۲۲ آبان ۱۳۹۰

۱۰ خرداد ۱۳۹۰

سؤال

هجوم پر سرسام صبحگاهی این همه ماشین
ویراژهای پرشتاب برای زودتر رسیدن

چرا عقب مانده ایم آن وقت؟

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

در آغاز پایان این راه...

هر آغازی را پایانی است...

خیلی "cheesy" بود؟
میدانم. این کلمه خارجی عبارت پیش هم یکی از همان هایی است که در طول این راه یاد گرفتم. راهی که طولانی بود.

بود؟
قرار بود که باشد. نُه ماه زمان کمی نیست مگر نه؟

برای چه؟
برای زندگی. برای آغاز پیوندهایی که امروز باورت نمی شود که همیشگی نیست. قرار نبوده که باشد. قرار بوده که بیاییم و نُه ماه و زندگی کنیم و برویم دنبال سرنوشت خود...

شوخی است دیگر؟
بگو که شوخی است. مگر می شود روزها و روزها زندگی کنید، تا نیمه های صبح در آشپزخانه مشترکی که محبوب تربن نقطه خانه بود بنشینید و از خصوصی ترین لحظه های زندگی بشنوید، بخندید و غمگین شوید و ناگهان،
تمام!

نیست. این طور نیست. نمی شود که باشد. پس آن همه دوستی و خاطره و لبخند چه می شود؟ چگونه خداحافظی کنیم با تمام نُه ماه زندگی با بیگانه هایی که جزوی از خانواده اند اکنون و شهر غریبی که از آشناترین های جهان است دیگر؟!

نه!
نه بدرودی در کار است و نه پایانی.
اتفاقاً این بار، آغازمان بی پایان می ماند. دوستی هایی که در این خانه قرمز شروع شد، خانواده ای که در شماره 1514 خیابان دکتر پنفیلد شکل گرفت، تمام نمی شود.

هِی امروث، میشِل، کایل، کارلوس، جِس، توپه، لیلیت، آرسی، تیها، آنو،اندرو، لیسا و دَمی همیشه غایب!
قرارمان کجا باشد که دوره کنیم همه حاطره های خوب خانوادگی را؟
دوستی بی قیمت است در این روزگار. چگونه می شود که فراموشتان کنم دوستان خوبم؟

بی بدرود، بی خداحافظ، بیایید آینده مان را شروع کنیم. آینده ای پُر از دوست های خوب.

۱۰ اسفند ۱۳۸۹

سبز

آی زندگی
چهره آبیت کجاست؟

مردمانم آبی می خواهند
و سبز
و سپید
این روزها
چهره آبیت را نشانمان بده
و همراهیمان کن
برای پرش از پلیدی های پر رنگ زمانه

آی زندگی
چهره آبیت را رو کن
فردا
تا همیشه...