‏نمایش پست‌ها با برچسب خنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خنده. نمایش همه پست‌ها

۳ دی ۱۳۸۶

نَفَس


به زندگی عادی برگشتم. بعد از نزدیک به یک هفته کار فشرده و دویدن‌های بی‌امان، امروز به زندگی عادی برگشتم. جشن چلچراغ خوب بود به نظرم. یعنی همه‌ی آن خستگی‌ها نتیجه داد. کمی خشک‌تر از جشن‌های سال‌های پیش بود ولی منظم بود و خوب. آقای خاتمی هم آمد و فال گرفت و بی‌دریغ تشویق شد. می‌دانم که بیشتر مخاطبین چلچراغ احتمالاً به قشر خاصی محدود می‌شوند ولی انتظار این همه محبوبیت خاتمی را بین همین قشر خاص هم نداشتم! فاطمه معتمد آریا هم خودش را کُشت آن‌قدر از خاتمی تعریف کرد. محسن‌خان نامجو هم آمد روی سِن و جایزه‌ی نبوغ موسیقاییش را گرفت و کمی گله کرد از پخش آثارش و رفت. خیلی با آن نامجویِ شیطان و بازیگوش کارهایش فاصله داشت؛ لابد فشار زیاد است رویش و می‌خواهد محافظه‌کار باشد تا بماند. هوشنگ مرادی کرمانی عزیز هم آمد و با آن لهجه‌ی شیرینش گفت که به قول کرمانی‌ها"قدم بلند شد" از این همه تشویق. یاد قیصر هم که گرامی داشته شد با صدای حسین زمان و حرف‌های آقای عموزاده و خانم شریعت‌رضوی. جشن خوبی بود. چقدر امیدوارم که پایدار بماند این جمع‌شدن‌های چند هزار نفری هم‌نسل‌هایمان و شادی کردن‌ها و فریاد‌زدن‌های بی‌امان... امیدوارم.

عکس: برنا‌نیوز
لینک عکس‌ از: ساز مخالف

گزارش شیما شهرابی در اعتماد
شب چله سوم و در جستجوی زمان از دست رفته

۲۱ آبان ۱۳۸۶

دروغ‌های حقیقی

امروز بارها و بارها بخش‌هایی از مراسم حضور جناب رئیس جمهور محترم از سیمای دلپذیر کشورمان پخش شد تا همه باور کنیم که گل و بلبل در مملکت بیداد می‌کند و از بس همه‌ی دانشجویان و دانشگاهیان حامیِ دولت گرامی‌اند، آدم دلش برای دو کلمه‌ی انتقادی تنگ می‌شود! پشت سر هم الله‌اکبر و کف و سوت و تشویق بود که به تایید سخنانِ رئیس، به سویش پرتاب می‌شد. در ابتدای مراسم هم که گلباران مقدمش حکایت کم‌نظیری بود و اوج همدلی همگان با ایشان را می‌رساند!

و اما اصل داستان، حکایت دیگری بوده انگار:
"مراسم سخنرانی احمدی نژاد امروز در حالی در دانشگاه برگزار شد كه حتی تا روز گذشته هیچ گونه اطلاع رسانی در مورد برگزاری این مراسم انجام نشده بود و دانشجویان دانشگاه از آن بی خبر بودند. صبح امروز سالن سخنرانی احمدی نژاد مملو از دانشجویان بسیج دانشگاههای دیگر بود كه به طور سازمان دهی شده به دانشگاه آمده بودند بنابر این دانشجویان دانشگاه علم و صنعت نتوانستند در مراسم حضور یابند."

خواندن ادامه در سایت نوروز

۱۸ آبان ۱۳۸۶

ریشه‌ها

ا"سر صف ایستاده ایم، در دبیرستان خواجه عبدالله انصاری. آخرین شماره مجله سروش نوجوان را در می آورم و به دوستم گلی سیف‌اللهی نشان می دهم: آگهی مسابقه پذیرش خبرنگار افتخاری. در مسابقه شرکت می کنیم، هر کدام مطلبی می نویسیم و اگرچه جزو بهترینها نیستیم؛ ناممان در میان 100 نفر اولین گروه خبرنگاران افتخاری مجله سروش نوجوان چاپ می شود. چون تهرانی هستیم، دعوت می شویم به جلسه ای برای آشنایی با اداره کنندگان سروش نوجوان. سه نام شورای سردبیری، قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، جلسه را اداره می کنند و نویسندگان مجله نیز همه هستند. در آن روز جمعه، در آن جلسه شلوغ، در آن گفت و شنودهای رودررو، در آن فضای عجیب برای آن سالها، سرنوشت من برای همیشه تغییر می کند."

چقدر زیباست این نوشته‌ی شادی صدر و چقدر حسش به سروش نوجوانِ قیصر امین‌پور شبیه حس من است به چلچراغِ آقای خلیلی. همان هیجان‌ها برای خبرنگار افتخاری شدن و همان شادی‌ها از دیدنِ آن‌همه نویسنده‌ی حسابی در اتاق‌های کوچکِ مجله...
ریشه‌های شادی را از دست ندهید. تصویرهای غمناک و زیبا را یک‌جا دارد سطرهای دلنشینش. ا

۱۲ شهریور ۱۳۸۶

دوست

"شاید هنوز هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاشِ بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی‌ی آوازِ آب‌ها..."*

داشتن دوستِ خوب غنیمتی است در روزهای بی‌حوصلگی. اصلاً منظورم کسانی نیست که قرار است ساعت‌ها با آن‌ها صرف کنید و از هر دری سخن بگویید و بی‌واسطه، حضور پررنگ یکدیگر را تجربه کنید. نه. گاهی می‌توان خیلی به کمتر از این‌ها هم قانع بود. مهم پس زمینه‌های ذهن است که چیزی در آن جریان دارد و پُرَت می‌کند از حس مطبوعِ دوستی. چیزی که در روزهای کش‌دار و بی‌بار، لحظه‌ای هم که شده به یادت می‌آورد که هستند کسانی که دغدغه‌ای دارید از جنسِ مشترکِ زیستن. که حرف‌هایی هست که فهمیده‌ می‌شوند، حتی اگر فرصتِ به زبان آمدن نداشته باشند. داشتنِ دوستِ خوب و دلخوش بودن به "بودنش"، غنیمتی است. باور کن.
خوشحالم که دوست خوبی داشته‌ام، تو بگو آن‌قدردور که شاید شمارِ دیدن‌های عمرمان از انگشتانِ دست تجاوز نکند، که حسِ جاری‌شدن را با نوشته‌هایش زیبا توصیف می‌کند و توصیف که نه، دستت را می‌گیرد و یاریت می‌دهد برای دیگرگونه دیدن.
اگر در کوچه‌های ناامیدی و بی‌انگیزگی پرسه می‌زنید، لطفاً نوشته‌ی دلنشین منصور ضابطیان در شماره‌ی 261 (این هفته‌ی) چلچراغ را از دست ندهید.


*از فروغ فرخزاد

۳۰ مرداد ۱۳۸۶

90

یعنی این فیروزخانِ کریمی اگه می‌رفت تو کارِ سینمای طنز، یه چیزی می‌شد تو مایه‌های وودی آلِن! ا