۲ دی ۱۳۸۷

آبی عمیق

دوست دارم آبی عمیق بنویسم در لحظه‌های بی‌قرار زندگی.

دوست دارم وقتی به دریای تاریکی خیره می‌شوم که هلال درخشانی امشب مهمانش است و خط سپیدی کشیده روی صورتش، از زندگی بنویسم. از شهر شب که یک ماهی هست همه‌ی روزگارم شده؛ از بوی نمی که دست از سرم بر نمی‌دارد؛ از صدای گرفته‌ی ستار که می‌خواند:

"سلام ای کهنه عشقِ من که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماهِ تو عزیزِ دل سلام از ماست"

دوست دارم از خالی شدن‌های دل بنویسم و لذت دلتنگی

از طعم همه‌ی ثانیه‌های بودن که تکراری نیست وقتی دوری و غریب

دوست دارم بنویسم

از حال و هوای عاشقی.

۳۰ آذر ۱۳۸۷

In the mood for drilling 3

هوای ابری را بیشتر دوست دارم. ابری که باشد، شاید، برای دقیقه‌ای هم که شده، در همان نقطه‌ای از آسمان که خورشید انتظار می‌کشد برای جلوه‌گری، تکه ابر کوچکی به کناری رود، نوارهای سپیدی ظاهر شود و خطی از آتش بنشاند بر آخرین نقطه‌ی تلاقی آب و آسمان. این روزها ارزش حضور گاه و بی‌گاه همه‌ی زیبایی‌های زندگی را زیاد می‌فهمم...

این‌ها را سه روز پیش نوشته بودم. می‌شود چهارشنبه. مدتی‌است که لحظه‌شماری می‌کنم برای آمدن. روزها می‌آیند و می‌روند. چند روز گذشته سرعت حفاری بالا بود و طبعاً کار ما هم زیاد. بعضی شب‌ها آخرهای شیفت که می‌شد، دیگر سرسام گرفته بودم از حجم زیاد گزارش‌ها و نمودارها و تفسیرهای زمین‌شناسی که باید آماده‌شان می‌کردم و تحویل می‌دادم. مته‌ی عزیز هم که رحم نمی‌کرد به حجم انبوه سنگ‌ها و صخره‌های سر راه. هر جنسی که داشتند، از سخت و نرم می‌زد و پایین می‌رفت. سرعت حفاری گاهی به 20 متر در ساعت هم می‌رسید که برای عمق بیش از 2000 متر کم نیست. دیروز ولی خوشبختانه در عمق 2410 متری دیگر مته کم آورد و سرعت به 2 تا 3 متر در ساعت و گاهی هم کمتر رسید. همین است که یکی یکی لوله‌ها را از بالا باز کردند و بالا آمدند تا مته به سطح برسد و عوضش کنند.وقتی به سطح رسید من خواب بودم ولی همکارانم می‌گفتند که درب و داغان بود و همه‌ی دندانه‌هایش خورده شده. حق هم داشت بیچاره با آن همه حفاری!

کار که داشته باشی زود می‌گذرد ولی پر از دویدن و شتاب. حواست باید هزار جا باشد تا اطلاعات غلط گزارش نکنی و گیر نیفتی. امروز آرامم ولی. همین است که فرصت کرده‌ام بنویسم و امیدوارم بتوانم تا صبح پُستش کنم. قبل از این که حفاری این بخش شروع شود و 800 متر را یک‌جا بزنیم، وقت کردم بخش‌هایی از مصاحبه سوزان فالودی را با مجله الکترونیکی Mother Jones ترجمه کنم. کمی هم درباره کتاب Backlash فالودی توضیح دادم و برای میدان فرستادمش. خیلی کوتاه است ولی طبعاً از هیچ بهتر. همین که بخشی از توضیحات فالودی درباره‌ی آخرین کتابش که به مسأله مردان و کلیشه‌های جنسیتی دنیای امروز می‌پردازد خوانده شود هم خوب است. شاید هم خواننده را ترغیب کند برای خواندن اصل مصاحبه که البته انگار در تهران فیلتر است. خوشبختانه این‌جا اینترنت را از دکل می‌گیریم و خودشان دیش دارند و پروکسی‌ای در کار نیست.

سعی می‌کنم از خواندن فاصله نگیرم. در واقع این‌که این‌جا وقت برای سر زدن به اینترنت کم است و همیشه در دسترس نیست، باعث می‌شود که بیشتر کتاب بخوانی و وقت تلف نکنی در فضای مجازی. لینک‌ها را باز می‌کنم و هر وقت شد می‌خوانمشان. گاهی در یونیت و گاهی در اتاق. سعی می‌کنم هر روز یا لااقل یک روز در میان ویولن الکترونیکم راهم دست بگیرم و تمرین کنم تا انگشت‌ها خُشک‌تر از این که هستند، نشوند! صدایش از هدفون بیرون می‌آید البته و باعث می‌شود ساکنین اتاق‌های اطراف سرسام نگیرند.

همین‌ها دیگر. روزهایم سریع می‌گذرند ولی تمام نمی‌شوند. هنوز به نتیجه نرسیده‌ام که حاصل جمع همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌های زندگی در دریا مثبت است یا منفی. باید اعتراف کنم که کفه‌ی منفی سنگین‌تر بوده تا کنون؛ اما نه آن‌قدر که مطمئن شوم برای تغییر شیوه‌ی زندگی. تا ببینم...

جمعه، 29 آذر 87

۲۴ آذر ۱۳۸۷

In the mood for drilling 2

در یونیت نشسته‌ام و "لیلای من" محسن نامجو را گوش می‌دهم. عجیب می‌چسبد شنیدنش در میانه‌ی سکوی سه‌گوشی که کم از غربت ندارد. آن‌جا که صدایش اوج می‌گیرد و می‌خواند:

"پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه‌ی غم

گل هستیَم را بچین و برو"،

غرقت می‌کند در تمامی زندگی پر از تلاطم فردا و فکرهایی که هرگز منظم نشده‌اند تا طرح ثابتی را رقم زنند برای آینده. الان است که همکارم از بالای دکل، آن‌جا که لوله‌ها را یکی‌یکی برمی‌دارند و وصل می‌کنند و درون چاه می‌فرستند زنگ بزند و عمق مته را بگوید. یعنی باید خیال را و خاطره را به کناری بگذارم و کارم را انجام دهم. سخت نیست. چند عدد را باید وارد کامپیوتر کنم و چند پنجره را باز و بسته کنم تا نرم‌افزار خودش باقی کار را انجام دهد و عددهای دقیق را ثبت کند.


آن‌ها را صبح نوشته‌ بودم واین‌ها را در شیفت بعد، حوالی 8 شب می‌نویسم. اتفاقاً آخرهای صبح زیاد درگیر شدم با سنسورهایی که نمی‌دانم چرا باید درست در لحظه‌های حساس کار نکنند! یک ساعت آخر شیفت خودم و یک ساعت دیگر از شیفت بعد به دوندگی گذشت. از آن‌هایی که در میانه‌اش با خودت فکر می‌کنی آیا این نوع از زندگی دور از شهر و خانه و دویدن‌هایی که گاه امانت را می‌بُرد می‌ارزد به تکراری نبودنش و پولی که می‌توانی بگویی بد نیست؟ مانده‌ام که جواب چیست. وقت‌هایی هست مثل الان که سرشار آرامشم و از پنجره یونیت ماه را تماشا می‌کنم و چیزهایی می‌نویسم و و همه‌چیز خوب است و لذت‌بخش. وقت‌هایی هم هست که نه. همین است که تصمیم به ماندن یا رفتن را دشوار می‌کند. فعلاً که هستم و تا اطلاع ثانوی باید خوشی‌ها را بیشتر ببینم و از ضربان نه‌چندان منظم زندگی لذت ببرم.


عملیات الان Pull out است. یعنی با یک مته رفتند پایین دیروز تا حدود 1570 متری چاه و تا 1610 متری زدند. حالا بالا می‌آییم تا مته را عوض کنیم و مته‌ی جدیدی که برای این مرحله مناسب باشد برداریم و دوباره پایین برویم و کار را شروع کنیم. احتمالاّ حدود 2 یا 3 صبح حفاری شروع می‌شود و کار من هم بیشتر. فعلاً اوضاع بد نیست. تا بعد.

۲۲ آذر ۱۳۸۷

In the mood for drilling 1

خسته شدم از بس مدت‌هاست که ننوشته‌ام. زندگی‌ام پر است از ماجرا و در همه‌ی این روزها خاموش ماندم و تعریف نکردم. آن‌قدر که دیگر داشتم اعتماد به نفسم را در نوشتن از دست می‌دادم. همین است که سعی می‌کنم بیشتر بنویسم از امروز و منتشرشان کنم در این تنها رسانه‌ی شخصی این روزها.


پنج‌شنبه، 30 آبان بود که به کیش رسیدم. چند روزی با دوستان دیگری که از ایران و مصر و پاکستان بودند، معطل بودیم تا دوشنبه با کشتی منتقل شدیم به دکل حفاری آبان. دکل هندی است و همه کارکنانش هم اهل هند‌ اند. حالا خودتان ببینید دیگر وضع غذا چه می‌شود و ما چقدر ادویه‌باران شده‌‌ایم در این روزها! البته آشپزهای مهربان همیشه سعی می‌کنند یک نوع غذای نه‌چندان تند درست کنند که با مذاق ما هم جور در بیاید؛ ولی بقیه چیزها می‌سوزاند زیاد!


یکی دو روز اول به سرهم کردم دستگاه‌ها و سنسورهایمان گذشت تا بتوانیم کارمان را که بخش عمده‌اش نظارت بر پارامترهای حفاری است، انجام دهیم. تا یادم نرفته بگویم که این چاه یکی از چاه‌های اکتشافی است که در فاز 12 میدان گازی پارس‌جنوبی زده می‌شود.


پس از روزهای اول که کارها زیاد بود، کم‌کم همه‌چیز سر جای خود قرار گرفت و کارها منظم شد. مشکل اصلی این بود که در دو هفته اول نه اینترنت داشتیم و نه تلفن. یعنی بی‌خبری مطلق از دنیای خارج! هیچ نمی‌دانستم که پشت این آبهایی که از هر طرف دوره‌مان کرده‌اند چه می‌گذرد. الان اوضاع بهتر شده. گاهی می‌توانیم تلفن بزنیم که البته از بس زمانش کوتاه است و متقاضی زیاد، همیشه عجله داریم برای تمام کردن. سعی می‌کنم روزی 10، 15 دقیقه هم گشتی در اینترنت بزنم و ایمیل‌ها را چک کنم واگر بشود از همین روزها این‌جا را هم آپدیت کنم.


هر روز، حوالی ساعت 6 عصر به یونیتمان می‌روم تا شیفت را شروع کنم. 12 ساعت بعد، حوالی 6 صبح هم همکارم می‌آید تا کار را تحویل بگیرد. شیفت‌هایمان دو نفره است و من با همکار ایرانیم هستم که بد نمی‌گذرد. اگر کار نباشد، مثل این روزها که یک بخش از حفاری تمام شده و آماده می‌شویم برای بخش بعد، از هر دری می‌گوییم و فیلم می‌بینیم و این‌ها. کار هم که باشد، گاهی نمی‌فهمیم همه‌ی 12 ساعت چطور گذشت!


12 ساعت بیکاری هم که بیشترش را خوابم! یعنی از حوالی 7 تا 3، باید حدود 8 ساعتی بخوابم. هر روز سعی می‌کنم چند صفحه‌ای هم که شده Backlash سوزان فالودی را بخوانم. وضعیت زنان در آمریکای دهه 80 نشان می‌دهد و نقش رسانه‌ها و سیاست‌های رسمی را در جهت دادن به باورهای عمومی درباره کار زنان، استقلال، ازدواج، مادری و مانند این‌ها بررسی می‌کند. زیاد آموزنده است و مشابهت‌های بی‌شماری می‌بینی بین ایران امروز و جامعه‌ای که فالودی تصویرش کرده. انگار مشکلات مربوط به کلیشه‌های جنسیتی در همه‌ی جهان از یک جنس است و یا لااقل همه جوامع با تقدم و تاخر زمانی، مشکلات کم و بیش مشابهی را تجربه کرده‌اند. مساله‌ی کلیشه‌های جنسیتی این‌جا هم برایم پررنگ است. گاهی بحث‌های مفصلی با دوستانم می‌کنم درباره مشکلات جامعه و خانواده‌ها و حجاب و مساله‌ی بدن زنان و رابطه‌های جنسی. عموماً کسی قانع نمی‌شود ولی لااقل تمرین بحث می‌کنیم در میانه‌ی آب‌ها و دور از همه‌ی جنجال‌های هرروزه‌ی شهر و جامعه.


فکر کنم تا این‌جا بس باشد برای این پست. اولین پست مفصلی است که از روی دکل می‌نویسم و زندگی در حال و هوای حفاری را شرح می‌دهم. نمی‌دانم برای کسی جالب است دانستن چگونگی زندگی در این‌جا یا نه. لااقل برای خودم می‌مانند این خاطره‌های روزهای دریا و دستگاه‌های چند تُنی حفاری.


پنج‌شنبه، 21 آذر

۲۷ آبان ۱۳۸۷

باشعور

"هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !"

این رو یکی از دوستام از قول آلبرت اینشتین واسم فرستاده بود.

۹ آبان ۱۳۸۷

آرزو

چه عالی نوشته این جناب بهنود از ابتدایی‌ترین درس در خبررسانی:
"راست بگوئیم، این راست را درست بگوئیم و این درست را دقیق بگوئیم."

امیدوارم حاصل تلاش دوستانمان در بی‌بی‌سی فارسی راست باشد و درست و دقیق؛ و البته سریع، تا در دنیای پر از رقابت رسانه‌های امروز جا نماند.

۷ آبان ۱۳۸۷

آه! پرستوها

*"تکرار می‌کنم اگه پرستو‌ها پرواز کردن، بگین! لطفاً جواب بدین! صدا در فضا پخش می‌شد. بی‌سیم روشن مانده بود. کمی آن‌طرف‌تر بی‌سیم‌چی غرق در خون بود. پرستوها در آسمان اوج می‌گرفتند بی آن‌که کسی آن‌ها را بنگرد.
پاییز آن سال، پاییزی استثنایی بود؛ در میان پرندگان مسافر، پرستوهایی به چشم می‌خورد که با دست‌هایشان پرواز می‌کردند."

*فرشته‌ها، مینی‌مال‌های رسول یونان، نشر مشکی

۲۶ مهر ۱۳۸۷

یاد

چیزی قطعی‌تر از این نیست که "انسان" فراموش شود.

کوتوله، پَرلاگرکویست، نشر چشمه

۵ مهر ۱۳۸۷

خسوف

دلم و قرص روشنت با هم گرفت

قرصت باز شد

...

رفیقِ نیمه‌راه شده‌ای ماهِ من!

۲۵ شهریور ۱۳۸۷

آبی عمیق4

چشم‌ها را که آرام ببندی و بگشایی،

آبی را که بگذاری دوره‌ات کند،

نبض زمان هم آرام‌تر می‌زند

و باورت می‌شود که تا انتهای دنیا زمان باقیست برای

زندگی.

۲ شهریور ۱۳۸۷

زندگی

گاهی مرور واژه‌هایی ازین دست، لازم مي‌شود برای بهتر دیدنِ روزهای خاکستری...


*"چه فکر می‌کنی؟

که بادبان‌شکسته زورقِ به گِل نشسته‌‌ای ست زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عافیت ازو گریخته

به بُن رسیده راهِ بسته‌ای ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیلِ حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان زِ هَم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبودِ دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است

تو با کُدام باد می‌روی؟

چه ابرِ تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار بارشِ شبانه‌روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی

دَرین درازنایِ خون‌فِشان

به هر قدم نشانِ نقشِ پای توست

درین درشتناکِ دیولاخ

ز هر طرف طنینِ گام‌های ره‌گُشای توست

بلند و پستِ این گُشاده دامگاهِ ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوشِ بیستون هنوز

صدای تیشه‌های توست.

چه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق

که استوار ماند در هجومِ هر گزند.

نگاه کن

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نور

سپیده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زُلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیبِ راه و باز

رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست

که سروِ راست هم در او شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمینِ دره‌های این غروبِ تنگ

که راه بسته می‌نمایدت.

زمانِ بی‌کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج

به پای او دَمی‌ست این درنگِ درد و رنج.

به سانِ رود

که در نشیبِ دره سر به سنگ می‌زند،

رونده باش.

امیدِ هیچ معجزی ز مُرده نیست

زنده باش."


*زندگی، مجموعه تاسیان، ه‌. ا. سایه، نشر کارنامه

۲۶ مرداد ۱۳۸۷

سوسو

همين كه آن قرص روشن هر دو هفته يك بار مي‌آيد و نوار روشني را روي تاريكي فراگير آب‌هاي اينجا مي‌اندازد،
يعني اميد هست...
باور كن.

۲۰ مرداد ۱۳۸۷

آبی عمیق3

از آبی تا سیاه، یک غروب فاصله است

از تو تا من...

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

باور می‌کنی؟

دوباره آمده‌ام به ملاقات همه‌ی آبی‌های دنیا. در تقابل آب و آهن نفس می‌کشم یک بار دیگر. گرچه خود جدیدم را نمی‌شناسم. بیگانه‌ام با این انسان که نفس‌هایش زودزود تنگ می‌شود و شوری عضو ثابت چشمهایش شده انگار. این‌جا را خوب می‌دانم که کجاست اما. بوده‌ام یک بار و همه‌ی لحظه‌هایش را ازبَرَم. می‌دانم که می‌توان عاشق بود در میانه‌ی این همه آب و آبی. عاشق همین موج‌های کوتاه و بلند و کف‌های سپید. عاشق مه‌ای که گاه می‌آید و تمام چَشم‌ها را پُر می‌کند از ابر. می‌دانم که می‌گویم. می‌دانم که خودم باشم اگر، نفس‌هایم در مرطوب‌ترین هوای جهان هم آزاد است و رها. می‌توانم سینه را پُر کنم و ذرات لذت را در همین انتهای کوچک دنیا هم با وَلَع ببلعم. بیست و شش سال شناخته‌ام پسرک را. تمام خنده‌ها و اشک‌هایش را زندگی کرده‌ام. می‌یابمش دوباره. می‌یابمش و شادی که در لحظه‌هایش خانه کرد، باز که سرگرم بازی دوست‌داشتنی زندگی شد، تلخی‌ها را پاک می‌کنم و به‌جایش آرام آرام رویا می‌کارم. آبش می‌دهم و بزرگ که شد و سر به آسمان زد، شاخه‌هایش را یکی یکی می‌گیرم، بالا می‌روم و به همه ی اوج‌ها سر می‌زنم... باور کن دوست مهربان قدیمی.

۱۱ مرداد ۱۳۸۷

نَظّاره

فرصت‌ها را که از دست بدهی، ثانیه‌های خاطره‌ساز را که نظاره کنی که می‌روند به تاخت، آدم‌ها را که ببینی که گم می‌شوند در غبار لحظه‌های کُند بی‌عملی، خودت را که در میانه ببینی خسته و پُرخیال و مسافر، نگران می‌شوی. نگران همه ثانیه‌های پیشِ‌رو و همه دغدغه‌های درگیرِ ذهن. نگرانِ چشم دوختن به مرزهای وسیع و بازِ آب و دل سپردن به شوری‌هایی که گاه تنها ماندگارهای بودنند. نگران خستگی‌های همه سال‌های زندگی. نگرانِ موج‌ها و ملغمه‌ی روشن و تیره‌شان. نگران همه آدم‌هایی که در پَسِ صورت‌های رنگارنگشان مهربانی خوابیده. نگران می‌شوی. نگرانِ زندگی.

این‌ها همه اگر نشانِ "بودنِ دشوارِ آدمی"* نیست، پس چیست؟


عبارت را از کتابی با همین نام،‌ از علی طهماسبی وام گرفته‌ام.

۷ مرداد ۱۳۸۷

خیابان‌ها تاریک که باشد، خلوت‌تر هم می‌شود انگار و رانندگی در آن‌ها لذت‌بخش‌تر است. به لطف بی‌برقی‌های شبانه می‌توان آهسته در کوچه‌ها و خیابان‌های تاریک راند و از ترانه‌های آرام فضای کوچک ماشین لذت برد.
آن‌جا که محمد نوری عاشقانه‌هایش را با صدایی محکم و گرم زمزمه می‌کند:

"مشکل چه بشنوی عزیزم
شعر من و ترانه‌ی من
گم می‌شود در این هیاهو
آواز عاشقانه‌ی من
گفتم که تا ترانه‌هایم
از باغ و گل سخن بگوید
اما به باغ ما دریغا
جز گل کاغذی نروید..."

دوره می‌کنی همه لحظه‌های مهربانِ گذشته را و حسرت ثانیه‌ها در دلت تلنبار می‌شود. بعد، آرام آرام حسرت‌ها را فرو می‌دهی، نفس می‌کشی و با همه‌ی بودن‌های دونفره‌ی دنیا لبخند می‌زنی. جنس لبخند‌ها از چیست، چه فرقی می‌کند؟ چه فرقی می‌کند که در آن انتهایی‌ترین لایه‌های لبخند، چه حسی نشسته است... مهم نشاندن همان پنج حرفی کم‌یاب است روی صورت و فرو دادن نفسی که در میانه‌ی تابستان، با گرما بیگانه است.

۴ مرداد ۱۳۸۷

پرسش

نشسته‌ام و در یکی از همین شب‌های گرم تابستان به صدای گرفته‌ی آقای شاعر گوش می‌دهم:

"بر آن‌چه دلخواه من است
حمله نمی‌برم
خود را به تمامی برآن می‌افکنم

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست،
راهی به جز اینم نیست."*

فکر می‌کنم. تمام وجودم از تردید پر شده. تمام تلاشم را کردم برای داشتن آن‌چه دلخواهم بود؟ اگر نه، سایه‌ی اگرها و شایدها را سال‌ها به دوش نمی‌کشم؟ می‌توانم دوباره برخیزم و تلاشی دیگر را آغاز کنم؟ نباید می‌ماندم و می‌خواستم؟ از خودم راضیم؟ و سوالی دیگر باز ذهنم پر می‌کند. خواسته‌ی آن دیگری چه می‌شود؟ با از پای ننشستن و خواستن بی‌وقفه، وجودی دیگر را نمی‌آزاریم؟
مانده‌ام بین دو پاسخ؛ مانده‌ام...

*احمد شاملو، برگردان آزاد اشعار مارگوت بیگل

۲ مرداد ۱۳۸۷

گفته بودی؟

"آدم‌ها عوض می‌شوند
و از ياد می‌برند كه اين را به ديگران بگويند."

از: لیلین هلمن، نمایشنامه‌نویس آمریکایی

برگرفته از وبلاگ:
A Beautiful Mind

۳۱ تیر ۱۳۸۷

رَنگ غم

چقدر غم دارد این موسیقی ایرانی. چقدر غمش شبیه کسی است که نشسته در گوشه‌ای و آرام آرام شوری‌های درونش را مزمزه می‌کند. انگار کن آن وقت‌ها که زخمه‌ها محکم‌تر روی سیم‌ها می‌خورند، لحظه‌ای امید آمده و خانه کرده و دوباره فرود که می‌آییم و نرم می‌شویم، قبول کرده‌ایم آن جریان ممتد غم را در گوشه‌های دل. انگار کن که خودِ زندگی نه‌چندان شاد دورونی شده‌مان است که نغمه‌های غم‌انگیزش مدام دلبری می‌کند و می‌قبولاندت که جاری است و همیشگی. غم‌هایی که کنار آمده‌ایم با بودنشان و درونشان زندگی می‌کنیم. آن‌قدر که گاهی دلمان برای نبودنشان هم تنگ می‌شود. برای خالی شدن‌های دل و رفتن در خلسه‌های ناخواسته زندگی. کنار می‌آییم با این روال آشنا. کنار می‌آییم و با همین‌ها لحظه‌هامان را رنگ می‌زنیم. زرد، سبز، آبی...

۳۰ تیر ۱۳۸۷

تا...

پهلو گرفته در این حوالی
سنگین و تاریک، حضورش را روی ثانیه‌ها سوار می‌کند
می‌تارانمش
می‌خندم به بی‌حاصلی رنجی که می‌برم
چراغ‌های رابطه تاریک می‌مانند
بدون "تا"...

۲۰ تیر ۱۳۸۷

آبی عمیق2

سیاه است
چشمها را که ببندم، آبی می‌شود؛
حال شبانه‌ام، حکایت ضرب منفی‌هاست.

۱۹ تیر ۱۳۸۷

زنده؟

گفته بودم:
"با تو من با بهار می‌رویم"*
روییدیم
روزها و ماه‌ها؛
زمستان است؟
باور می‌کنی؟

*از علی شریعتی

۱۵ تیر ۱۳۸۷

آبی عمیق1

ثانیه ها می گذرند؛
سرکش و نا آرام.
کسی می گوید: "چه خوب."
نمی داند که جوانیمان است؟!

۱۰ خرداد ۱۳۸۷

کیش

گرم است و شرجی و خلوت. عصرش را ندیده ام هنوز که شلوغ است لابد.
دو روزی کیش ماندگارم انگار تا یکشنبه قایق یا لنج بیاید و برویم سر دکل. فعلاً بد نمی گذرد به پسرک.

۹ خرداد ۱۳۸۷

پسرک و دریا

وقتی کارت این‌طور باشد که مدام در سفری و روی دریا و خشکی، دیگر خداحافظی برای هر رفتن و سلام برای آمدن دوباره معنا ندارد. بار اول را شاید بتوان استثنا دانست ولی. لااقل یک ماهی نیستم و بعید است اینترنتی باشد که بنویسم.
تا بعد.

۴ خرداد ۱۳۸۷

تلویزیون، زنان، استادیوم

در این لحظات، جناب تاج، نایب رئیس فدراسیون فوتبال، در حال پیچاندن بحث سهمیه ایران در لیگ حرفه‌ای آسیا و احتمال ارتباط آن با مساله ورود زنان به ورزشگاه‌ها است! برنامه‌ی بدون حرارت و کم‌خاصیت ورزش از نگاه دو با مجری محافظه‌کارش، اصلاً سوالی در این باره نمی‌پرسد و تاج هم از همه‌ی موارد متعدد تذکرات ای اف اسی فقط به به بحث تجاری شدن باشگاه‌ها و حق پخش تلویزیونی اشاره می‌کند. انگار نه انگار که ناظر ای اف اسی و نایب رئیس کمیته لیگ حرفه‌ای آسیا در سفرش به ایران روی مساله ورود زنان تاکید کرده و آن را جزو پیش‌شرط‌های تعلق گرفتن سهمیه به ایران اعلام کرده بود! واقعاً نمی‌فهمم وقتی ایرنا هم، منظورم همین تریبون رسمی دولت فخیمه‌ی خودمان است، مصاحبه‌های مختلف در این باره انجام می‌دهد و این‌قدر روی مثبت بودن ورود زنان به ورزشگاه‌ها تاکید می‌کند، ترس این برنامه‌سازان و مجریان تلویزیون از مطرح کردن موضوع برای چیست؟

مرتبط:
نامه‌ی کمپین "دفاع از حق ورود زنان به استادیوم‌ها" به نائب رئیس کمیته‌ی لیگ حرفه‌ای آسیا
ا

۲ خرداد ۱۳۸۷

و کلمه بود...

صفحه‌ی وُرد را که باز کنی، به قصد نوشتن هر چیز مهم یا بی‌اهمیتی هم که باشد، ناگهان می‌بینی که محکومی به نوشتن. نوشتن از یک چیز و نه چیز دیگری. شنیده‌ای که محکوم باشد کسی که بنویسد؟ صدای نرم موسیقی آرام آرام در بر گیردش و او فقط بنویسد؟ از یک چیز؟ و آن هم نه مثل نوشته‌های معمولی که می‌روند سراغ اصل مطلب و بی‌درنگ مقصود را می‌گویند و تمام! نه! باید کلمه‌ها را مزمزه کند، در اکسیر جادوییشان غرق شود و آخر هم منظور را نرساند. که اگر بگوید تمام می‌شود همه‌ی قدرت جادویی نوشتن و فاصله می‌گیرد از لحظه‌های بی‌خودی. نوشتن کمک می‌کند که رویا را ادامه دهد و سپید بماند. نور کم‌رنگ روز را در چشمانش حس کند و لبخندش نخشکد. انگار که آب برای گل‌هایی که میز وسط اطاق را رنگی کرده‌اند. انگشت‌ها جدا نمی‌شوند از صفحه‌ی کی‌بورد و واژه‌ها هم از ذهن. تلاش می‌کنند انگار برای تداوم ثانیه‌های سرخوشی و بی‌تکرارِ بودن. دوست دارند بنویسند... دوست دارند بنویسند... دوست دارند ادامه دهند و بنویسند...تا پایان.

۱ خرداد ۱۳۸۷

فکر ممنوع

فکر کردن غدغن است برایم. هیچ پزشکی تجویز نکرده این را. خودم اما خوب می­دانم که نباید فکر کنم. در هر حالی فکرها ممکن است به سراغم بیایند.وقتی پشت کامپیوتر نشسته ­ام و یا وقتی که با قطره ­چکان داروی رشد مو را روی سرم می­چکانم. آب گلدان را که بخواهم عوض کنم، خطر فکرها زیاد می­شود. ساعتم را که نگاه کنم هم. فکرها همه جای زندگیم نشسته ­اند و از هر فرصتی استفاده می­کنند که هجوم بیاورند. کلافه ­ام از دستشان بس که دیواره ­های دل را فشار می­دهند و تنگش می­کنند. مانده ­ام که چه کار کنم با این همه خیال و خاطره. اگر بیایند و مرور شوند، بی ­حال می­شوم و خسته. آرام هم شاید. ولی نه از آن آرام ­های خوبی که همیشه دوستشان داشته ­ام. این آرام ­ها گاهی با سوزش­های بینی همراه­ اند حتی. مانده ­ام که چگونه راه خاطره را ببندم و فکرها را پس بزنم و بی ­خیال باشم...

راهی می­شناسید؟ می ­دانید چه ­طور باید بیش از 5 سال خاطره را به کناری نهاد و دوباره شروع کرد؟

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

شاعر تلخِ راستگوی ما

احمدرضا احمدی زیاد صادق بود و کمی بدخلق. بدخلق را که می­گویم، در مقایسه با "وقت خوب مصائب" ناصر صفاریان است که پر بود از بذله­گویی­ها و شیطنت­های شاعر خوش­لحن روبه­روی دوربین. این­جا اما احمدرضا احمدی جدی بود و کمتر سگرمه­هایش باز می­شد. صادق را هم که می­گویم، از فروتنی نکردن­هایش است و اذعانش به متفاوت بودنش و قلم زیبایش. دوست داشتم این رفتار را. خیلی بهتر از آن مناعت طبع دیگرانی است که مدام بر سر کارهای خود می­زنند و خود را کوچک و دیگران را بزرگ می­شمارند. به نظر می­رسید خودش بود احمدرضا احمدی. آن بی­حوصلگی نه­چندان عادیش را که کنار بگذاریم، به نظر می­رسید خودش بود و خودش را گفت. باید ممنون دست­اندرکاران "دوقدم مانده به صبح" باشیم برای دیدن بی­واسطه شاعری که غیبتش ممکن بود همیشگی شود در قاب تلویزیون.
ا
راستی دوست داشتم بگویم که عاشق آن آهنگ آرام انتهای برنامه­ام و صدای گرم و محکم گوینده آشنایی که بعد از "پایان" می­گوید: "اما، صبح دیگری در راه است..."

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

احمدرضا احمدی در سیما

امشب میهمان بخش (یا به قول جناب صالح­علا، مرغزار) شعر برنامه دوقدم مانده به صبح، احمدرضا احمدی است. فکر کنم در بخش تئاتر هم محمد رحمانیان با نغمه ثمینی گفت­و­گو می­کند. گفتم که از دستشان ندهید.

کلاً در این برنامه­ آدم کسانی را در تلویزیون می­بیند و از صحبت کردنشان لذت می­برد که مدت­هاست گذارشان به سیمای نه­چندان ملی نیافتاده. آن برنامه را که میهمانش شمس لنگرودی عزیز بود، فراموش نمی­کنم. دلیل این دعوت ها بالا بردن اعتبار تلویزیون، افزایش محبوبیت آن، عقب نماندنش از شبکه­های ماهواره­ای و یا هرچیز دیگری هم که باشد، باز هم این ها اتفاق های خوبی است به نظرم.
ا
پی نوشت مهم:
سوتی عظیمی دادم. از قرار پنجشنبه و جمعه اصلاً برنامه پخش نمی شود. یعنی آن برنامه می ماند برای شنبه (28 اردیبهشت) شب. ببخشید که اطلاع رسانیم غلط از آب درآمد!

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

درد مشترک

کبود شده و می غرد و اشک های درشتش را به شیشه می کوبد
آسمان هم دلتنگ است انگار

هیچ؟

"کسی را می شناسی که
شیشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند

پیش از آن که بروی
پیش از آن که بشکند؟"*


*از: کیکاووس یاکیده، بانو و آخرین کولی سایه فروش، انتشارات کاروان

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

هر سال آخرهای اردیبهشت اتفاق می افتد

این روزها که می گذرد؟
عدد 26 را مزمزه می کنم و طعم گسش را نمی فهمم!
مانده هنوز تا بزرگ شوم لابد...

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

تنگ

دلتنگی­های آدمی را باد ترانه­ای می­خواند…
دلتنگی­های آدمی را باد ترانه­ای می­خواند...
دلتنگی­های آدمی را باد...
دلتنگی­های آدمی را...

چیدن تک به تک واژه های تکراری کنار هم، سرکوب وسوسه ی کپی و پیست و لمس مداوم کلیدهای کیبرد، آرام کننده است.

۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

حاضر

یک هفته‌ای هست که هستم. دست و دلم به نوشتن نمی‌رود ولی. شاید حدود یک ماه ننوشتن در فضای مجازی کمی عادت زیاد نوشتن را از سرم پرانده. مانده هنوز تا دوباره راه بیافتم. سفر بدی نبود. نرسیدم خیلی دمشق را ببینم. همان یک صبح تا ظهر البته دید مختصری داد. ماشین‌های رنگارنگ و مدرن وارداتی دمشق را که کنار بگذاری و حجاب اجباری و حضور پررنگ پلیس در خیابان‌های تهران را هم فراموش کنی، در مقام مقایسه پایتخت کشورمان زیباتر است و تمیزتر به نظرم.
شاید بعدتر بیشتر توضیح دادم از کشوری که علاقه مردمانش به احمدی‌نژاد بیش از حد تصور است و از ایران به خاطر سالها تامین نفت کشورشان ممنونند. نمکدان نمی‌شکنند لااقل در برخورد با ایرانی‌ها...

۱ فروردین ۱۳۸۷

به جای بهارانه

حس عید، خودش نمی آید. باید دستش را بگیری و آرام آرام بنشانیش در جایی که وجودش را حس کنی.خانه که نباشی، سخت تر می شود همه چیز. دور و برت که کسی نداند نوروز چیست و سال نو کدام است، گیراندن آن چیزی که قرار است بیاید و بماند، آسان نیست اصلا! برای همین است لابد که یا یکی از دوستان همزبان کل بازار شهر را باید زیر پا می گذاشتیم تا سیر و سیب و سبزه ای که به جایش یک شاخه ی بنفش به دیواره شیشه ای لیوان تکیه زد، در اتاق کوچک هتل برایمان بهار بیاورد. سفره را که چیدم، آن تقارن همیشگی را که برقرار کردم و کاسه های آب و سرکه را کنار هم جا دادم، از یک جا شروع کرد به آمدن. با حوصله و آهسته آهسته بزرگ و بزرگ شد و بودنش را ثابت کرد به همه حس های شیرین و تلخ دور و بر...
در میانه ی غریبگی ها و واژه های ناآشنای این روزها، یافتن بهانه های شادی زیاد دلچسب است.

از پیشترها قرار گذاشته بودم با خودم که بهارانه ام "سرود گل"* باشد. نزدیکم به همه واژه هایش:

"با همین دیدگان اشک آلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم/ به بهاری که می رسد از راه/ چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است/ ما که خورشیدمان نمی خندد/ ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود/ ما که در پیش چشممان رقصید/ این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار/ گریه سر می دهیم با دل شاد/ گریه شوق با تمام وجود"

چقدر می خواهم که همه شاد باشند و خوب و آرام امسال؛ می شود؟

*از فریدون مشیری

۲۸ اسفند ۱۳۸۶

اين جا

روزهاي سفر ميكذرد (كيبورد عربي باعث شده ان 4 حرف معروف را نداشته باشم!). بيشتر خوب و كمتر بد. تجربه زياد دارد ولي روزها و شب هاي كار و اموزش و بودن. قدم زدن در كوجه هاي شلوغ ديرالزور (شهري در 400 كيلومتري دمشق و نزديك عراق) سرحال مي اورد ادم را. با ذهنيت هاي قبليم از شهري كوجك در كشوري اسلامي خيلي نمي خواند حال و هواي شهر. هر قيافه اي يافت مي شود در اين خيابان ها و بازارهاي رنكارنك. سفرنامه مي نويسم و سعي مي كنم وقتي به نت سرعت بايين اينجا متصل شوم بتوانم بستش كنم.

خوبم.
شب كم ستاره ي اينجا ماه زيبايي دارد راستي.
نمي دانم قبل از عيد باز هم بشود كه بنويسم. كاش شاد باشد امسال.

۲۲ اسفند ۱۳۸۶

سفر

نیستم.
امیدوارم بساط نِت در سفری که می‌روم هم به‌راه باشد و به خاطر بلاگ‌ننویسی دچار خفقان حاد نشوم.
خیلی هم امیدوار نیستم بتوانم بهارانه‌ بنویسم و پُست کنم امسال.
سالتان خوب باشد خوانندگان اندکِ دوست‌داشتنی.

۲۱ اسفند ۱۳۸۶

سلام آخر

زیاد زندگی کرده‌ام این‌ روزها با این کار احسان خواجه‌امیری
ترانه‌اش از اهورا ایمان است. حس عجیبی دارد. حس کندن و دوست‌داشتن توامان. حس خداحافظی سوزناکی که در انتهای دیداری لذت‌بخش دچارش می‌شوی. دیداری که قرار نیست که تکرار شود لابد؛ و همه‌ی آرزوهای خوبی که با تمام وجود برای طرف مقابلت می‌کنی. توالی شب و سرعت و "سلام آخر"، غم و لذت را یک‌جا می‌آورد:

سلام ای غروب غریبانه‌ی دل

سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتن

سلام ای غم لحظه‌های جدایی

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن


خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای قصه‌ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من

تو را می‌سپارم به دل‌های خسته


تو را می‌سپارم به مینای مهتاب

تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب‌نشینم اگر شب‌شکسته

تو را می‌سپارم به رویای فردا


به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ‌ و بارِ دلِ من

خداحافظ ای سایه‌سارِ همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


۲۰ اسفند ۱۳۸۶

سوال

چرا نمی‌نویسم؟
از روزهای هزاردغدغه‌ای که کم‌سابقه است بودنشان در زندگیم، چرا نمی‌نویسم؟


۱۷ اسفند ۱۳۸۶

دوست

"- صبح آمده‌ست برخیز

(بانگ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستان نیم‌شب را

رندانِ تشنه‌لب را

بار دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خواب دریچه‌‌ها را

با نعره‌سنگ بشکن.

بار دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

واکُن..."*


کم دارم؛ نگاه را، صدا را، کلمه را...


*از بودن و سرودن، شفیعی کدکنی

۱۶ اسفند ۱۳۸۶

گاف‌نامه

گیج، گنگ، گم...
نه دیگر؛ کلمه‌ای را نمی‌شناسم که با "گاف" شروع شود و حالم را برساند!
افتضاحم.

۱۵ اسفند ۱۳۸۶

رابطه- دو

مدتی است که مساله‌ی رابطه‌های دوستانه برایم مهم شده. این‌که چگونه شکل می‌گیرند و پررنگ می‌شوند، یا به‌خاطر چه ضعیف شدن تدریجیشان را تجربه می‌کنیم و احتمالاً اذیت می‌شویم. نقش انتظار دوطرف از یکدیگر در این میان چیست و چقدر می‌تواند روی اصل رابطه تاثیر بگذارد. این‌ها که گفتم عموماً درباره‌ی رابطه‌هایی بود که بر اساس تقسیم‌بندی این مقاله قوی خوانده می‌شوند. در وبلاگ "تنها چند واژه" اما دیدم که مقاله را معرفی کرده بود و چیزی درباره‌ی رابطه‌های ضعیف و ارزشمند بودنشان نوشته بود:

"حرف این مقاله اینه که رابطه‌های ضعیف قدرتی دارن که شاید حتی خیلی وقتا مهم‌تر از رابطه‌های قوی باشن. یه رابطه ضعیف معمولا می تونه به عنوان یک پل رفتار کنه و منو به یه گروه وسیع دیگه‌ای وصل کنه که شاید در غیر این صورت بهشون دسترسی نداشتم. و از اونجایی که این متصل بودن در واقع مساوی انتقال اطلاعاته این رابطه‌های ضغیف خیلی در گسترش اطلاعات و ایده‌ها مفیدن."

جالب بود برایم ایده‌ی این‌که، شاید بر خلاف تصورمان، رابطه‌هایی که عموماً ضعیف خوانده می‌شوند، چقدر می‌توانند نقش داشته باشند در افزایش تجربه‌های اجتماعی و معاشرت‌هایی که در یک کلام زندگی را برای انسان دلپذیرتر می‌کنند. و این‌که می‌گفت: "جامعه‌هایی که گروه‌های با رابطه‌های ضعیف زیادی توش هست معمولا تو شکل دادن فعالیت‌های اجتماعی قوی‌ترن تا جامعه‌هایی که تشکیل شدن از هسته‌های رابطه‌های قوی ولی جدا از هم." فکر می‌کنم جوامعی که قدیمی‌تر و سنتی‌ترند، خیلی آن رابطه‌های قوی را جدی می‌گیرند و از این رابطه‌های ضعیف ولی ارزشمند غافل می‌شوند. همین‌ است که گاهی در دایره‌ی بسته‌ای می‌مانند و بعد از مدتی همه‌چیزشان کسل‌کننده و غیرجذاب می‌شوند برای آن‌ها که درون دایره مانده‌اند. در‌حالی‌که همین المان‌ها برای کسی که از بیرون وارد این مجموعه می‌شود، می‌تواند خیلی جذاب و هیجان‌انگیز باشد.

۱۲ اسفند ۱۳۸۶

نه‌چندان عجیب

در مملکتی که همه چیزش به همه چیزش می‌آید، این که چند لحظه پیش، پس از روزها و ماه‌ها انتظار و بحث و آمدن و نیامدن مربی‌های بزرگ، اعلام شد که علی دایی سرمربی آینده فوتبال ایران است، خیلی هم عجیب به نظر نمی‌رسد.
از کلمنته تا دایی، خیلی هم راه درازی نیست انگار!

۱۱ اسفند ۱۳۸۶

آرام، دیگر

هیجان که بیاید و اوج بگیرد و از حد بگذرد،

آرام می‌شوی

ظرفیت می‌خواهد آرامش، تاب می‌خواهد، قرار می‌خواهد...

داری؟

آزاد

دیروز
آزادی
صدهزار پسری نبود...

۶ اسفند ۱۳۸۶

80th Oscar Alive

گفتم من که این‌همه بیدار ماندم و به صفحه‌ی نه‌چندان جذاب تلویزیون زُل زدم؛ لااقل پُستی هم بنویسم و چیزی در مایه‌های روزنامه‌نگاری آنلاین را تجربه کنم. این است که قرار گذاشتم با خودم این‌جا را تا وقتی که طاقت بیاورم و مراسم اسکار هم ادامه داشته باشد، آپ کنم. لیست نامزدها را این‌جا ببینید.

1. 4:30 صبح به وقت تهران؛ لبخند‌های ملیح، روی فرش قرمز
مصنوعی و پر از اطوار. همه خوشحالند. اصلاً از شدت خوشحالی ذوق‌مرگند انگار! صورت‌ها که به دوربین‌های مختلف نگاه می‌کند، پُز جدیدی می‌گیرد و پر می‌شود از دوستتان دارم‌های زورکی. نمایش مُد سینمای جهان، خیلی هم جذاب و فوق‌العاده نیست.

2. 5:00 صبح به وقت تهران؛ افتتاح
بزرگترین جشن سینمای جهان دارد شروع می‌شود. نویسندگان سینمای آمریکا هم بالاخره دست از اعتصاب کشیدند و همه‌چیز را برای افتتاح 80امین دوره آماده کردند. مجری مراسم هم جان استوارت، مجری برنامه‌ی The Daily Show است. احتمالاً زبان‌دان‌ها از خنده روده‌بُر می‌شوند امشب!

3. 5:15 صبح به وقت تهران؛ اول
تاوان اولین اسکار را از دست داد. اسکار custom design به تاوان نرسید. به کدام فیلم رسیدش مهم است مگر؟!
Elizabeth the golden age


5:25 .4 صبح به وقت تهران؛ راتاتویی
کلاً حالم گرفته است. بعد از آن اجرای همراه با ادا و اطوار اعلام‌کنندگان اسکار بهترین انیمیشین و صحبت کردن با موش نامرئی و این‌ها، معلوم بود اسکار به راتاتویی رسیده است. زیاد دوست داشتم راتاتویی را ولی خُب حس میهن‌پرستی چه می‌شود؟! پرسپولیس، اسکار را از دست داد به هر حال.

5. 5:30 صبح به وقت تهران؛ Dubai One
دیوانه شدم از بس این کانال قشنگ Dubai One تبلیغ‌های رنگ‌ووارنگ به خوردمان داد! بالاخره باید پول پخش زنده‌ی مراسم را در بیاورد یا نه؟! غُر نزن پسرجان.

6. 5:40 صبح به وقت تهران؛ Art Direction
اسکار کارگردانی هنری هم از دست تاوان پرید و به سویینی‌تاد رسید. بد هم نیست. با آن‌همه نامزدی بد هم نیست که خیلی جایزه نبرد این Atonement! نمی‌دانم چرا ندیده سوگیری پیدا کرده‌ام نسبت به این فیلم!

7. 5:45 صبح به وقت تهران؛ نقش مکمل مرد
شنیده بودم که کار خاویر باردم در "جایی برای پیرمردها نیست"، عالی بوده. انگار حق هم به حق‌دار رسید.

8. 6:05 صبح به وقت تهران؛ نقش مکمل زن
تنها کسی که از میان نامزدهای موجود بازیش را دیده بودم، تیلدا سوینتون، بازیگر فیلم "مایکل کلایتون" بود. آن موقع خیلی به چشمم نیامد بازیش. اما چشم داوران اسکار را خیلی گرفت انگار! و باز هم تاوان یک نامزد دیگرش را از دست داد. یعنی نگهش داشته‌اند که جایزه‌ی بهترین فیلم را بدهند؟

9. 6:15 صبح به وقت تهران؛ فیلمنامه‌ی اقتباسی
برادران خوش‌ذوق کوئن، یک اسکار دیگر را هم از چنگ تاوان درآوردند! "جایی برای پیرمردها نیست" باید فوق‌العاده باشد. کسی قرض می‌دهد؟

10. 6:40 صبح به وقت تهران؛ نقش اول زن
هیچ‌کدام از پیش‌بینی‌ها درست درنیامد. نه جولی‌کریستی با‌سابقه و نه الن پیج دوست‌داشتنی و خیلی جوان، هیچ‌کدام جایزه را نبردند. ماریون کتیلارد، اسکار بهترین نقش اول زن را برای La Vie en Rose برد و بغض کرد و از فرط هیجان نمی‌دانست چه بگوید...

11. 6:55 صبح به وقت تهران؛ بهترین فیلم یا ...
کلاً نفسم حبس شده! جناب جک نیکلسون آمده و می‌خواهد بهترین فیلم را اعلام کند. کل بهترین فیلم‌های اسکار دوره می‌شود و بیشترشان را در ده-بیست سال اخیر دیده‌ام. ولی ناگهان رنه‌زلوگر میاید و بهترین تدوین را اعلام می‌کند! کلاً بازی خوردم انگار. Christopher Rouse می‌آید و جایزه را برای The Bourne Ultimatum می‌گیرد. فعلاً خمار گشته‌ایم!

12. 7:10 صبح به وقت تهران؛ دعا
خدایا در حال مرگم از شدت خواب. لطفاً به دل این برگزارکنندگان محترم بیانداز که زودتر جایزه‌ی بهترین فیلم و کارگردانی و نقش اول مرد را اعلام کنند که ما هم به زندگیمان برسیم!

13. 7:15 صبح به وقت تهران؛ فیلم خارجی
ضد‌حال‌تر از این نمی‌شد دیگر! من که فیلم این آقای اتریشی را ندیده‌ام ولی یعنی ممکن است از 12 نیکیتا میخالکف بهتر باشد که جایزه را به آن داده‌اند و به این نه؟!

14. 7:35 صبح به وقت تهران؛ آرزو
یک حس درونی به من می‌گوید، جایزه‌ی بعدی یکی از آن‌هاست که در دعای شماره‌ی 12 نام بردم. آن حس درونی هم البته چیزی است در مایه‌های خواب و التماس!

15. 7:40 صبح به وقت تهران؛ Music score
بالاخره تاوان هم جایزه‌ای نصیبش شد. قبل از آن جایزه‌ی اصلی احتمالی البته! آرزوها و دعاهای ما هم که داخل قوطی است کاملاً!

16. 7:50 صبح به وقت تهران؛ فیلمنامه‌ی غیراقتباسی (اصلی)
جونو. کاش بیشتر ببرد این فیلم دوست‌داشتنی. ندیده‌امش هنوزها! این را هم برسانید لطفا! :)

17. 8:05 صبح به وقت تهران؛ سرانجام نقش اول مرد
جرج کلونی می‌شود؟ جرج کلونی می‌شود؟ جرج کلونی می‌شود؟ نمی‌شود! ):
دانیل دی لوئیس برای There Will Be Blood

8:05 .18 صبح به وقت تهران؛ کارگردان‌های خوشبخت
چه عالی که امسال برادران کوئن این‌قدر جایزه می‌برند. لابد "جایی برای پیرمردها نیست" هم یکی دیگر از آن کارهایشان است که نفس‌ها را حبس می‌کند.

19. 8:15 صبح به وقت تهران؛ And The Oscar Goes To...
No Country for Old Men
باورتان می‌شود؟ برادران کوئن غوغا کرده‌اند در اسکار امسال! جایزه‌ی بهترین فیلم هم نوش جانشان باشد. واقعاً باید تاوان را بزرگترین شکست‌خورده‌ی مراسم امسال دانست. پیش‌بینی‌ها همیشه هم درست در نمی‌آید.

20. 8:20 صبح به وقت تهران؛ And Roozbeh Goes To...
The Bed!

۱ اسفند ۱۳۸۶

کار

نان داغ، پنیر کاله، سبزی تازه، نوشیدنی دلخواه و املتی که با کره درست کردم؛

میهمانی کوچکی که برای آغاز دورانی تازه ترتیب دادم، چیزی کم نداشت؟

۳۰ بهمن ۱۳۸۶

خسته

چه‌کسی بود که می‌گفت:
"چراغ‌های رابطه تاریکند..."؟
راست می‌گفت چقدر!

۲۸ بهمن ۱۳۸۶

صبحانه

عکس‌های کار منحصربه‌فرد محمد رحمانیان و گروه پرچین در اعتراض به محدودیت‌های ایجاد شده در تئاتر و اجرای خیابانی بخش‌هایی از کار آخرشان را که می‌دیدم، غیر از جریان مستقیم لذت و تشخص که به وجودم می‌ریخت، ناراحت هم بودم! راستش فکر می‌کردم با این حرکت اعتراضی شدیداً مدنی، دیگر اجراهای دلپذیر رحمانیان را در برنامه‌ی "دو قدم مانده به صبح" از دست داده‌ایم. چقدر خوشحالم که امشب باز هم برنامه داشت و برنامه‌اش دیدنی بود. شاید یکی دو قدم به سمت بالا رفتن قدرت تحمل صداهای منتقد حرکت کرده باشیم... شاید!


ساعت یک صبح هم که باشد و چشم‌ها پر از خواب، باز هم دلم نمی‌آید از "دو قدم مانده به صبح" زیبای شبانه حرف نزنم. میهمان بخش ادبیات، شمس لنگرودی دوست‌داشتنی بود؛ با آن اندوخته‌های غنی منتقدانه و باورهای لطیف شاعرانه‌اش. درباره‌ی فردیت در شعر امروز ایران حرف می‌زد و التقاط ظاهر مدرن و حرف مدرن، با فکر سنتی جامعه‌ی ایرانی که در شعر امروز هم خودش را نشان داده و شترگاوپلنگی است به قول خودش! زیاد لذت داشت شنیدن صدای گرم شمس لنگرودی و جریان سیال و زیبای ذهنش. میهمان محمد رحمانیان هم در بخش تئاتر، چیستا یثربی بود، با تمام بازیگوشی‌ها و نگاه‌های شیطنت‌آمیزش. دوست‌داشتنی بود وقتی از سروش نوجوان امین‌پور و عموزاده و ملکی می‌گفت و کارنامه‌ی هنریش را مرور می‌کرد. آن‌جا که از آرزوی بزرگش برای دیده شدن آخرین کارهایش می‌گفت اما، حس کردم که چقدر آرزوهای بزرگمان، کوچک، دست‌یافتنی و ساده‌اند.


بعد از تماشای صحنه‌ها و صداهای زیبایی که محمد صالح علاء میهمانمان کرده بود به دیدار و شنیدارشان، می‌شد غمگین بود، می‌شد آرام، می‌شد شاد... شاد و آرام را من انتخاب کردم. فرصت برای مرور غم‌ها بسیار است.

۲۷ بهمن ۱۳۸۶

نور

داشتم فراموش می‌کردم آسمان آبی را و آفتاب را که می‌آید و گرمایش را، تو حتی بگو کم‌جان و کم‌رمق، زیر پوست می‌دواند و با خنکی هوا مخلوط می‌شود و شادابت می‌کند. سرخوشانه راه رفتن را و زمزمه کردن آهنگ‌های دلخواه را و سرشار شدن از لبخند را داشتم فراموش می‌کردم.

آفتاب عالیست.

بد نمی‌گذرد.

به قول همایون‌خانِ شجریان:

"نه در انتظارِ یاری

نه ز یار، انتظاری..."


هوای حوصله‌ام با هوای بیرون رابطه‌ی مستقیم دارد انگار!

۲۵ بهمن ۱۳۸۶

شب

شب‌های کوتاهِ عاشقی،
شب‌های بلندِ انتظار؛

ثانیه‌های بلند زندگی،
انتظار را بیشتر می‌پسندند انگار!


خلوت و خانه و شب‌های روشن، آدم را بی‌واژه نمی‌گذارد...

۲۳ بهمن ۱۳۸۶

کنعان

فقط یک اقدام دیوانه‌وار می‌توانست باعث شود که در آخرین روز جشنواره، درست در آن ساعت‌ها که مراسم اختتامیه برگزار می‌شد، کنعان را در سالن رنگ و رو رفته‌ی سینما بهمن ببینم. برای خوب تمام شدن جشنواره‌ی امسال و ثبت شدن خاطره‌ای دلچسب از جشنواره‌ای بی‌کیفیت و بی‌برنامه و بی‌رونق، لازم بودن بیش از 4 ساعت در صف بمانم. ارزشش را داشت؟

پس از دیدن کار دلنشین مانی حقیقی که رد پای اصغر فرهادی کاملاً در آن به چشم می‌خورد، باید اعتراف کنم که پاسخم مثبت است. دیدن فیلمی شبیه به چهارشنبه سوری فرهادی (فیلمنامه‌ی این یکی هم کار مشترک فرهادی و حقیقی بود)، با بازی درخشان ترانه علیدوستی که نامزد نشدنش اصلاً برایم قابل درک نیست، زیاد دلپذیر بود. نمایش رابطه‌ی کاملاً انسانی زوج عصبی فیلم، واقعی و دور از تصنع بود. از آن مهم‌تر وجود پسری است که همکلاسی دوران دانشگاه دختر بوده و الان دوستی خانوادگی است و شوهرِ دختر از او می‌خواهد که با زنش صحبت کند و مشکلش را بفهمد. به نظرم این اعتماد به مردی دیگر که به زنِ آدم نزدیک باشد و درکش کند، تابوشکنی جالب و بی‌سابقه‌ای بود در سینمای ما. از نظر محتوا جداً دیدنی و خوب بود و موسیقی زیبای کریستف رضاعی هم خیلی به کار می‌نشست. نمایش عهد یا قرار یا نذر آخرِ داستان هم اصلاً توی ذُق نمی‌زد به‌نظرم و عوامانه نبود. اتفاقاً تنها وسیله‌ای بود برای اجرای تصمیمی که پیش‌تر گرفته شده و جرات لازم است برای ابرازِ آن.

نکته‌ی منفی شب پایانی اما صدای افتضاح سینما بهمن بود! آن‌قدر بد و گوشخراش و نامفهوم بود که خیلی از دیالوگ‌ها را رسماً نفهمیدم! یکی از سکانس‌های پایانی و مهم فیلم هم که اصلاً بی‌صدا پخش شد و باعث شد قسمتی از کار برایم گنگ و پر از سوال باقی بماند! تماشاگران محترم فرهیخته و مخاطب جشنواره هم که از بس پفک و چیپس و شکلات خوردند، نمی‌دانم غیر از رژه رفتن روی اعصابِ دیگران، بهره‌ی دیگری هم از فیلم بردند یا نه!

جشنواره‌ی بیست و ششم هم تمام شد به هر حال. برای من لذت‌بخش و دوست‌داشتنی بود؛ ولی انگار باید دیگر به تکرار عبارت "سال به سال، دریغ از پارسال"، بیش‌تر از این‌ها خو بگیریم!

عکس از: حیات

پی‌نوشت:
چرا کنعان؟ ربطی به ارض موعود و سرزمین رویاها و این‌ها دارد به‌نظرتان؟ آقای کارگردان اظهار‌نظر نکرده و پاسخ را به عهده‌ی بیننده گذاشته.

۲۱ بهمن ۱۳۸۶

سیاه برای تاریخ 1

اتفاق‌هایی هست که باید بماند. در مرور روند روزمره‌ی زندگی، خاطره‌هایی هست، یادهایی، حرف‌هایی که باید جایی ثبت شود تا گَردِ فراموشی روی بودنشان و تجربه‌ی تلخشان را نپوشاند. تجربه‌هایی که در نابسامانی روزگارِ این سرزمین، خودشان را به بسیاری از لحظه‌های بودنمان تحمیل می‌کنند و طعم تلخ حذف دارند و ستم و سیاهی. دوست دارم این صفحه‌های مجازی را مثل سندی نگه دارم تا بعدترها با مرورشان، دلیلی داشته باشم برای نمایاندن ناحقی، ناکارآمدی، ناجوانمردی، نادرستی، ناراستی و صدها نا... دیگری که می‌توان به بسیاری از تصمیم‌گیران امروزِ اموراتِ این دیار نسبت داد. می‌خواهم این حرف‌ها را جایی داشته باشم تا آن مشکل همیشگی ضعف حافظه‌ی تاریخی چند صباح بعد گریبانم را نگیرد و حقیقت را در نظرم وارونه جلوه ندهد!


اولین پُست از چنین مطالبی که می‌خواهم سلسله باشد و متناوب را نمی‌خواهم به گذشته اختصاص دهم. از حضور پشت میله‌های دانشجوهایی که فکرشان از نوعی دیگر است، تا لغو و خاموشی صدای نشریه‌هایی مثل زنان و بستن راه انتخاب بر بسیاری از افراد سابقاً معتمدِ همین نظام، متاسفانه نمونه بسیار است. بگذارید اما به هرچه گذشته چشم ببندیم و از صفر شروع کنیم. افسوس بسیارم از آن‌جاست که می‌دانم روند تکراری فاجعه با اصرار، آینده‌مان را نشانه رفته و خیلی زود، شمارِ تلخی‌ها را چند رقمی می‌کند... کاش اشتباه کنم!


بخش‌هایی از نامه‌ی اصغر فرهادی، نویسنده و کارگردان سینما خطاب به دست‌اندركاران جشنواره‌ی بیست و ششم فيلم فجر:


"آقايانِ تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي مي‌ماند كه در مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌هايتان اعلا‌م كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي مي‌كنيم؟ از چه در هراسيد؟ مگر روز و شب از تريبون‌هايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمي‌زنيد؟ اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و باشعور تصميم بگيرند چه ببينند، چه بشنوند. چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيم‌تر از مردميد؟ لا‌اقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي مي‌دانيد كه وظيفه‌تان سنجش عيار سلا‌مت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم مي‌دهند. مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفته‌ايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنري‌اي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلا‌مت آن را مهر بزنيد؟ چرا مي‌انديشيد مردم تنها مصرف‌‌‌كننده‌اند، مصرف‌كننده‌ی صِرف و شما بايد غذايي را كه مي‌پسنديد دهانشان بگذاريد؟ چرا مي‌انديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري مي‌روند، مغز خود را بيرون جا مي‌گذارند؟ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار مي‌روند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنراني‌ها از آنها دم مي‌زنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه مي‌خورند، سلا‌مت است يا فاسد. هرچند سخيفانه‌ترين ‌مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي، هم‌ترازي‌اش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آورده‌اند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد؟ اگر قانون نوشته‌اي وجود دارد كه ما نمي‌دانيم، ذائقه‌تان را تشريح كنيد...


آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه، كجاي‌تان به لرزه مي‌افتد كه اينچنين هراسناكيد؟ آن هم با چند فيلم كه باب ذائقه‌تان نيست. فيلم‌هايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد، مجوز ساخت دريافت كرده‌اند. لا‌اقل به امضاي همكارانتان پاي برگ‌هاي پروانه ساخت احترام بگذاريد. مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست؟ اين نظارت جديد از كجا مي‌آيد؟..."

۲۰ بهمن ۱۳۸۶

سوال

هربار لکه‌ای باشد روی حضور حوصله،

میآید و محو می‌کند؛

برف.


در بهار چه کنم؟

۱۹ بهمن ۱۳۸۶

Romance

so maybe
the chance for romance
is like a train to catch
before it's gone

از وبلاگ دورترها

دیوار

برای اکتیویست‌های فمینیست ساخته شده این فیلم انگار. پر است از زیر سوال بردن‌ کلیشه‌ها و تفکیک‌های جنسیتی رایج در جامعه‌ی ایرانی. نگاه اجتماعی فیلم به محرومیت‌های زنان از حضور در عرصه‌های مختلف عالی است. جداً دیدنش را به همه‌ی کسانی که دغدغه‌هایی از این دست دارند، توصیه می‌کنم. داستان دختری است که می‌خواهد جا پای پدر بگذارد و کارِ او را به عنوان موتورسوارِ دیوارِ مرگ بگیرد. گلشیفته فراهانی مثل همیشه خوب و باورپذیر بازی کرده. نمی‌خواهم بگویم از نظر کارگردانی یا مسائل فنی سینما با یک شاهکار مواجه می‌شوید. راستش درباره ی این چیزها خیلی نمی‌دانم. ولی تلاش محمد‌علی طالبیِ فیلم‌ساز برای دوری جستن از نگاه‌های جنسیتی و تزریق حسی انسانی به کار، به نظرم قابل ستایش و احترام است. خیلی یاد آفسایدِ جعفر پناهی افتادم هنگام تماشای فیلم. امیدوارم این یکی به بلای عدم اکران عمومی دچار نشود.

*"موضوع فیلم ساده است. مثل این‌ است که بگویید یک مساوی با یک است. شاید گفتن این حرف به نظر خیلی ساده و بدیهی به نظر می‌رسد اما بسیار اتفاق افتاده و می‌افتد که گفتن همین حرف ساده، تبدیل به بحران شده. در خیلی از کشورها شما نمی‌توانید بگویید یک رنگین‌پوست و یک سفید‌پوست برابرند؛ بلوا می‌شود. من علاقمند بودم بدون این که حرفم رنگ‌وبوی اعتراض یا بداخلاقی داشته‌ باشد و به بیانیه‌های سیاسی نزدیک شود بگویم جنسیت در آدم‌ها و قابلیت‌های‌شان چندان موثر نیست."

* بخشی از نوشته‌ی محمد‌علی طالبی، کارگردانِ دیوار، در مجله‌ی فیلم 374

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

بی‌درزمان

"رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند..."
صدای شاملو است که در گوشم می‌پیچد و با آن طنینِ گرفته‌اش، شعرهای حافظ را زمزمه می‌کند.

مانده‌ام که کِی می‌رسند پس، روزهایی که در راهند!
.
.
.

گرچه آشفتگی کارِ من از زلفِ تو بود
حلِ این عُقده هم از زلفِ نگار آخر شد

۱۷ بهمن ۱۳۸۶

12

مانده‌ام چه بنویسم درباره‌ی آخرین اثر نیکیتا میخالکوف. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فیلمی از سینمای روسیه تا این حد مرا شیفته‌ی خودش کند! فکر کنید کل فیلم در فضایی بسته‌ و در فضای بحث 12 مرد بگذرد که می‌خواهند درباره‌ی گناهکار یا بی‌گناه بودن پسرکی درباره‌ی یک قتل، تصمیم بگیرند. فکر کنید به‌جز چند مورد کوتاه که مربوط به زمانی نه‌چندان معلوم هم بود، همه‌چیز در جدل‌ها و تلاش‌های این 12 نفر برای یافتن حقیقت خلاصه شود. و باز هم فکر کنید که 153 دقیقه قرار است این فضای بسته و 12 نفر داخلش را تحمل کنید. چقدر اشتباه است این واژه‌ی تحمل! جداً لذت‌بخش بود تماشای شاهکارِ 2 ساعت و نیمه‌ی جنابِ میخالکوف. مثل این‌که بازسازی اثری آمریکایی است که در سال 1957 توسط سیدنی لومت ساخته شده با نام 12 مرد خشمگین. ولی همه‌چیز بومی شده و کاملاً روسی. طنز فوق‌العاده‌ای که در دیالوگ‌های اعضای هیات منصفه بود، آن هم وقتی که درباره‌ی قتل و جنایت و خاطرات دردناک زندگی شخصی خودشان حرف می‌زدند، به طرز عجیبی به کل اثر می‌آمد و جذابش می‌کرد.

پرهیز از سیاه‌نمایی و همین‌طور سپیدنمایی افراطی کار را هم دوست داشتم. راحت می‌توانست به یکی از این‌ها دچار شود ولی خوشبختانه نشد. بعید نیست اسکار بهترین فیلم خارجی امسال را در دست‌های آقای میخالکوف ببینیم.

۱۶ بهمن ۱۳۸۶

چشم‌هایت

ها؛

پاک می‌کنم

تمیز نیست لابد که نمی‌بینمت

ها؛

پاک می‌کنم

لکه‌ای هست حتماً که رویت را پوشانده

ها؛

پاک می‌کنم

لنز دوربین پر شده از خش و خط

نیستی!

۱۵ بهمن ۱۳۸۶

Michael Clyton

یک هالیوودی خوش‌ساخت که دیدنش روی پرده‌ی بزرگ سینما لذت‌بخش است. بازی جرج کلونی مثل همیشه درخشان است و قاب‌های دوربین حرف ندارد. فکر می‌کنم بازی صورت کلونی در سکانس آخر فیلم ماندگار شود در ذهن‌ها.

Taxi driver: So what are we doin'?
Michael Clayton: Give me fifty dollars worth. Just drive.

همین دیگر.

آتشِ سبز

یادآوری افسانه‌های خاطره‌انگیز کتاب‌های دوران کودکی. فیلم محمدرضا اصلانی قرار بود "سنگ صبور" باشد. داستان خاتونی که قرار است 7 شب بر سر شاهزاده یا آقا بنشیند و هر شب حکایتی بخواند و سوزنی را از تن مَرد مُرده بیرون بکشد؛ بلکه در پایان هفت روز و شب طلسم بشکند و مرد، زنده شود. کنیزکی اما قاعده بر هم می‌زند و شب آخر خاتون را سرگرم می‌کند و خود سوزنِ آخر را می‌کشد و می‌شود خانم. یادم است آن وقت‌ها که قصه را می‌خواندم، فکر کنم در مجموعه داستان‌های آذربایجان بود که صمد بهرنگی گرد آورده بود، همیشه منتظر رو ُشدن دست کنیزک بودم و رسیدن خاتون به مقام واقعی. فیلم اصلانی و رجوع به خاطرات دور، ذهنیت‌هایم را به هم ریخت اما. در بخش‌های پایانی فیلم مدام فکر می‌کردم که اصلاً چرا کنیزکی باید باشد و خاتونی و سرنوشت محتومی...
بیشتر شعر بود و کمی شاید تئاتر تا سینما. عمدتاً دیالوگ و مونولوگ و پر از تصاویر زیبا از قلعه‌ها و ارگ‌ها و منظره‌ها. قرار بود کار در ارگ بم ساخته شود که زلزله مهلت نداد. بعد بیرجند انتخاب شد و عمده قسمت‌های فیلم آن‌جا گرفته شد. قصه‌ی پر از عشق و افسانه و موسیقی اصلانی و صدای همایون شجریان دلچسب بود. کمی شاید بعضی از صحنه‌ها را کِش داده بود و می‌توانست، و به نظرم برای اکران عمومی باید، زمان فیلم را که نزدیک 2 ساعت بود، کم کند.

روایتِ کارهم پیچیده بود و ابهام زیاد داشت. جستجو که می‌کردم برای دیدن سوابق و اظهارنظرها، این نوشته از امیر قادری را دیدم. خیلی غریب و پیچیده دیده کار را انگار.
سوالِ امیر قادری از کارگردان:
"با توجه به دامنه و عمق نمادپردازی ها و ترکیب بصری غریب فیلم، آیا نگران نبودید که یافتن تماشاگر فرهیخته و مناسب برای تماشای چنین فیلمی سخت باشد؟ تماشاگری که سواد لازم برای تماشای این فیلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتی که پیچیدگی المان های زن ایرانی را در قالبی از ناتورالیسم در هزارتویی تب آلود میان رمانتیسم انسانی و اکسپرسیونیسمی هیجان انگیز، ترکیب کند با نردبانی که پل می زند میان آغاز و پایان تجربه روایی جدیدی از داستان کهن ایرانی و هویت تاریخی ما که چون لابیرنتی پیچیده، ما را میان آسمان و زمین به پیش می برد"!

پی‌نوشت:
دست ناشناسی که وقتی در انتهای صفی دراز برای تهیه‌ی بلیط ایستاده بودم و هیچ امید نداشتم برای تماشا، آمد و بلیط اضافه‌اش را با همان قیمت گیشه به من داد درد نکند. شانس آوردم که نفر آخر بودم و او هم تصمیم داشت آخرین نفر را خوشحال کند!

۱۴ بهمن ۱۳۸۶

بن‌بست...روزنه

Tres bien, merci

بسیار خوب، متشکرم
محصول 2007 فرانسه، مثل خیلی دیگر از فیلم‌های اروپایی و مخصوصاً فرانسوی، دیدنش حوصله می‌خواهد. ولی از آن حوصله‌هایی که اگر تاب بیاوری و خسته نشوی، مزد طاقتت را می‌گیری. بازی‌های درخشان بازیگران، به‌خصوص هنرپیشه ی مردِ اثر، خیره‌کننده بود. شوخی‌های گاه و بیگاهِ کارگردان هم بامزه بود. مخصوصاً آن‌جا که در آخرهای فیلم در چند صحنه بوم صدابرداری را داخل کادر می‌آورد تا احتمالاً حس همذات‌پنداری مخاطب را بشکند و یادآوری کند که در حال تماشای فیلم است! اصل داستان درباره‌ی حقوق شهروندی افراد و نقض ساده‌ی آن توسط سیستم‌های دولتی بود و این‌که اتفاق‌های ساده چقدر می‌تواند مسیر زندگی آدم‌ها را عوض کند.
کاملاً به دیدنش می‌ارزید.
تا این‌جا که جشنواره‌ی بیست و ششم فیلم فجر برایم پُربار بوده.

۱۳ بهمن ۱۳۸۶

Maradona, la mano di dio

یا همان مارادونا، دستِ خدا
جشنواره‌بینی‌های من هم آغاز شد. قسمت اول جشنواره‌ی عجیب و غریب امسال که تا سه‌شنبه، 16 بهمن، ادامه دارد، مخصوص بخش بین‌الملل است. ظاهراً این کار را کرده‌اند که فیلم‌های ایرانی برسند. از شدت ممیزی‌های متعدد لابد!
مارادونا اولین فیلمی بود که دیدم. محصول مشترک آرژانتین و ایتالیا در سال 2007، جذاب بود و پرکشش. لااقل برای من که فوتبال و جذابیت کم‌نظیرش را دوست دارم. موسیقی هیجان‌انگیزِ فیلم عالی بود وفضا را برای ورود به افسانه‌سازی‌های مارادونا در زمین فوتبال آماده می‌کرد. ولی هرچه مربوط به دست‌کاری‌های مسوولین محترممان بود، عجیب توی ذُق می‌زد. وفور سانسور چشمگیر بود و بریدن‌ها آن‌قدر بود که مجبور می‌شدی برای یافتن ارتباط منطقی بخش‌های داستان، از تخیلت بهره بگیری! زیرنویس‌ها هم اصلاً تعریفی نداشت و گیج‌کننده بود. اوایل فیلم هم که تصویر تنظیم نبود و بالا و پایین می‌رفت تا در روندی پر از آزمون و خطا، فیلم روی پرده درست جا بگیرد. مانده‌ام اگر فیلم را در سینمایی به جز فرهنگ می‌دیدم دیگر چه نصیبم می‌شد!
باید عادت کنیم دیگر. هرچه هست، دلخوشی خوبی است در این روزهای ناخوش.

۱۲ بهمن ۱۳۸۶

مساله‌ی کپی‌رایت

1. آن‌‌قدر سُرودِ گُلِ علیزاده و گروه هم‌آوایان را دوست داشتم و آ‌ن‌قدر از کنسرت تابستانیشان لذت برده‌ بودم که وقتی آلبوم منتشرشده‌اش را پشت ویترین بخش موسیقی شهرِ کتابِ اِبنِ سینا دیدم، فوراً از فروشنده خواستم قبضش را برایم بنویسد. قبض را که نگاه کردم اما انگار چیزی اشتباه بود. نمی‌فهمیدم چرا با عدد یک و صفرهای زیاد بعد از آن مواجه شده‌ام! قیمت را که پرسیدم، جواب گرفتم که 10000 تومان! توضیح که خواستم، فروشنده گفت این کار در ایران و برای ایران تولید نشده (به خاطر تک‌خوانی‌های افسانه رثائی که خیلی زیباست!) و مجوز داخلی ندارد. ولی چون به‌طور غیرقانونی تکثیر می‌شد، آقای علیزاده با ناشر آلبوم صحبت کرد که با قیمت کمتر، تعدادی برای داخل ایران تولید و عرضه بشود تا مخاطبان داخلی که دنبال کار اصل هستند و نمی‌خواهند کُپی بخرند، دسترسی داشته باشند به کارِ اصلی. قیمت واقعیِ کار در اروپا چیزی در حدود 20 پوند است. به نظرم حالا که کارِ اصلی (هرچند با قیمتِ زیاد نسبت به بازارِ موسیقی داخلی( در بازار وجود دارد، یا باید همین نسخه را خرید و یا اصلاً قِیدِ شنیدنِ آلبوم و لذت بردن از آن را زد. راه حلِ سومی هم ندارد.


2. می‌خواستم "کافکا در ساحل"، رمانِ بلندِ هاروکی موراکامی را بخرم ولی رسماً دیوانه شدم! 3 ترجمه‌ی متفاوت از داستان در بازار وجود دارد. ترجمه‌هایی که اختلافشان در همان صفحه‌ی اول به‌شدت فحش است. ترجمه‌هایی که انتشارات کاروان و بازتاب‌نگار منتشر کرده‌اند، با هم اختلافاتِ اساسی دارد. چه در لحن و چه در محتوا! باورتان نمی‌شود که یک جمله، در همان صفحه‌ی اول که مطابقت دادم، در یکی بود و در دیگری کاملاً حذف شده بود. دوستی می‌گفت ترجمه‌ی مهدی غبرائی هم با این‌ها اختلافش زیاد است. همان دوست یادآوری می‌کرد که یک‌بار هم که شده عدم رعایت کپی‌رایت به ضررمان تمام شد. راست می‌گفت. اگر ناشر اصلی به یکی از انتشارات داخلی اجازه‌ی رسمی ترجمه و فروش کتاب را داده بود، این‌قدر گیج نمی‌شدیم و با خیال راحت از این‌که ترجمه‌ای با کیفیت خوب و روان پیش رویمان است، کتاب را می‌گرفتیم.

۱۰ بهمن ۱۳۸۶

شب...آری شب

نمی‌دانم از گرسنگی بود، یا خستگی یا کدام یک از هزار دلیلِ دیگر
نای حرف زدن نداشتم
آن هم من که وقتی تنها توی ماشین نشسته‌ام وآهنگ مورد علاقه‌ام را در اتوبان‌های خلوتِ شب‌های زیبای تهران گوش می‌دهم، پُرم از انرژی و فریاد
خواننده که می‌خواند:
"به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمومِ حرفاست..."
در آن‌ اوج‌های صدایش لحظه‌ای هم همراهش نشدم
شاید داشتم فکر می‌کردم که هیچ وقت سکوت، گفتنِ همه‌ی حرف‌ها نیست و کاش همیشه گفتنی‌ها بیرون بیاید از ذهن و زبانمان و باز هم پشت آن یادم می‌آمد که بوده لحظه‌های سکوت برای من هم که پُر بوده‌ام و زبانم کار نمی‌کرده
اصلاً راه دور چرا؟
مگر الان همین‌طور نیستم؟
مگر بغض‌ها و فریادهای نشکسته کم دارم و مگر لب از لب وا می‌کنم؟
حداکثر بنشینم پشت این کامپیوتر وامانده و دکمه‌های کیبورد را یکی یکی بفشارم و چند کلمه‌ای بنویسم.
این‌ها مگر فریاد می‌شود؟
مانده‌ام که کجا خالی کنم این‌همه واژه را که می‌آید و رژه می‌رود و تمام نمی‌شود.
کم آوردن می‌دانی چیست رفیق؟
فریاد را کم آورده‌ام
زبان را
اشک را
کلمه را
گلایه را کم آورده‌ام...

۸ بهمن ۱۳۸۶

خفه

دور نیست اگر بگویم تنها تریبون بیان مسائل زنان در فضای حقیقی لغو امتیاز شد!
همین امروز با یکی از دوستان برای گرفتن مصاحبه پیش دکتر فرزان سجودی بودیم. قرار بود درباره‌ی زبان و جنسیت حرف بزنیم و کاری آماده کنیم برای مجله‌ی زنان. چقدر از هر دری گفتیم و چقدر کار خوبی می‌توانست بشود. همان لحظه‌ها اما خبر توقیف مجله روی خبرگزاری فارس رفته بود انگار!
شدید حالت خفگی دارم.

مرتبط در میدان زنان

۷ بهمن ۱۳۸۶

گام‌های آرام شبانه

چقدر عالیست و لذت‌بخش تماشای برنامه‌ی "دو قدم مانده به صبح" در آخرین ساعت‌های روز. آن هم وقتی کارشناس برنامه محمد رحمانیان باشد و میهمانش هم پانته‌آ بهرام و از لذت‌های بی‌پایان اجرا و تماشای تئاتر بگویند. و چقدر تاسف‌بار است که از زبان خودشان بشنویم که امسال جزو مغضوبین جشنواره‌‌ای هستند که به‌زودی بدون حضور آن‌ها و احتمالاً خیلی‌های دیگر از خوب‌های تئاتر این کشور قرار است که برگزار شود.
اختلاط لذت و تاسف حسی است که خیلی هم با آن بیگانه نیستیم در این سال‌ها...

۲ بهمن ۱۳۸۶

و پيامی که می رسد از راه*

انتظار،
بد است؛
خراش می دهد
هر جور که بخوانيش،
هر معنايی که بگيری از اين 6 حرفی تلخ،
باز هم بد است و گزنده
کاش انتظار نداشتيم،
منتظر نبوديم؛
بد است
ا
انتظار
...
ا
ا
*يادم نمی آيد در کدام شعر شنيده ام اين عبارت را

۱ بهمن ۱۳۸۶

سپيد پوشيده بودم...*

گز کردن خيابان های خيس شهرشمالي،
وقتی شمار ماه های نبودنت از 5 هم بيشتر شده،
همين طور هم زياد لذت بخش است.
حالا تو بگو همه جا پر باشد از سپيد،
آن بالاها هم ماه، مدام دلبری کند
وآقای خواننده ی معروف در گوشت بخواند که:

...
عالی نيست؟
از ترانه ی "خواب در بيداری" فرهاد مهراد*

۲۸ دی ۱۳۸۶

زبان‌های غیرجنسیتی دنیا

همیشه به مساله‌ی زبان و جنسیت حساس بودم و فکر می‌کردم زبان تاثیر خیلی مهمی می‌تواند داشته باشد در بازتولید فرهنگ عمومی اجتماع‌های انسانی. همیشه هم فکر می‌کردم که زبان فارسی از این نظر خیلی پیشرفته است و فارغ از صوت‌ها و عبارت‌های جنسیتی موجود در محاورات روزمره که متاسفانه گسترده هم هستند، پایه‌های زبان‌مان غیرجنسیتی است و انسان‌ها را برابر می‌بیند. مقایسه کنید با زبان‌های فرانسوی و آلمانی که هر چیزی را مذکر و مونث می‌کنند! امروز در لینک‌های بالاترین به پُست جالبی برخوردم با عنوان زبان و جنسیت که در آن عنوان شده بود تنها 13 زبان زنده در دنیا وجود دارد که غیرجنسیتی و خنثی هستند و فارسی هم یکی از آن‌ها است. ا
اسامی همه‌ی زبان‌ها که از قرار 14تاست و توضیح درباره‌ی هریک را می‌توانید در ویکی‌پدیا ببینید.
کلاً مساله‌ی زبان و جنسیت از آن مسائلی است که خیلی جای کار دارد در جنبش زنان و به‌خصوص بخش‌های آکادمیک‌ترِ آن. ا

زبان‌های مادرِ دنیا و زیرشاخه‌هایشان