۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

بُهت

چرخ می خورَد

چرخ می خورَد

چرخ می خورَد

جهان و هرچه در آن است دور سرم

کلمات پتک هایی اند که می آیند و یکی یکی خود را می کوبند و می روند

اولین بار بود شاید که دفاع کردن یادم رفته بود

بُهت

بُهت

بُهت

این بُهت را تنها یک بار دیگر تجربه کرده ام

چقدر حس بدی است

چقدر بد است

چقدر

از بُهت بیزارم

آن خاطره های بُهت آور


خانه مادربزرگ

در بزرگ سفید آهنی

بغض هایی که شکسته شد

آغوش های بازِ باز

پله هایی که به به طبقه بالا می رسید

پسرک 14 ساله ای که نشسته بود و تمام جهان چرخ می خورد دور سرش

بُهت های تمام نشدنی


چقدر زود قضاوت می کنیم

چقدر زود قضاوت می شویم


از تمام بُهت های جهان بیزارم

۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

چند تار مو

1.

- گلم، یه لحظه تشریف میاری؟

- خانومم؟ خواهش می کنم چند لحظه بیا این جا.

.

.

.

این واژه ها بین دو دوست یا عاشق و معشوق رد و بدل نشده اند. حتی این ادبیات، حاصل مهربانی های معلم یا مدیر مدرسه ای با شاگردانش نیست. این بخشی از مکالمه خواهران نیروی انتظامی با دختران بد حجابی است که در اخبار 20:30 نمایش داده شد! خواهران ارشادگر آن قدر صبور و آن قدر مودب بودند که طرف مقابل به سرعت متنبه می شد، همه اشتباهاتش را می پذیرفت و با اصلاح پوشش خود و قول به عدم تکرار این رفتارهای دور از شان یک دختر ایرانی، با نصیحت گران مهربان خداحافظی می کرد. بدون تهدید به بازداشت یا مواجهه با هرگونه برخورد تندی!

در ادامه انعکاس تشکرهای بی وقفه مردم از مامورین خیرخواه پلیس، این بار سیمای گرانقدرمان بخشی از نحوه عملکرد ماموران افزایش امنیت اجتماعی را به نمایش گذاشت تا همه، دلیل آن تشکرهای خالصانه را درک کنند و به بانیان و مجریان چنین طرح هایی آفرین بفرستند.


2.

جیغ ها و گریه های دخترک توجه همه را به خود جلب می کند. فریادهای "نمی خوام برم" و "نمیرم" اش گاه لحنی خشمگین و گاه التماس گونه دارد. وحشت دستگیر شدن همه وجودش را پر کرده و از آخرین توانش استفاده می کند برای درخواست کمک...

دیدن تنها 47 ثانیه از تصاویر دستگیری یکی از کسانی که بد حجاب است لابد!، و شنیدن صدای فریادهای او، آن قدر دردناک هست که به صفحه مانیتور روبرو خیره شوی و در خود فرو روی. مامورین ارشادی این بار چهره ای دیگر دارند. چهره ای که نه با دوربین های به اصطلاح مخفی دولتی، که با موبایل شخصی یک شهروند عادی و به گونه ای حقیقتا مخفیانه گرفته و در فضای مجازی آپلود شده است.

چشم هایمان این روزها صحنه هایی را می بیند که پر از برخورد و تذکر و بازداشت و تحقیرند. کمتر وقتی است که در مقابل مراکز بزرگ خرید تهران ماشین هایی از جنس مینی بوس و وَن انتظار مسافرینی را نکشند که مشکل سازان اصلی این روزهای جامعه شناخته شده اند. مشکلاتی از جنس همان چند تار موی معروف!


کدام را باور کنیم؟



مرتبط:

شما با يک موبايل «شهروند خبرنگار» هستید.



پی نوشت:

این جا درباره طرح ضربتی این روزهای پلیس، بیشتر می نویسم.

۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

سوال

"قوی ترین انسان، تنها ترین انسان است."*


*: هنریک ایبسن، نمایشنامه دشمن مردم



چقدر به این جمله معتقدید؟

۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

Dance

بعضی روزها همه چیز دارند

همه چیز برای "بودن". و مگر ممکن است که "باشی" و خوب نباشی؟!

آن وقت که از جلوی خانه های برِ خیابانی که از برگ های تازه و تر و تمیز سبز اند و از خوشه های خوش بوی اقاقیا بنفش، رد می شوی و کسی آن حوالی با صدای زنگ دارش می خواند:

Dance me to the end of love…،

مگر می توان که بد بود؟


آن کتاب قدیمی را که باز کنی، می آید:


"دیده ی بخت

به

افسانه

او

شد در خواب


کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم..."



هستم. خوب و آرام.

۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

ازدواج

به حرف های پرستو فکر می کنم. جدید نیست این فکرها. بارها به بهانه های مختلف به این موضوع فکر کرده ام. همیشه ازدواج برایم امری پیچیده و دور بوده اما. چیزی در دور دست ها که مساله من نیست. یا لا اقل فعلا نیست. اما گاه، فکرش می آمده و در مسیر ذهن جای می گرفته. هیچ وقت در ارزش گذاری هایم به حاصل جمعی منفی نرسیده ام برای چیزی که در عرف، به غلط، طبیعی می خوانندش. شاید بتوان گفت که غریزه جنسی مساله ای طبیعی است اما مطمئنا در مورد ازدواج نمی توان این گونه ادعا کرد. چیزی بیش تر از یک قرار داد نیست به نظرم. قراردادی که در بسیاری موارد لازم است و بودنش کارکردهای مثبت بسیاری دارد. از آن جمله اند مسائل مربوط به تولید مثل و تربیت فرزند و یا بخشیدن استحکام به چیزی که جامعه اش می خوانیم و تشکیل شده از اجزای کوچک تری به نام خانواده با کارکردهای مشخص، که کمک می کند به بازتولید مناسبات موجود در همان جامعه. مناسباتی که استحکامشان از ایجاد پریشانی و آشفتگی در آن جامعه جلوگیری می کند و لزوما درست و عادلانه هم نیستند البته.


این جا نمی خواهم این گونه به ازدواج نگاه کنم. دوست دارم از زاویه ای دیگر ببینم این قرارداد را و روند ارزش گذاریم خُردتر و شخصی تر باشد. ازدواج محدودیت می آورد. محدودیت هایی عجیب و غریب. از احتمال انتخاب اشتباه فرد مقابل و خطرات جسمی و روحی و عاطفی ناشی از آن که بگذریم (با فرض قابل اجتناب بودن این اشتباه)، مشکلات بسیار دیگری سر برمی آورند. چیزهایی از جنس تعارفات و رسومات و گلایه ها و انتظارات و چِه و چِه و چِه... این هاست که ثبت آن قرارداد را عذاب آور می کند و گاه سبب می شود عطایش را به لقایش ببخشیم.


با این حساب دید شخصی نگر من می گوید که امضای آن قرارداد، درشرایط حال حاضر جامعه ایرانیمان، کاری اشتباه است و چیزی جز دردسر نمی آفریند؟ نه! لزوما این طور نیست. چیزی وجود دارد در عقد این پیمان که متفاوتش می کند با رابطه های (یا حتی زندگی های مشترک) ثبت نشده افراد. به نظرم آن امضا ثبات دهنده است و کمک می کند به امکان برنامه ریزی برای آینده. فرض دایمی بودن یک رابطه به افراد توانایی می بخشد که برای سال های زندگی دور یا نزدیک هدف هایی را مشخص سازند و برای دست یابی به آن ها، به طور مشترک، تلاش کنند. شاید خیلی واضح نباشد اما حس می کنم چنین کاری در رابطه های دوستانه، هرچند خیلی نزدیک، ممکن نیست. ضمانتی وجود ندارد (گرچه در ازدواج هم ضمانتی حتمی در کار نیست اما یک مرحله تضمینش قوی تر است به نظرم) برای تداوم رابطه در آینده. طبعا برنامه ریزی و تعیین هدف های مشترک هم سخت تر می شود در این شرایط. شاید خیلی محافظه کارانه باشد این نگاه آرامش طلب به آینده که مدام به دنبال ثبات است و چند دهه دیگر را پیش چشم می آورد و دورنمایی اطمینان بخش می جوید برای دلخوشی. درست است به عقیده من هم. محافظه کارانه است و با شور وحال و آرزوهای دور و دراز امروزمان که محدودیت ها را تاب نمی آورد همخوانی ندارد. همین است که همیشه ازدواج را مساله آینده دیده ام و دور دانسته ام خود را از فکری جدی درباره اش.

ازدواج مساله امروز من نیست. فرداهایی خواهند بود اما، نه چندان نزدیک احتمالا، که باید به آن جدی تر فکر کنم.


پی نوشت:

دوست نداشتم از نگاه های تحمیلی جامعه مان که رابطه آزادت با او که دوستش داری را تاب نمی آورد و تا ثبت نشدن پیمانی کاغذی بینتان راضی نمی شود، سخن بگویم. این دلیل اصلا راضی کننده نیست به نظرم برای بستن پیمانی مشترک. تلاش کردم که تنها از زاویه ای شخصی به ازدواج نگاه کنم و اگر فایده ای در آن می بینم، فایده ای ذاتی باشد و نه حاصل شرایط دشوار اطراف که در منگنه ات قرار می دهد برای پذیرش آن چه دیگران برایت می پسندند!

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

THE LAND OF NOD

از زمانی که نیما پیشنهاد داد برای نوشتن وبلاگی انگلیسی تا پست اولین کارها شاید یک هفته هم طول نکشید. آن قدر لزوم و فایده انجام این کار برای هردومان واضح بود که لازم نبود خیلی بحث کنیم بر سر دلایل. برای قالب و شکل کار هم با وجود برنامه هایی که چیده ایم، سعی کردیم خیلی سخت نگیریم در ابتدا و آن قدم های اول را که معمولا از بس بزرگند برداشته نمی شوند، سریع تر برداریم. دوست داریم در پرونده های مجزایی مسائل مختلف مربوط به کشورمان را مطرح کنیم و گاهی هم نگاهی داشته باشیم به مسائل روز که خدا را شکر آن قدر زیادند که بی موضوع نمی مانیم معمولا. هنوز به این شکل نرسیده ایم البته و کمی پراکنده نوشته ایم. امیدواریم اما که بتوانیم سامان دهیم مطالب را و از زاویه های مختلف به هر موضوع نگاه کنیم.

علاوه بر فایده های شخصی بسیاری که این کار برایمان دارد، جای خالی نگاه هایی از درون به آن چه در ایران می گذرد در فضای وبلاگستان خیلی محسوس است به نظرمان. نگاه هایی که بتواند خواننده های غیر فارسی زبان را بی واسطه آشنا کند با دغدغه ها و فکرها و نحوه رفتار مردمان این سرزمین. رسیدن به چنین دریچه ای آرزوی ماست برای آینده ای دور یا نزدیک. فکر می کنیم از عهده دو نفر بر نمی آید البته که بتوانند نگاهی کم و بیش جامع بیاندازند به آن چه در ایران می گذرد اعم از فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و... . امیدواریم از میان خواننده های احتمالی با دوستانی آشنا شویم برای همکاری و رسیدن به این آرزوهای دست یافتنی.

ببینمتان

Welcome to THE LAND OF NOD

قدرت

تا حالا شده است با تمام وجود احساس قدرت کنید؟
آن قدر که فکر کنید همه چیز زندگی دست خودتان است و نه هیچ کس دیگری؟
وقتی در اتوبان های خلوت تهران، شبانه هایتان را گاهی با 20 و گاهی با 100 کیلومتر در ساعت نفس بکشید و با آهنگ دلخواهتان گاه با زمزمه و گاه با فریاد همراه شوید، می فهمید که چه می گویم. در آن اوج تنهایی به فراغتی می رسد انسان از هر چیز جهان که لذت را با تمام وجود درک می کند و هر آن چه انرژی نیاز است باز میابد برای زندگی...
امیدوارم زندگی را تجربه کنید

۲۹ فروردین ۱۳۸۶

چشم

چشم های توست که خیره شده

به زندگی، به لحظه های نیامده ای که نا گاه تمام میشوند

پناه می برم به آن واژه های همیشگی که آرامم می کند:


" پس از سفرهای بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان خیز،

بر آنم که

در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وا نهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت درآیم و

در کنارت پهلو گیرم


آغوشت را باز یابم:

استواری امن زمین را

زیر پای خویش."*


Alt+Tab را که میزنم،

بازچشم های توست

می خندد

به من، یا خیال های کودکانه ام...

کیست که بداند؟



*: سکوت سرشار از ناگفته هاست، مارگوت بیگل، احمد شاملو

گیر

ماشین سبز و سفید کمی جلوتر از او توقف می کند، در راننده نیمه باز می شود:

- آقا شما اینجا چکار می کنی؟
- قدم میزنم [با تعجب می گوید]
- خونت کجاست؟
- همین حوالی، واسه چی می پرسی؟
- کجا؟
- خیابون 29. برای چی میخوای بدونی اینا رو؟
- کجای 29؟
- شما چرا باید بدونی این چیزا رو؟
- چیکار داری؟ بهت مشکوک شدم.
- مشکوک به چی؟
- سرقت
- سرقت؟! [دارد شاخ در می آورد!] خیابان 29 پلاک 59

دو مامور کمی به هم نگاه می کنند، در بسته میشود، می روند...


اصلا تخیلی نبود این مکالمه. همین امروز وقتی سعی داشتم از هوای بهاری و خنک عصر لذت ببرم برایم پیش آمد! هنوز هم مانده ام که آن دو نفر سبز پوش نیروی انتظامی به چه چیز می خواستند گیر بدهند که آن گونه سوال پیچم کردند! و نمیدانم آیا اصلا باید آدرسم را به آن ها می گفتم یا نه. نا آگاهی از ساده ترین حقوق شهروندی بلایی است که بیشترمان به آن گرفتاریم انگار! ا

۲۸ فروردین ۱۳۸۶

آگاه

از: مصاحبه سهیل آصفی با نیره اخوان(عضو فراکسیون زنان و منشي کميسيون قضايي و حقوقي

مجلس هفتم)- روز


مدتي است بخشي از پويشگران زن در يک کارزار به دنبال جمع کردن يک ميليون امضا براي تغيير قوانین تبعيض آميز عليه زنان در ايران هستند، نظر فراکسيون زنان نسبت به اين اقدام چيست؟
نه، آنکه يک ميليون امضايي نبود، پنجاه تا امضا هم تا حالا جمع نشده! تلاش کردند ولي نشد. هميشه تحت عنوان "حقوق بشر" خواسته اند از اين اقدامات انجام دهند. ا

اينکه زنان کشور خواهان عدم تبعيض در برابر قانون نسبت به خود هستند چه؟
بحثي نيست. مي توانند با ما در ميان بگذارند. ا

"اقدام عليه امنيت ملي" از جرائم پويشگران زن کشور اعلام شده است؛از سوي ديگر در مورد مطالبات زنان، گفته شده که مثلا اگر زني نخواهد هوو داشته باشد چه ارتباطي به امنيت ملي دارد؟
من هم فکر نمي کنم ربطي به "اقدام عليه امنيت ملي" داشته باشد. ا

يعني برخوردهاي اخير با پويشگران زن را قبول نداريد؟
من بايد بدانم که اصلا چه اتفاقي افتاده است که اظهار نظر کنم. اگر مطلبي دارند مي توانند بنويسند به ما بدهند. ا


پی نوشت:
اصلا نمی داند که چه اتفاقی افتاده. خوب است عضو فراکسیون و کمیسیون دیگری نیست! ا

۲۷ فروردین ۱۳۸۶

حال

بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم. آسمان آبیست، همه جا سبز است، شهر زیباست. زیبا و آفتابی... آن قدر که گاهی دوست داری از اول صبح تا آخرین ثانیه های روشنی پیاده بروی و همه خیابان های آشنا و نا آشنا را گز کنی. خاطره هایت را مرور کنی و از طعم شیرینشان سرشار شوی. خیلی خوب نیستم اما و خودم هم نمی فهمم علتش را! جای چیزی در آن آخرین لایه های وجودم خالیست که نمی گذارد شادی هایم تداوم یابد. وقتی در انتهای روزی پر از هیجان و موسیقی و دور هم بودن های خاطره ساز، دوستی می گوید که همان آدم پیشین نیستم، با آن شور و سرخوشی همیشگی، نمی دانم پاسخ مثبتم را چگونه توجیه کنم! اصلا هم دوست ندارم همه چیز را به حساب بد بودن شرایط زمانه و محدودیت های اجتماعی بگذارم و نامعلوم بودن آینده را بهانه کنم برای توجیه حال هایم. اصلا توجیه نمی پذیرد رفتار کسی که این همه زیبایی را در حوالی زندگی بهاریش می بیند و باز هم شادی را راه نمی دهد که بیاید و خانه کند و بماند در زاویه های دل. از تنهایی است یا بیکاری یا کدام عامل ناشناخته ذهنی و روحی، نمی دانم...بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم!

۲۵ فروردین ۱۳۸۶

آرزو

در گذر هر روزه ساعت های پی در پی عمر، بسیار پیش آمده که با خود بگوییم کاش... این "کاش" های آشنای زندگی هایمان از جنس آرزوهایی هستند که گاه از بس کوچکند و اگر چه بسیار، دیده نمی شوند. لحظه ای به یاد می آیند و به سرعت محو می شوند در جریان فکرهای پشت هم و "کاش" های در پی حتی. این گونه است که جدی تلقی نمی شوند آرزوهایی که ماندنشان و تکرارشان آینه ای می تواند باشد برای نگاه به خود، یا دریچه ای برای نگریستن به دیگری. او که دوستش می داری یا همو که دانه هایی خاکستری شیشه رابطه تان را مات کرده. او که نمی شناسیش و تنها حرف های مجازیش است که از مسیر دیدگانت رد می شود و یا آشنایی که با خواندن کلماتش، خاطره هایی مشترک و ثانیه هایی نزدیک، مرور می شود برایت. دیدن انسان ها و شناختنشان، از راه آرزوهایشان ممکن است به نظرم. همین است که بازی آرزو را هم دوست دارم. بازی پیشین بلاگستان (یلدا) از جنس دیگری بود البته و بیشتر با یادآوری های شادی بخش کودکی نسبت داشت و خاطره ساز بود و لذت بخش. بازی آرزو اما فردا را نشانه رفته. این که چندان فانتزی و شاد نیست هم از ویژگی های تاریخی یا فرهنگی خودمان است انگار. آرزو هایمان بیشتر با افسوس همراه است و ناباوری برای تحقق. نمی دانم. شاید هم اشکال از این جاست که آینده هایی دور را هدف می گیریم و فکر می کنیم حالا که قرار است رویایی ثبت شود، بگذار بزرگترین و دورترین و محالترینش باشد. همین است که وقتی دعوت علی عبدی عزیز را دیدم، تصمیم گرفتم کوچکترها را ثبت کنم. خیال هایی که یارای آن داشته باشم که برای واقعی کردنشان تلاش کنم؛ که امروز امیدوار باشم که در آینده ای نه چندان دور، بودن حقیقی یا تداوم همیشگیشان را ببینم و از طعم شیرین لذت سرشار شوم. این چنین است که بازی آرزو هم می تواند شاد باشد. تلخش نکنیم.


1. دوست دارم آن قدر خوب ویولن بزنم که در لحظه های غم یا اضطراب، زیاد آرامم کند.

2. اقاقیا های اردیبهشتی خانه شمالیمان عالیست. بودن لذت بخششان دوست دارم که همیشگی باشد. و البته آن دو نفری که در آن خانه ساکنند، کاش روزهای بودنشان طولانی و خوب و شاد باشد.

3. امید را دوست دارم و از سیاه دیدن روزگار بیزارم. آرزویم است که امیدوار بمانم و در تکرار مداوم سیاهی، لحظه های زیبای زندگی را از یاد نبرم.

4. کاش بتوانم به دنبال علاقه هایم باشم و از زندگی لذت ببرم. لازمه اش سلامتی و پول است به نظرم که امیدوارم باشد. (4 آرزو در یکی گنجانده شد!)

5. بگذار که آرزوی پنجم برای خودم بماند رفیق. بزرگ، حقیقی و خواستنی است. بگذار که بماند.


آن ها که هنوز از آرزوهاشان نگفته اند و دوست دارم که بگویند:

نیما، غزل، لیلا، اعظم، ساقی، نازنین


پی نوشت:
ممنون از شیوای عزیز به خاطر دعوتش

درکه

ساقه بلندش می رقصد
آرام...آرام...
با نوای موسیقی ملایم اطراف،
یا هزار صدای جاری دیگر،
نمی دانم.
نمی دانم و می خواهم
می خواهم که باشی و برقصی تو هم
آرام...آرام...
و من که اهل رقصیدن نیستم
بنشینم و بنوشمت
با تمام چشمهای دنیا

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

مردان - زنان

این مقاله راشل جونز را که پویا ترجمه اش کرده از دست ندهید: ا

امروزه تغييرات مفهومي و برداشت ها در گفتمان توسعه اجتماعي پديد آمده است، يعني تغيير از مفهوم "زنان درتوسعه اجتماعي" (Women in Development) به مفهوم "جنسيت وتوسعه اجتماعي" (Gender and Development). اين تغيير، منعکس کننده ي اين مطلب است که در حاليکه نياز شديد به برنامه ها و طرح هاي متمرکز روي موضوع توانمندسازي (empowerment) زنان وجود دارد، روابط بين جنسيتي، روابط ميان مردان و زنان هم از موضوعات مرکزي و مهم براي آشکار ساختن و شناسايي نابرابري ها هستند. نابرابري هايي که موجب تقويت ِ انقياد و بندگي زنان مي شوند.


با اين حال، کار با مردان و درگير کردن آنان در مسائل مربوط به حقوق و توانمندسازي زنان، موجب ترديدها و نگراني هايي در محافل فمينيستي مي شود. در اينجا بحث جا افتاده اي وجود دارد که چگونه و تا کجا مردان مي توانند در تلاش براي دست يافتن به حقوق زنان و برابري جنسيتي شرکت کنند.


خواندن مقاله در سایت میدان


پی نوشت:
این که مدت ها به صورت تجربی و حسی به مساله ای رسیده باشی و بعد ببینی در نقاط دیگری از دنیا کسانی هستند که به صورت آکادمیک و دقیق تر همان مسائل را بیان می کنند و تحلیل های همه جانبه ای از آن می دهند، خیلی خوشحالت می کند. مساله حضور مردان در فعالیت های برابری خواهانه جنسیتی آن قدر مهم است به نظرم که در صورت تحقق می تواند سبب جهش های بزرگی در پیگیری این خواست ها شود. باید سعی کنیم همان قدر که درباره زنان و آگاه سازی آن ها از حقوق معوق مانده شان تلاش می کنیم، مردان را هم آگاه کنیم که این جا کسی دشمن آنان نیست و اتفاقا تحقق هدف های این جنبش کمک بزرگی به بهتر شدن زندگی آنان می کند. وقتی به چند وقت پیش فکر می کنم که این بحث حتی در میان فعالان جنبش زنان ( جنبش رفع تبعیض های جنسیتی را بیشتر می پسندم) اصلا علنی نشده بود و مهم تلقی نمی شد و با امروز مقایسه اش می کنم که کم کم این نگاه در حال فراگیر شدن است، خیلی امیدوار می شوم به آینده این جنبش.


مرتبط:
شرکت مردان در جنبش برابری جنسیتی-مشکل یا ضرورت؟
مردان از فمینیسم چه خیری می بینند؟!
نگاهي به دلايل سودمندی حضور مردان در روند تدوين منشور زنان

۲۱ فروردین ۱۳۸۶

خواب

ایستاده ام مقابل آن پنجره و بی هدف نگاه می کنم
بیرون می آیی، از کجا نمی دانم و می خندی در مسیر نگاهم
ناگهان هجوم پنجره است که از من دور می شود...دور می شود...دور می شود... ا
مات مانده ام! ا

بطری آب را یک نفس سر می کشم
می آیم، می ایستم و نگاهم را ثابت می کنم روی پنجره
از کسی نشانی نیست
خواب دیده ام
بیدارم اکنون؟
محو نمی شوی از منظره چشم های خیره ام
زیاد هستی...هنوز

ما

هلهله ای بر پاست یا لااقل لازم است که بر پا باشد. مدرسه ها زنگ هایی مخصوص می نوازند و این جا و آن جا آدم ها در سنین و سمت ها و ظاهرهایی مختلف شعار می دهند، سخنرانی می کنند، گوش می کنند، حلقه انسانی تشکیل می دهند، دست می زنند و گاهی هم اگر بشود نقد می کنند البته!


هر کسی حرف خودش را می زند انگار. آن ها که تریبون دارند، راحت تر و رساتر و آن ها که نه، در خفا و با احتیاط. کسی گله می کند، کسی دفاع، کسی تشویق، کسی هیاهو، کسی فریاد، کسی زمزمه. در این میان هیچ کس به فکر غرور ملیمان نیست. نمی دانم. خیلی اهل فکرهای ناسیونالیستی (معنیش را هم درست نمی دانم) نیستم و یا زیاد شعار نمی دهم که "وطنم، پاره تنم" و این ها. این روزها سرگشته ایم اما. مانده ایم که شعارهای هر روزه که گوش ها را پر کره اند، باعث غرور اند یا تحقیر. درون و بیرونمان چهره هایی به شدت متضاد دارد. از یک طرف ملوان هایی می بینیم که پینگ پنگ بازی می کنند و رو به دوربین شکلک در می آورند، از طرف دیگر همان ها صحبت از تیر و تخته و تابوت می کنند یا گلنگدن کشیدن های نشانه مرگ را یادآور می شوند. رسانه های خودمان چیزی می گویند و رسانه های دیگران چیز دیگری. چوپان های دروغگو هم که خدا را شکر کم نیستند و آن قدر بی اعتمادمان کرده اند، دیگر حرف های درستشان را هم سخت است که باور کنیم. هر بار که کسی چیزی می گوید در زمینه پیشرفت های پزشکی، نانوتکنولوژی، فناوری هسته ای، صنعت و...، به راحتی لبخندی می زنیم و ساده می خوانیمش که ما را ساده فرض کرده. نمی دانم. خوب نیست اما به نظرم. این احساس حقیر دیدن خود و انکار داشته ها و نداشته ها خوب نیست. آن خواب و خیال فتح دنیا ها هم. همه اش هم از بی خبری های تحمیلی و محدودیت های رسانه های بی طرف می آید که این طور بدبینیمان کرده به هر حرفی! مانده ام که در کجای جهان ایستاده ایم با این سینما، موسیقی، صنعت، شعر، دانش، فرهنگ، هویت و امید. کاش نگاهی منصفانه و دقیق می جستیم برای اطمینان. خود کم بینی و خود برتر بینی جاری در زندگی هامان را اصلا دوست ندارم.

۲۰ فروردین ۱۳۸۶

کپی

مجری برنامه:

"خوب حالا یک کلیپ زیبا می بینیم از قاسم افشار با نام خلیج فارس

"تفنگم در دست و

سرودم بر لب..."

سیامک علیقلی البته اولین کسی بود که این آهنگ را خواند و بعدا بسیاری از خوانندگان آن را بازخوانی کردند.

راستی حتما یکی از مسائلی که در این برنامه به آن خواهیم پرداخت مساله کپی رايت خواهد بود."



از قرار معلوم اولین خواننده این اثر آقای سیامک علیقلی است و آهنگساز آن محمد شمس و ترانه سرا عادل حسنی. جای شکرش باقیست که این بار مجری برنامه نام خواننده اصلی را آورد اما وقتی آهنگی با صدای کس دیگری (ابراهیم حامدی با اجازه آهنگساز و ترانه سرا کار را بازخوانی کرده انگار) معروف و شناخته شده، بعید می دانم پخش آن و نام نبردن از خواننده مذکور و به ویژه آهنگساز اثر، با کپی رایت همخوانی چندانی داشته باشد. به خصوص که می گویند قاسم افشار هم از هیچ کس اجازه نگرفته برای خواندن دوباره اثر!

و البته صدا و سیمای عزیزمان ید طولایی دارد در نادیده گرفتن همه حق و حقوق مادی و معنوی پدیدآورندگان.

۱۷ فروردین ۱۳۸۶

انگلیسی

یکی از ملوانان انگلیسی در اولین کنفرانس خبری مشترک پس از آزادی در پاسخ به یک خبرنگار گفت:
ایرانی‌ها فشار روانی و احساسی به ما وارد کردند و ایزوله کردن ما بخشی از این فشار روانی بود و هیچ نگهبانی انگلیسی صحبت نمی‌کرد.

من فکر می کنم سو تفاهمی در این میان پیش آمده. وقتی بسیاری از دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد در این کشور نمی توانند به زبان انگلیسی صحبت کنند، دیگر چه انتظاری از آن نگهبان بیچاره وجود دارد؟! اگر ملوان مذکور فرصت داشت کمی در سطح شهر قدم بزند و سعی کند با مردم ارتباط بگیرد، هرگز این اشتباه را نمی کرد! شکنجه کجا بود برادر؟!
ا

هزارتو

ا"هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد..."

از قیصر امین پور، مجموعه آینه های ناگهان

پی نوشت:
لطفا همه تان هزارتوی پن را ببینید. ا

۱۶ فروردین ۱۳۸۶

تست

از ابراهیم نبوی- روزآنلاین:

چرا رئیس جمهور برای کودک فی ترنی که مادرش آزاد شد، خوشحال شد، ولی وقتی شادی صدر در زندان بود و دخترش چند روز دور از مادرش در خانه بود، خوشحال نشد ؟
جواب 1) چون فی ترنی یک مادر خارجی بود، ولی شادی صدر یک مادر داخلی بود.
جواب 2) چون شادی صدر ملوان نبود.
جواب 3) چون بهشت زیر پای مادران انگلیسی است، ولی زیر پای مادران ایرانی فمینیست نیست.
جواب 4) چون فی ترنی به انگلیس برمی گردد و تعریف می کند که ایرانی ها چه جور آدمهایی بودند، ولی شادی صدر خودش می داند ایرانی ها چه جور آدمهایی هستند. ا

۱۴ فروردین ۱۳۸۶

زندان

دو نفر از پنج عضو کمپين يک مليون امضا که ديروز در پارک لاله تهران دستگير شده بودند، امروز به بند 209 زندان اوين منتقل شدند. ناهيد کشاورز و محبوبه حسين زاده پس از زمان کوتاهی که از آزادیشان می گذشت، بار ديگر به اين بند باز گشته اند. ا
انگار تصميم گيرندگان اين برخوردها می خواهند آن قدر هزينه فعاليت را بالا ببرند و کوچک ترين فعاليت مدنی را با زندان (بزرگترين جريمه) مواجه کنند که ديگر هيچ کس خيال فعاليت هم به سرش نزند! موفق می شوند؟ بعيد می دانم. اين برخوردها فقط موضع کسانی که هنوز به اصلاح پذير بودن سيستم معتقدند و می خواهند در چارچوب قانون اساسی فعاليت اصلاحی انجام دهند را در برابر آن ها که به دنبال تغييرات بنيادی هستند و می گويند اين کارهای اصلاحی فايده ای ندارد ضعيف می کند. يعنی يک بازی بازنده-بازنده. ا
عجيب است. اين روزها عقلانيت حداقلی مورد انتظار ما هم از دستگاه هاي تصميم گيرنده رخت بر بسته انگار! ا

13

خيلی تصادفی به آن جا رفته بودم. غرق سکوت نبود اين بار. صدای جير جير موريانه هايی که به جان ميز کوچک و رخت آويز قديمی افتاده بودند با همراهی تقه های ممتد باران روی بام که اين روزها تمامی ندارد، آن اتاق کوچک نزديک پلکان خانه مادربزرگ را پر می کرد از خاطره های محوی که اجزايشان را به خاطر نمی آوری اما مطمئنی که هستند. جايی در انبوه تصوير های جا خوش کرده در ذهن مانده اند و گاهی مثل همبازی های قايم باشک های کودکی سرک می کشند و می گويند: "سک سک" ا
چقدر بعضی يادآوری ها دلنشين است
سيزده امسال هم در باران و خانه و رودخانه به در شد. ا
در راه بازگشت، صدای خواننده معروفی که از "بانوی موسيقی و گل" می گويد و در فضای کوچک ماشين پخش می شود هم با حرکات رفت و برگشتی برف پاک کن هماهنگ است و همه چيز را آرام می کند...آرام، آرام... ا

پی نوشت: ا
اين خبرها دوامی نمی گذارند برای آرامش اما! ا

۱۲ فروردین ۱۳۸۶

شب

شب برای چيست پس؟
اگر نبينيم و نروييم و نرقصيم؟
خفتن و خاموشی خاطره؟
شب پس برای چيست؟