، هنگامي که تو هلهله می کنی
به خاطر شب نمی بر برگ، هنگامي که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی..."


مدت هاست که دريافته ام نبايد به آرزو های بزرگ دل بست
هدفهای خارق العاده
تغييرهای عجيب و غريب و سنگ های بزرگ
مدت هاست که بهانه های کوچکی می جويم برای رنگی ديدن زندگی
برای خوشحال بودن و خوشحال کردن
هر چيز مي تواند باشد
به قول آن شاعر بزرگ، يک لبخند حتی
يک شکوفه
تماشای پرواز پرنده ای از پنجره ی کوچک اتاق...
اين روزها اما بهانه کوچک ديگری می جوييم برای شاد بودن
فردا بهانه مان را می يابيم؟

شعر از احمد شاملو، از عموهايت، مجموعه هوای تازه

۲۶ اسفند ۱۳۸۵

A.N.S.W.E.R

در همين لحظه اي که اين کلمات را مي نويسم اجتماع گروه هاي ضد جنگ در آمريکا برقرار است و نماينده همه گروه هاي مخالف جنگ عراق ( و جنگ احتمالي ايران) در فضاي آزاد يکي يکي پشت تريبون مي آيند و اعتراض خودشان را با تصميمات کاخ سفيد و رئيس جمهورشان اعلام مي کنند. نيروها ي پليس هم در آن اطراف حاضرند و اجتماع در کمال امنيت ادامه دارد. نمايش زيبايي است از تحمل عقيده مخالف که از تريبون طرفدار دولت (صداي آمريکا) هم مستقيما پخش مي شود! کسي لطفا اين شرايط را با آن چه در کشور ما مي گذرد مقايسه نکند...ممنون!

پي نوشت:
هنوز تصميمي براي آزادي عباسقلي زاده و صدر گرفته نشده است

پاييزانه

من اين جا، روی تختم، در اتاق کوچک و راحت خانه شماليمان دراز کشيده ام و پس از مدت ها تصميم گرفته ام که بنويسم. نه که ننوشته باشم در اين روزها و ماه ها. برعکس! زياد رديف کرده ام قطار بلند کلمات را روی صفحه های سپيد. صفحه هايی که مجازی بوده اند اما و واسطه ثبت کلمات، جوهر آبی خودکار نبود و محل پديد آمدن جمله های کوتاه و بلند، ميانه ای با صفحه تا خورده و پر چين و چروک کاغذ نداشت.
درهای ذهنم باز است اين روزها به روی هجوم فکرها و خيال هايی که بيشتر مشوش اند تا منظم! نمی دانم بازگشت به محيطی آرام که می توان خانه اش ناميد سبب خيال پردازی های اين روزهاست يا در بند بودن دوستان خوبم است که مدام ذهن را به بازی مي گيرد. اثر هر کدام که باشد، سبب شده که عادی نباشم. پر شور و شر هم. سکوت را بيشتر می پسندم و يا موسيقی ملايمی که فضای اتاق را پر کند و مجالی باشد برای آرامش. باورم نمی شود که تنها 4-5 روز مانده به آغاز سالی ديگر و تغييری دوباره که همه زندگی ها را قرار است احاطه کند. بيشتر به روزهای ميانه پاييز می ماند حال و هوای اين لحظه های خاکستری. مبهم، مه آلود و بارانی. مثل همه روزهايی که سنگفرش خيس پياده روهای زادگاهت را دوره می کنی. آرام، تنها... قدم های هم صحبتی را کم می آورم گاهی در طی کردن خيابان هايی که درخت های دوسويشان کمتر نشانی از بهار دارند. آن ها هم فرصتی نيافته اند برای نو شدن انگار و ترجيح می دهند چند هفته ای به تاخير افکنند بدرقه سال پيشين را. زمان را نمی توان در بند کرد اما. می آيد و حضور سنگينش را بی هيچ رحمی تحميل می کند به "بودن" های پردغدغه ای که مجالی مي جويند برای تنفس...بگذريم!
چقدر دلنشين است صدای پسرک جوان آن استاد پير:
"ز من هر آن که او دور، چو دل به سينه نزديک
به من هر آن که نزديک، از او جدا جدا من..."

پی نوشت:
چقدر اميدوارم خبرهای امروز، به روزهای آخر سالمان رنگ تازه ای بزند.

۲۴ اسفند ۱۳۸۵

کنشگران

امروز صبح وقتی با يکی از دوستان صحبت می کردم، از لزوم بيرون آمدن از اين افسردگی فراگير می گفتم و اين که بايد زودتر وارد مرحله خودسازی و مسلط شدن به خود شد و در زمانی نزديک شروع کرد به ادامه فعاليت هايی که در اين روزهای تاريک متوقف مانده. خودم هم کم و بيش همين طور بودم و سعی داشتم از فضای دلسردی پس از بازداشت های دوستان فاصله بگيرم و تلاش می کردم برای فکر کردن به راه های موجود و ادامه مسير. اما ناگهان اين خبر دوباره سبب شد دچار همان آشفتگی ها شوم و به هم بريزم! اصلا دليل اين فشارهای ناگهانی آخر سال را به نهادهای مدنی و سازمان های غير دولتی درک نمی کنم. انگار کار از برخورد با جنبش زنان فراتر رفته و حکومت ريشه سازمان های غير دولتی را نشان رفته است! فعالان اجتماعی و تلاشگران ايجاد توسعه پايدار در کشور روزهای سختی را می گذرانند. در روزهايی که تهديدهای خارجی در حال قوت گرفتن است، عقلانيت حداقلی هم از تصميم گيرندگان سلب شده انگار و بيش از پيش کشور را دچار بحران می کنند!
به چه قيمتی؟

۲۲ اسفند ۱۳۸۵

عیدانه

دلم تنگ است. دلم تنگ است و این از آن دلتنگی هایی نیست که گاه و بیگاه می آید و بی دلیل خودش را تحمیل می کند به گوشه های دل. نه. ساده است و همان قدر واقعی. واقعی، مثل همه دیوار های سرد و اتاق های کوچک و تک نفره دنیا که انسان ها را در خود حبس کرده... چه می گویم؟ انسان مگر حبس شدنی است؟

اول باری نیست که نبودن عزیزی را در نزدیکی های بودنم تجربه می کنم. پیشترها بدترین نوعش را حس کرده ام. نزدیک ترینش. ادعایی هم ندارم که با دو دوستی که ثانیه های غیبتشان را می شماریم خیلی صمیمی بودم یا هر روز می دیدمشان. نمی دانم اما چرا این بار، سنگین است برایم این قدر و عذاب دهنده...

ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجله ها یکی یکی منتشر می شود در این روزها. امروز اعتماد ملی و چلچراغ را خریدم. سخن از عید است و سالی که تحویل می شود و صدای پایی که گوش ها تیز شده برای شنیدنش. من اما نمی دانم در سکوت فراگیری که رخنه کرده در لابه لای زندگی، چرا هیچ صدایی را نمی شنوم. بهاری که از میانه های اسفند شروع می کرد به جلوه گری، خودش را پنهان می کند این روزها از دریچه های چشم. شاید همین همزمانی نوروز و دیوار است که فکرهایم را به هم ریخته و پریشانم کرده. نمی دانم. شاید اگر این دو میهمان اجباری میله های راه راه بازگردند به آسمان آبی آزاد، باز هم دیدارهایمان از یکی دو ماه یک بار فراتر نرود و اندک زمان هم صحبتی هایمان در دقیقه های بسیار زندگی گم شود. اما نمی دانم چه رازی است در حس دلپذیر "بودن" که امروزمان از آن محروم شده. شاید همیشه در ناخودآگاه نهفته در لایه های تودرتوی ذهن، جستجو می کردیم اسمهای آشنا را و یک به یک حاضری می زدیم در برابر نام ها و تا خیالمان آسوده نمی شد، دست بر نمیداشتیم از این انطباق پیاپی نام و حضور. انگار که ناگهان جایی از کار می لنگد اما، این روزها در ستون مقابل نام دو عزیز، هیچ علامتی نیست که نشان از حضور داشته باشد. این فضای خالی است شاید که بی قراری را نشانده در لحظه های زندگی...نمی دانم!

دلم تنگ است. دل من، تنها نه! دل های زیادی تنگ شده در روزهای آخر اسفند که قرار است زمانی باشد برای نو شدن، برای تغییر، برای یادآوری لذت زندگی. پرستو روزشمارش را به راه انداخته و یک به یک روزهای باقیمانده را تا عیدی دیگر می شمارد. عید اما قرارداد نیست که بیاید و ناچار شوی به پذیرفتنش. شاد که نباشی، عید هم آفتابی نمی شود در حوالی زندگی. منتظر می ماند. خود را به کاری سرگرم می کند لابد، تا زمانی که دریچه هایی باز شوند برای داخل شدن. عید امسال هم پیش از نقش بستن نشان های حاضری در مقابل نام همه آن ها که به بودنشان دل بسته ایم، نمی رسد. گیرم تمام روزشمار های عالم صفر را نشان دهند...

عید امسال را با هم جشن می گیریم.

۲۰ اسفند ۱۳۸۵

بازداشت

اصلا نمی فهمم قرار بازداشت یعنی چه! زندان یعنی چه! دیوار یعنی چه!
صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده

دریا

کسی می تونه این پست آسیه رو بخونه و آروم بمونه؟!
گاهی باورت نمی شود که ممکن است این قدر بودن آدم هایی را که شاید ماهی یک بار هم نمیدیدی، کم بیاوری


۱۹ اسفند ۱۳۸۵

نقد

بازار نقد جنبش زنان حسابی گرم شده و این اصلا اتفاق بدی نیست به نظرم.
به نظرم هم نیامده دوستانی که نقد کرده اند قصدی منفی داشته اند یا از روی غرض ورزی و تصفیه حساب های شخصی مطالب کوتاه و بلندشان را در فضای وبلاگستان پست کرده اند. خوب است نقد شویم و خوب است که با صبر و حوصله نقدها را بخوانیم و پاسخ دهیم. هنوز جمع بندی کردن آن چه در این یک هفته گذشت برایم سخت است و تا آزاد نشدن شادی و محبوبه هم نمی توانم به نتیجه برسم. اما باید درک کنیم که شرایط ویژه ای را پشت سر می گذاریم و حتما باید با نگاه به گذشته و تحلیل آن، مسیرهای پیش رو را با تامل انتخاب کنیم. این روزها نقدها و دفاع ها را می خوانم و نظر خودم را هم در چند روز آینده که امیدوارم دوستان عزیزم از بند رها شده باشند خواهم نوشت.
امیدوارم فعالان جنبش زنان توجه به این نکته را از یاد نبرند و و حتما تجربه های پیشین و مسیرهای طی شده را مرور کنند. نکاتی هست که دوستان خارج از جنبش به سبب اطلاعات ناقص، آن ها را در نظر نمی گیرند و توجه به آن ها ممکن است در نتیجه تحلیل ها تاثیر بگذارد. به همین خاطر لازم است از درون هم نقد شویم و به بازخوانی اعمال انجام شده مان بپردازیم. این که مسیرهای طی شده درست بوده و اگر آری، آیا می توانست بهتر و کم هزینه تر انجام شود یا نه.
کاش دوستانمان زودتر بگردند تا با هم این بازخوانی ها را انجام دهیم.

نگاهی هم به مطلب نیما بیاندازید. از زاویه دیگری نگاه کرده به این مساله که با نگاه های رایج در وبلاگستان متفاوت است. لینک نقد های موجود را هم میتوانید در همان جا بیابید.
ا

شب

پیرذهنان پر هیابانگ!
ستاره هایمان را چه کرده اید؟
آسمان پر است از سکوتی سیاه
پس بدهیدشان
نور می خواهیم

سه روز است که ننوشته ام از هیچ چیز
از دوستان دربندم
از نسرین عزیزم که با انرژی بی پایانش بازگشته
از دوستان پر تلاشم که 8 مارس را هر طور بود بزرگ داشتند
از نگرانی هایم
از دغدغه هایم
از...
از شادی و محبوبه عزیز و جای خیلی خالیشان در بینمان

کاش این روزهای تاریک تر از شب تمام شود...زود

مرتبط: زن

۱۶ اسفند ۱۳۸۵

۱۵ اسفند ۱۳۸۵

سه شنبه

بین شادی و غم غوطه می خورم
دوستانمان هستند
جای دوستان باقیمانده خالیست اما زیر آسمان ابری اسفند...
منتظریم

پی نوشت:
غروب سه شنبه آن قدرها هم خاکستری نبود.
چقدر خوب است که هستید دوستان خوبم

۱۴ اسفند ۱۳۸۵

دوشنبه

"صفحه کهنه یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه"


آخ اگه بارون بزنه...

پی نوشت:
نیما گفته فردا بعضی از دوستانمان آزاد می شوند.
کاش...همه...زودتر

ما

صدای رسای خواننده از رسانه ملی پخش می شود:

"وطنم،

پاره تنم..."

چرا بعضی ها این پاره تن را تنها برای خود می خواهند؟!


پرستو، نسرین، ساقی، سارا و بقیه دوستان خوبم، کاش روحیه تان خوب باشد.

در این روزهای خفقان و تهدید، ارزش با هم بودن را بیشتر می فهمیم...یادتان بماند که با همیم.

به امید دیدار نزدیک

۱۳ اسفند ۱۳۸۵

کمپین

امضاهای ما که برای روسای قوه قضائیه و مجلس فرستاده می شود، کمترین کاری است که می توانیم برای دوستانمان انجام دهیم.
به کمپین رهایی فعالان جنبش زنان بپیوندیم

عکس
























عکس های آرش عاشوری نیا از بازداشت شدگان 1 و 2

وحشیانه

اکثر کسانی که در تجمع امروز شرکت کرده بودند بازداشت شدند. برخوردها از همان اول تند و توهین آمیز بود.
در انتها هم که همه را سوار کردند و بردند. احتمالا به ستاد امنیت کشور!
واقعا مساله حقوق زنان در این کشور موضوعی امنیتی است؟!
خبرهای بیشتر را از طریق اسپارترا پیگیری کنید.

پی نوشت:
چقدر جای پرستو و لینک دادن هایش به مطالب نوشته شده خالیست!
آخرین خبرها را می توانید در سایت زنستان بخوانید.
ا

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

اعتراض

بالاخره بیانیه مان هم منتشر شد.
نمی دانم چقدر موفق خواهیم بود در بزرگداشت روز جهانی زن در سال هایی که پر شده اند از خفقان!
اما کمترین پیام این کار این است که ارزش با هم بودن را می فهیم.

پی نوشت:
باید حتما تاکید کرد این روزها بر صلح طلب بودن جنبش زنان و محکوم کرد همه فکرهای تحدیدآمیز را.
خیلی لازم است...خیلی

۱۱ اسفند ۱۳۸۵

نگاه

عصبی می شوم و این عصبی بودن با خجالت همراه است از چیزی که نمی دانم چیست! برای کاری که نکرده ام ولی از نکردنش نه، که از کردنش شرمگینم! عجیب است ولی آزارم می دهد این حس لعنتی متفاوت بودن. خوب نیست خجالت بکشی به خاطر بودن و نه هیچ چیز دیگری. سنگینی نگاه های روی صورتت، به خاطر از جنس دیگری بودن، جنسی که هیچ کس نقشی ندارد در انتخابش، کلافه ام می کند...خیلی مانده هنوز تا رسیدن به نگاه های برابر...خیلی!

پی نوشت: چقدر کار داریم برای روز جهانی زن امسال...8 مارس امسالمان خوب خواهد بود؟ امیدوارم
ا