‏نمایش پست‌ها با برچسب شاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاد. نمایش همه پست‌ها

۱۱ اسفند ۱۳۸۶

آزاد

دیروز
آزادی
صدهزار پسری نبود...

۲۸ بهمن ۱۳۸۶

صبحانه

عکس‌های کار منحصربه‌فرد محمد رحمانیان و گروه پرچین در اعتراض به محدودیت‌های ایجاد شده در تئاتر و اجرای خیابانی بخش‌هایی از کار آخرشان را که می‌دیدم، غیر از جریان مستقیم لذت و تشخص که به وجودم می‌ریخت، ناراحت هم بودم! راستش فکر می‌کردم با این حرکت اعتراضی شدیداً مدنی، دیگر اجراهای دلپذیر رحمانیان را در برنامه‌ی "دو قدم مانده به صبح" از دست داده‌ایم. چقدر خوشحالم که امشب باز هم برنامه داشت و برنامه‌اش دیدنی بود. شاید یکی دو قدم به سمت بالا رفتن قدرت تحمل صداهای منتقد حرکت کرده باشیم... شاید!


ساعت یک صبح هم که باشد و چشم‌ها پر از خواب، باز هم دلم نمی‌آید از "دو قدم مانده به صبح" زیبای شبانه حرف نزنم. میهمان بخش ادبیات، شمس لنگرودی دوست‌داشتنی بود؛ با آن اندوخته‌های غنی منتقدانه و باورهای لطیف شاعرانه‌اش. درباره‌ی فردیت در شعر امروز ایران حرف می‌زد و التقاط ظاهر مدرن و حرف مدرن، با فکر سنتی جامعه‌ی ایرانی که در شعر امروز هم خودش را نشان داده و شترگاوپلنگی است به قول خودش! زیاد لذت داشت شنیدن صدای گرم شمس لنگرودی و جریان سیال و زیبای ذهنش. میهمان محمد رحمانیان هم در بخش تئاتر، چیستا یثربی بود، با تمام بازیگوشی‌ها و نگاه‌های شیطنت‌آمیزش. دوست‌داشتنی بود وقتی از سروش نوجوان امین‌پور و عموزاده و ملکی می‌گفت و کارنامه‌ی هنریش را مرور می‌کرد. آن‌جا که از آرزوی بزرگش برای دیده شدن آخرین کارهایش می‌گفت اما، حس کردم که چقدر آرزوهای بزرگمان، کوچک، دست‌یافتنی و ساده‌اند.


بعد از تماشای صحنه‌ها و صداهای زیبایی که محمد صالح علاء میهمانمان کرده بود به دیدار و شنیدارشان، می‌شد غمگین بود، می‌شد آرام، می‌شد شاد... شاد و آرام را من انتخاب کردم. فرصت برای مرور غم‌ها بسیار است.

۲۷ بهمن ۱۳۸۶

نور

داشتم فراموش می‌کردم آسمان آبی را و آفتاب را که می‌آید و گرمایش را، تو حتی بگو کم‌جان و کم‌رمق، زیر پوست می‌دواند و با خنکی هوا مخلوط می‌شود و شادابت می‌کند. سرخوشانه راه رفتن را و زمزمه کردن آهنگ‌های دلخواه را و سرشار شدن از لبخند را داشتم فراموش می‌کردم.

آفتاب عالیست.

بد نمی‌گذرد.

به قول همایون‌خانِ شجریان:

"نه در انتظارِ یاری

نه ز یار، انتظاری..."


هوای حوصله‌ام با هوای بیرون رابطه‌ی مستقیم دارد انگار!

۱۲ آذر ۱۳۸۶

سپید سپید سپید

شیفتگیم بی‌حد شده امشب. آن زخمه‌های تار را که می‌شنیدم، در روزهای عادی هم از خود بی‌خود می‌شدم؛ مخصوصاً آن‌جا که می‌گوید: ا
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم"
از دیده رهِ کوی تو با اشک بشویم
با حالِ نزارم...*" ا
چه برسد به امشب که باد دانه‌های سپیدش را هم می‌رقصاند و هزار هزار روی شیشه‌ی جلوی رویم پرتاب می‌کند! یادم نمی‌آید در این سال‌ها هرگز این‌طور از باریدن برف ذوق‌زده شده باشم. ترکیب بی‌مانندی شده این هجوم باد و برف و موسیقی. بی‌مقدار خوبم... ا

ممنون از دوستی که بودنش بهانه‌ای شد که این‌همه لذت را تجربه کنم. ا


از ترانه‌ی صیاد- علیرضا افتخاری*

۲۶ آبان ۱۳۸۶

بهنا



همیشه فکر می‌کردم در روزهایی که احوال مردم چندان خوش نیست، علت ناخوشی می‌تواند نگرانی برای درگرفتن یک جنگ مصیبت‌بار باشد، ناراحتی برای ناامنی شایع در کوچه و خیابان به دست مامورانِ ایجادِ امنیت باشد، عصبانیت از دست سیاستمداران بی‌فکر و خودخواه باشد و یا دیگر علت‌های تلخ و دشوارِ زندگی مثل بی‌کاری، فقر، غم مسکن و...، نقش کسانی که نام هنرمند رویشان است، خیلی مهم می‌شود. آن‌قدر مهم که می‌توانند لحظه‌های خوش بیافرینند و باعث شوند فراموش کنیم، برای چند لحظه‌ای لااقل، مشکل‌ها را و امید را راه دهیم به دل‌ها و این کار بزرگی است به نظرم.

گروه بهنا این کار را خوب بلد است. اصلاً فکر نمی‌کردم دو ساعتی که پای اجرای مشترکشان نشستم، به یکی از بهترین و سرخوشانه‌ترین تجربه‌های کنسرت رفتنم بدل شود و آن‌قدر به هیجان بیایم از نوع خاص موسیقیشان که ترکیبی بود از پیانو الکتریک و درامز و گیتار باس و تار و دیوان و عود.
چیزی که این‌قدر لذت‌بخش می‌کرد اجرا را روحیه‌ی عالی و انرژی مثبت فراوانِ اعضای گروه، به خصوص رامین بهنا و بابک ریاحی‌پور بود که بر خلاف تصویر خشک و رسمی‌ای که عمدتاً از اجراهای زنده‌ی بی‌کلام در ذهن داریم، نه تنها از سر و صدا و ابراز احساسات تماشاگران در زمانِ نوازندگی ناراحت نمی‌شدند، گاهی هم تشویقشان می‌کردند برای همراهی.
اگر دنبال آفریدن چند لحظه‌ی شاد و ماندگار در روزمره‌هایتان هستید، لطفاً اجرایشان را از دست ندهید. تا یکشنبه، 27 آبان در سالن اختصاصی کاخ نیاوران ادامه دارد.

اطلاعات بشتر را از این‌جا بگیرید.
عکس از: پایگاه خبری فرهنگ و آهنگ