‏نمایش پست‌ها با برچسب تلخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلخ. نمایش همه پست‌ها

۱۱ دی ۱۳۸۸

...

جلویش را نگیر

همین نم شوری که آهسته آهسته می بارد

بر گونه ات؛

همین است که یاریت می کند

فراموش نکنی

این همه داغ را

همین هاست که نجاتت می دهد

و می آموزدت که ببخشی و فراموش نکنی؛

فردا هم.

۲۱ آذر ۱۳۸۸

چراغ های رابطه تاریکند

زمستان آمده است.
خسته ام
می خوابم
بهار که آمد
پیله ام را می شکافم
تا با پرهای خیس
دوباره
عاشقت شوم.

از: "بانو و آخرین کولی سایه فروش"، کیکاووس یاکیده

۱۲ مرداد ۱۳۸۸

ارغوان

به شعر پناه می‌برم وقتی هیچ کاری، به معنای واقعی هیچ کاری، نمی‌توانم بکنم برای فرونشاندن غم دوستانِ نزدیک و دورم؛ حتی دیداری و عرض تسلیتی.

ممنون آقای ابتهاج به‌خاطر واژه‌هایی که که کمی دلتنگی‌ها را می‌نشانند. کاش برای دوستانم هم چنین باشد.


*ارغوان! شاخهٔ همخونِ جدا ماندهٔ من

آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟

یا گرفته است هنوز؟


من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوارست

آه، این سختِ سیاه

آن‌چنان نزدیک است

که چو برمی‌کشم از سینه نَفس

نَفسم را برمی‌گرداند

ره چنان بسته که پروازِ نگه

در همین یک قدمی می‌مانَد.


کورسویی ز چراغی رنجور

قصه‌پردازِ شبِ ظلمانی‌ست

نَفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است.

هرچه با من اینجاست

رنگِ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشهٔ چشمی هم

بر فراموشیِ این دخمه نیانداخته است.


اندرین گوشهٔ خاموشِ فراموش شده

کز دَمِ سردش هر شمعی خاموش شده

یادِ رنگینی در خاطرِ من

گریه می‌انگیزد:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید

چون دلِ من که چنین خون‌آلود

هر دم از دیده فرومی‌ریزد.


ارغوان!

این چه رازی‌ست که هربار بهار

با عزای دلِ ما می‌آید

که زمین هرسال از خونِ پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگرِ سوختگان

داغ بر داغ می‌افزاید.


ارغوان، پنجهٔ خونینِ زمین!

دامنِ صبح بگیر

وز سوارانِ خرامندهٔ خورشید بپرس

کی بر این درهٔ غم می‌گذرند.


ارغوان، خوشهٔ خون!

بامدادان که کبوترها

بر لبِ پنجرهٔ بازِ سَحر غلغله می‌آغازند

جانِ گل‌رنگِ مرا

بر سرِ دست بگیر

به تماشاگهِ پرواز ببر

آه، بشتاب که همپروازان

نگرانِ غمِ همپروازند.


ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار!

تو برافراشته باش

شعرِ خونبارِ منی

یادِ رنگینِ رفیقانم را

بر زبان داشته باش.


تو بخوان نغمهٔ ناخواندهٔ من

ارغوان، شاخهٔ همخونِ جداماندهٔ من!


*از: مجموعهٔ تاسیان، ه ا سایه



۱ تیر ۱۳۸۸

فردا

این بغض لعنتی که بترکد، آرام می‌شوی و فکر می‌کنی به آینده‌ای که باید با هم بسازیمش...
باور کن.

۱۴ بهمن ۱۳۸۷

دروغ‌های حقیقی

از سینما بیرون می‌زنم. باران تندی می‌بارد. باد هم هست؛ مثل همانی که در یکی از سکانس‌ها ذره‌های برف را به سویی می‌برد تا پیغام شومشان را برسانند به مخاطب‌های منتظر.

دلم می‌خواهد راه بروم. پیاده‌رو وزرا را می‌گیرم و بالا می‌روم. فکر می‌کنم به همه شباهت‌های سرنوشت آدم‌هایی که در هر کجای دنیا که باشند، دروغ پیوندشان می‌دهد و احساس مبهم جهان‌وطنی را در گوش‌هاشان زمزمه می‌کند.

دلم هق‌هق می‌خواهد. دقیقاً نمی‌دانم به حال که. خودم، تو، یا همه آن‌ آدم‌های بخت برگشته‌ی دنیا که همه چیزشان به همه چیزشان می‌آید. مزمزه که می‌کنم، یکی در میان شوری قطره‌ها مهمان زبانم می‌شود.

دلم نفس‌های بریده می‌خواهد؛ از آن‌ها که اجازه ندهد حرفت را تمام کنی و ببُرد صدای ضعیفت را در گلو یا که پایین‌تر. جایی در میانه‌های دل حتماً.

دلم صدای شیطان خواننده را می‌خواهد که آرام و مطمئن زمزمه کند: "نگر تا این شب خونین سحر کرد...".

دلم می‌خواهد از زیر این آوار لعنتی که مچاله‌ام کرده بیرون بزنم و هوای خنک شبانه را با اشتها فرودهم.

دلم رفیق پُرحوصله‌ای می‌خواهد که طنین همه‌ی غم‌بادهای پُربیراهم را تاب بیاورد و بگوید از همه‌ی همدردی‌های دنیا... .

دلم می‌خواهد چراغ آبی اتاقم را روشن کنم و آهسته آهسته تمام اعتراف‌ها وآرزوهای دروغینم را جایی بنویسم که بعدترها بخندم شاید به واژه واژه‌اش و به یاد بیاورم چقدر خوشبختم!