‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۶ بهمن ۱۳۹۰

پُل چوبی تان معلق بود آقای کرم پور


باید می نشستم و یکی یکی کلیک می کردم روی پُست های بهمنی سال های پیش و نوشته هایی سینمایی را که هر سال با اشتیاق می نوشتم برای ثبت جشنواره ای که هر بارکم رنگ تر می شد می خواندم تا هوای حوصله یاری دهد برای ثبت خاطرات فجر امسال.

فراز و فرود زیاد داشته همین سه فیلمی که دیدم تا کنون. اولی که "بیداری" فرزاد موتمن باشد، خوشحال می شوی از شنیدن واژه ی فراز. فرودی که نمی تواند موجود باشد در بازه ی عمودی انتظارت پس از دیدن این فیلم؛ از بس پایین تر است از کف انتظارت از کارگردان "شب های روشن". وسط های فیلم، آن جا که تن میدادی به تعلیق جاری و هنوز طعم شیرین "شب های روشن" و یا حتی "صداها" را زیر زبان داشتی، خوش باوری می آمد و خانه می کرد در زاویه های ذهن. هر چه پیشتر می رفت نمایش اما و روحی که آقای بهداد نقشش را داشت وارد بازی می شد، بیشتر افت می کرد کار و پایینتر می آمدی از قُله های انتظار. آخرهای کار که دیگر خنده بازارِ انتظار بود و تلاشت برای ماندن و کاغذی که در خانه ی "ضعیف" نظرسنجی جا خوش کرد.

هوگو ی آقای کارگردان بزرگ اما داستان دیگری داشت. پر از جادوی خیره کننده ی سینما که وقتی با تصویرهای برجسته ی سینمای خوب "ایوان شمس" همراه می شد، لذت خالص بود و خاطره ی انتظار دو ساعته و پاهای یخ زده را به تمامی کنار می زد. سرشار بود از جلوه های زیبای نور و صدا و بار دیگر به یادمان آورد که بهانه های خوشبختی گاهی چقدر کوچکند.

پُل چوبی هم ملغمه ای بود از بالا و پایین، خوب و بد، دلچسب و بی اثر. در مجموع اما، از لطف آقای مسوول سینما آفریقا که بدون بلیط راهمان داد به سینمایی که معمولاً ناامیدت نمی کند در روهای خیلی شلوغ که بگذریم، تماشای فیلم پر بازیگر آقای کرم پور خیلی ویژه نبود. فیلمی که می توانست شاهکار شود و در طول نمایش موهای بدنت را یکی یکی عمودی کند، کم احساس در آمده بود و بی رمق. داستان عاشقانه ای که در میانه ی اتفاق های سیاسی سال 88 می گذشت، همه چیز داشت برای درگیر کردنت و راه انداختن ماشین مستعد وخاطره ساز ذهن. ولی انگار که جایی در سیستم برق موتور سیمی قطع باشد یا قطعه ای فلزی زنگار گرفته، استارت نمی خورد و راه نمی افتاد. نه بهرام رادان آن چنان بود که در تجربه های خوب سینماییش نشان داده بود و نه مهناز افشار خیلی می توانست نزدیک شود به بازی "سعادت آباد" یش. تماشای هدیه تهرانی هم گرچه دلنشین بود پس از سال ها بر پرده ی پارچه ای، ولی کم جلوه می شد وقتی خانم بازیگر مجبور بود آن قدر کوچک شود که باور کنیم همبازی کودکی و جوانی بهرام خان رادان بوده. مهران مدیری و حضور نه چندان بلندش ولی خوب بود به نظرم. احتمالاً خیلی هم نقش نبوده بازیش و نزدیک بوده به خودش و سخت بوده خوب، خود نبودن لابد!



همین ها دیگر. جز این ها، باقی حکایت دست هایی است که یخ می زنند در سوز صف های بلند سینما و به یادت می آورند جای خالی دوستانی را که تا همین اواخر فیلم بینی هایتان گاهی رنگ گرم مشترک می گرفت و امروز سرمای دست هایی که دورند. کاش نزدیک تر باشیم و گرم تر و آزاد تر...

۳ دی ۱۳۸۹

آرزو

نمی خواهم بزرگ شوم

وفادار می مانم آیا

به آرزوهای کوچک زندگی؟


پی نوشت: Pan's Labyrinth باز عالی بود!

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

آن لاک‌‌پُشت‌های دوست‌داشتنی

چقدر تلخ است و زیبا و تلخ، "لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنندِ" آقای قبادی. دستتان درد نکند آقای کارگردان که یک ساعت و نیمی بر صندلی میخ‌کوبمان کردید و توالی تصویر و صدا را با کمک حسین علیزاده چنان ردیف کردید که دل‌هایمان لرزید.

پخش شبانه‌ی فیلم‌های منتخب خانه سینما را از دست ندهید. دو روزه بود و تنها یک روزش مانده ولی غنیمت است همین هم.
پیشنهادهای من برای سه‌شنبه 24 شهریور:

پردیس سینمایی آزادی:
"دیوار" محمدعلی طالبی (21:30)، "اتوبوس شب" کیومرث پوراحمد (23)

پردیس‌های سینمایی ملت و رازی:
"کودک و سرباز" رضا میرکریمی (21)، "شوکران" بهروز افخمی (21:30)، "کاغذ بی‌خط" ناصر تقوایی (23)

پردیس سینمایی زندگی:
"زندان زنان" منیژه حکمت (21)، "خانه‌ای روی آب" بهمن فرمان‌آرا (21:30)، "عروس آتش" خسرو سینایی (23)

اریکه ایرانیان:
"زیر پوست شهر" رخشان بنی‌اعتماد (21:30)، "تقاطع" ابولحسن داودی (23)

سینما سپیده:
"باد در علفزار می‌پیچد" خسرو معصومی (21)، "شهر زیبا" اصغر فرهادی (23:30)

برنامه کامل پخش فیلم‌ها در تهران و شهرستان‌ها را از این‌جا بگیرید.

۱۴ بهمن ۱۳۸۷

دروغ‌های حقیقی

از سینما بیرون می‌زنم. باران تندی می‌بارد. باد هم هست؛ مثل همانی که در یکی از سکانس‌ها ذره‌های برف را به سویی می‌برد تا پیغام شومشان را برسانند به مخاطب‌های منتظر.

دلم می‌خواهد راه بروم. پیاده‌رو وزرا را می‌گیرم و بالا می‌روم. فکر می‌کنم به همه شباهت‌های سرنوشت آدم‌هایی که در هر کجای دنیا که باشند، دروغ پیوندشان می‌دهد و احساس مبهم جهان‌وطنی را در گوش‌هاشان زمزمه می‌کند.

دلم هق‌هق می‌خواهد. دقیقاً نمی‌دانم به حال که. خودم، تو، یا همه آن‌ آدم‌های بخت برگشته‌ی دنیا که همه چیزشان به همه چیزشان می‌آید. مزمزه که می‌کنم، یکی در میان شوری قطره‌ها مهمان زبانم می‌شود.

دلم نفس‌های بریده می‌خواهد؛ از آن‌ها که اجازه ندهد حرفت را تمام کنی و ببُرد صدای ضعیفت را در گلو یا که پایین‌تر. جایی در میانه‌های دل حتماً.

دلم صدای شیطان خواننده را می‌خواهد که آرام و مطمئن زمزمه کند: "نگر تا این شب خونین سحر کرد...".

دلم می‌خواهد از زیر این آوار لعنتی که مچاله‌ام کرده بیرون بزنم و هوای خنک شبانه را با اشتها فرودهم.

دلم رفیق پُرحوصله‌ای می‌خواهد که طنین همه‌ی غم‌بادهای پُربیراهم را تاب بیاورد و بگوید از همه‌ی همدردی‌های دنیا... .

دلم می‌خواهد چراغ آبی اتاقم را روشن کنم و آهسته آهسته تمام اعتراف‌ها وآرزوهای دروغینم را جایی بنویسم که بعدترها بخندم شاید به واژه واژه‌اش و به یاد بیاورم چقدر خوشبختم!

۶ اسفند ۱۳۸۶

80th Oscar Alive

گفتم من که این‌همه بیدار ماندم و به صفحه‌ی نه‌چندان جذاب تلویزیون زُل زدم؛ لااقل پُستی هم بنویسم و چیزی در مایه‌های روزنامه‌نگاری آنلاین را تجربه کنم. این است که قرار گذاشتم با خودم این‌جا را تا وقتی که طاقت بیاورم و مراسم اسکار هم ادامه داشته باشد، آپ کنم. لیست نامزدها را این‌جا ببینید.

1. 4:30 صبح به وقت تهران؛ لبخند‌های ملیح، روی فرش قرمز
مصنوعی و پر از اطوار. همه خوشحالند. اصلاً از شدت خوشحالی ذوق‌مرگند انگار! صورت‌ها که به دوربین‌های مختلف نگاه می‌کند، پُز جدیدی می‌گیرد و پر می‌شود از دوستتان دارم‌های زورکی. نمایش مُد سینمای جهان، خیلی هم جذاب و فوق‌العاده نیست.

2. 5:00 صبح به وقت تهران؛ افتتاح
بزرگترین جشن سینمای جهان دارد شروع می‌شود. نویسندگان سینمای آمریکا هم بالاخره دست از اعتصاب کشیدند و همه‌چیز را برای افتتاح 80امین دوره آماده کردند. مجری مراسم هم جان استوارت، مجری برنامه‌ی The Daily Show است. احتمالاً زبان‌دان‌ها از خنده روده‌بُر می‌شوند امشب!

3. 5:15 صبح به وقت تهران؛ اول
تاوان اولین اسکار را از دست داد. اسکار custom design به تاوان نرسید. به کدام فیلم رسیدش مهم است مگر؟!
Elizabeth the golden age


5:25 .4 صبح به وقت تهران؛ راتاتویی
کلاً حالم گرفته است. بعد از آن اجرای همراه با ادا و اطوار اعلام‌کنندگان اسکار بهترین انیمیشین و صحبت کردن با موش نامرئی و این‌ها، معلوم بود اسکار به راتاتویی رسیده است. زیاد دوست داشتم راتاتویی را ولی خُب حس میهن‌پرستی چه می‌شود؟! پرسپولیس، اسکار را از دست داد به هر حال.

5. 5:30 صبح به وقت تهران؛ Dubai One
دیوانه شدم از بس این کانال قشنگ Dubai One تبلیغ‌های رنگ‌ووارنگ به خوردمان داد! بالاخره باید پول پخش زنده‌ی مراسم را در بیاورد یا نه؟! غُر نزن پسرجان.

6. 5:40 صبح به وقت تهران؛ Art Direction
اسکار کارگردانی هنری هم از دست تاوان پرید و به سویینی‌تاد رسید. بد هم نیست. با آن‌همه نامزدی بد هم نیست که خیلی جایزه نبرد این Atonement! نمی‌دانم چرا ندیده سوگیری پیدا کرده‌ام نسبت به این فیلم!

7. 5:45 صبح به وقت تهران؛ نقش مکمل مرد
شنیده بودم که کار خاویر باردم در "جایی برای پیرمردها نیست"، عالی بوده. انگار حق هم به حق‌دار رسید.

8. 6:05 صبح به وقت تهران؛ نقش مکمل زن
تنها کسی که از میان نامزدهای موجود بازیش را دیده بودم، تیلدا سوینتون، بازیگر فیلم "مایکل کلایتون" بود. آن موقع خیلی به چشمم نیامد بازیش. اما چشم داوران اسکار را خیلی گرفت انگار! و باز هم تاوان یک نامزد دیگرش را از دست داد. یعنی نگهش داشته‌اند که جایزه‌ی بهترین فیلم را بدهند؟

9. 6:15 صبح به وقت تهران؛ فیلمنامه‌ی اقتباسی
برادران خوش‌ذوق کوئن، یک اسکار دیگر را هم از چنگ تاوان درآوردند! "جایی برای پیرمردها نیست" باید فوق‌العاده باشد. کسی قرض می‌دهد؟

10. 6:40 صبح به وقت تهران؛ نقش اول زن
هیچ‌کدام از پیش‌بینی‌ها درست درنیامد. نه جولی‌کریستی با‌سابقه و نه الن پیج دوست‌داشتنی و خیلی جوان، هیچ‌کدام جایزه را نبردند. ماریون کتیلارد، اسکار بهترین نقش اول زن را برای La Vie en Rose برد و بغض کرد و از فرط هیجان نمی‌دانست چه بگوید...

11. 6:55 صبح به وقت تهران؛ بهترین فیلم یا ...
کلاً نفسم حبس شده! جناب جک نیکلسون آمده و می‌خواهد بهترین فیلم را اعلام کند. کل بهترین فیلم‌های اسکار دوره می‌شود و بیشترشان را در ده-بیست سال اخیر دیده‌ام. ولی ناگهان رنه‌زلوگر میاید و بهترین تدوین را اعلام می‌کند! کلاً بازی خوردم انگار. Christopher Rouse می‌آید و جایزه را برای The Bourne Ultimatum می‌گیرد. فعلاً خمار گشته‌ایم!

12. 7:10 صبح به وقت تهران؛ دعا
خدایا در حال مرگم از شدت خواب. لطفاً به دل این برگزارکنندگان محترم بیانداز که زودتر جایزه‌ی بهترین فیلم و کارگردانی و نقش اول مرد را اعلام کنند که ما هم به زندگیمان برسیم!

13. 7:15 صبح به وقت تهران؛ فیلم خارجی
ضد‌حال‌تر از این نمی‌شد دیگر! من که فیلم این آقای اتریشی را ندیده‌ام ولی یعنی ممکن است از 12 نیکیتا میخالکف بهتر باشد که جایزه را به آن داده‌اند و به این نه؟!

14. 7:35 صبح به وقت تهران؛ آرزو
یک حس درونی به من می‌گوید، جایزه‌ی بعدی یکی از آن‌هاست که در دعای شماره‌ی 12 نام بردم. آن حس درونی هم البته چیزی است در مایه‌های خواب و التماس!

15. 7:40 صبح به وقت تهران؛ Music score
بالاخره تاوان هم جایزه‌ای نصیبش شد. قبل از آن جایزه‌ی اصلی احتمالی البته! آرزوها و دعاهای ما هم که داخل قوطی است کاملاً!

16. 7:50 صبح به وقت تهران؛ فیلمنامه‌ی غیراقتباسی (اصلی)
جونو. کاش بیشتر ببرد این فیلم دوست‌داشتنی. ندیده‌امش هنوزها! این را هم برسانید لطفا! :)

17. 8:05 صبح به وقت تهران؛ سرانجام نقش اول مرد
جرج کلونی می‌شود؟ جرج کلونی می‌شود؟ جرج کلونی می‌شود؟ نمی‌شود! ):
دانیل دی لوئیس برای There Will Be Blood

8:05 .18 صبح به وقت تهران؛ کارگردان‌های خوشبخت
چه عالی که امسال برادران کوئن این‌قدر جایزه می‌برند. لابد "جایی برای پیرمردها نیست" هم یکی دیگر از آن کارهایشان است که نفس‌ها را حبس می‌کند.

19. 8:15 صبح به وقت تهران؛ And The Oscar Goes To...
No Country for Old Men
باورتان می‌شود؟ برادران کوئن غوغا کرده‌اند در اسکار امسال! جایزه‌ی بهترین فیلم هم نوش جانشان باشد. واقعاً باید تاوان را بزرگترین شکست‌خورده‌ی مراسم امسال دانست. پیش‌بینی‌ها همیشه هم درست در نمی‌آید.

20. 8:20 صبح به وقت تهران؛ And Roozbeh Goes To...
The Bed!

۲۳ بهمن ۱۳۸۶

کنعان

فقط یک اقدام دیوانه‌وار می‌توانست باعث شود که در آخرین روز جشنواره، درست در آن ساعت‌ها که مراسم اختتامیه برگزار می‌شد، کنعان را در سالن رنگ و رو رفته‌ی سینما بهمن ببینم. برای خوب تمام شدن جشنواره‌ی امسال و ثبت شدن خاطره‌ای دلچسب از جشنواره‌ای بی‌کیفیت و بی‌برنامه و بی‌رونق، لازم بودن بیش از 4 ساعت در صف بمانم. ارزشش را داشت؟

پس از دیدن کار دلنشین مانی حقیقی که رد پای اصغر فرهادی کاملاً در آن به چشم می‌خورد، باید اعتراف کنم که پاسخم مثبت است. دیدن فیلمی شبیه به چهارشنبه سوری فرهادی (فیلمنامه‌ی این یکی هم کار مشترک فرهادی و حقیقی بود)، با بازی درخشان ترانه علیدوستی که نامزد نشدنش اصلاً برایم قابل درک نیست، زیاد دلپذیر بود. نمایش رابطه‌ی کاملاً انسانی زوج عصبی فیلم، واقعی و دور از تصنع بود. از آن مهم‌تر وجود پسری است که همکلاسی دوران دانشگاه دختر بوده و الان دوستی خانوادگی است و شوهرِ دختر از او می‌خواهد که با زنش صحبت کند و مشکلش را بفهمد. به نظرم این اعتماد به مردی دیگر که به زنِ آدم نزدیک باشد و درکش کند، تابوشکنی جالب و بی‌سابقه‌ای بود در سینمای ما. از نظر محتوا جداً دیدنی و خوب بود و موسیقی زیبای کریستف رضاعی هم خیلی به کار می‌نشست. نمایش عهد یا قرار یا نذر آخرِ داستان هم اصلاً توی ذُق نمی‌زد به‌نظرم و عوامانه نبود. اتفاقاً تنها وسیله‌ای بود برای اجرای تصمیمی که پیش‌تر گرفته شده و جرات لازم است برای ابرازِ آن.

نکته‌ی منفی شب پایانی اما صدای افتضاح سینما بهمن بود! آن‌قدر بد و گوشخراش و نامفهوم بود که خیلی از دیالوگ‌ها را رسماً نفهمیدم! یکی از سکانس‌های پایانی و مهم فیلم هم که اصلاً بی‌صدا پخش شد و باعث شد قسمتی از کار برایم گنگ و پر از سوال باقی بماند! تماشاگران محترم فرهیخته و مخاطب جشنواره هم که از بس پفک و چیپس و شکلات خوردند، نمی‌دانم غیر از رژه رفتن روی اعصابِ دیگران، بهره‌ی دیگری هم از فیلم بردند یا نه!

جشنواره‌ی بیست و ششم هم تمام شد به هر حال. برای من لذت‌بخش و دوست‌داشتنی بود؛ ولی انگار باید دیگر به تکرار عبارت "سال به سال، دریغ از پارسال"، بیش‌تر از این‌ها خو بگیریم!

عکس از: حیات

پی‌نوشت:
چرا کنعان؟ ربطی به ارض موعود و سرزمین رویاها و این‌ها دارد به‌نظرتان؟ آقای کارگردان اظهار‌نظر نکرده و پاسخ را به عهده‌ی بیننده گذاشته.

۲۱ بهمن ۱۳۸۶

سیاه برای تاریخ 1

اتفاق‌هایی هست که باید بماند. در مرور روند روزمره‌ی زندگی، خاطره‌هایی هست، یادهایی، حرف‌هایی که باید جایی ثبت شود تا گَردِ فراموشی روی بودنشان و تجربه‌ی تلخشان را نپوشاند. تجربه‌هایی که در نابسامانی روزگارِ این سرزمین، خودشان را به بسیاری از لحظه‌های بودنمان تحمیل می‌کنند و طعم تلخ حذف دارند و ستم و سیاهی. دوست دارم این صفحه‌های مجازی را مثل سندی نگه دارم تا بعدترها با مرورشان، دلیلی داشته باشم برای نمایاندن ناحقی، ناکارآمدی، ناجوانمردی، نادرستی، ناراستی و صدها نا... دیگری که می‌توان به بسیاری از تصمیم‌گیران امروزِ اموراتِ این دیار نسبت داد. می‌خواهم این حرف‌ها را جایی داشته باشم تا آن مشکل همیشگی ضعف حافظه‌ی تاریخی چند صباح بعد گریبانم را نگیرد و حقیقت را در نظرم وارونه جلوه ندهد!


اولین پُست از چنین مطالبی که می‌خواهم سلسله باشد و متناوب را نمی‌خواهم به گذشته اختصاص دهم. از حضور پشت میله‌های دانشجوهایی که فکرشان از نوعی دیگر است، تا لغو و خاموشی صدای نشریه‌هایی مثل زنان و بستن راه انتخاب بر بسیاری از افراد سابقاً معتمدِ همین نظام، متاسفانه نمونه بسیار است. بگذارید اما به هرچه گذشته چشم ببندیم و از صفر شروع کنیم. افسوس بسیارم از آن‌جاست که می‌دانم روند تکراری فاجعه با اصرار، آینده‌مان را نشانه رفته و خیلی زود، شمارِ تلخی‌ها را چند رقمی می‌کند... کاش اشتباه کنم!


بخش‌هایی از نامه‌ی اصغر فرهادی، نویسنده و کارگردان سینما خطاب به دست‌اندركاران جشنواره‌ی بیست و ششم فيلم فجر:


"آقايانِ تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي مي‌ماند كه در مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌هايتان اعلا‌م كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي مي‌كنيم؟ از چه در هراسيد؟ مگر روز و شب از تريبون‌هايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمي‌زنيد؟ اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و باشعور تصميم بگيرند چه ببينند، چه بشنوند. چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيم‌تر از مردميد؟ لا‌اقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي مي‌دانيد كه وظيفه‌تان سنجش عيار سلا‌مت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم مي‌دهند. مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفته‌ايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنري‌اي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلا‌مت آن را مهر بزنيد؟ چرا مي‌انديشيد مردم تنها مصرف‌‌‌كننده‌اند، مصرف‌كننده‌ی صِرف و شما بايد غذايي را كه مي‌پسنديد دهانشان بگذاريد؟ چرا مي‌انديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري مي‌روند، مغز خود را بيرون جا مي‌گذارند؟ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار مي‌روند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنراني‌ها از آنها دم مي‌زنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه مي‌خورند، سلا‌مت است يا فاسد. هرچند سخيفانه‌ترين ‌مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي، هم‌ترازي‌اش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آورده‌اند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد؟ اگر قانون نوشته‌اي وجود دارد كه ما نمي‌دانيم، ذائقه‌تان را تشريح كنيد...


آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه، كجاي‌تان به لرزه مي‌افتد كه اينچنين هراسناكيد؟ آن هم با چند فيلم كه باب ذائقه‌تان نيست. فيلم‌هايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد، مجوز ساخت دريافت كرده‌اند. لا‌اقل به امضاي همكارانتان پاي برگ‌هاي پروانه ساخت احترام بگذاريد. مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست؟ اين نظارت جديد از كجا مي‌آيد؟..."

۱۹ بهمن ۱۳۸۶

دیوار

برای اکتیویست‌های فمینیست ساخته شده این فیلم انگار. پر است از زیر سوال بردن‌ کلیشه‌ها و تفکیک‌های جنسیتی رایج در جامعه‌ی ایرانی. نگاه اجتماعی فیلم به محرومیت‌های زنان از حضور در عرصه‌های مختلف عالی است. جداً دیدنش را به همه‌ی کسانی که دغدغه‌هایی از این دست دارند، توصیه می‌کنم. داستان دختری است که می‌خواهد جا پای پدر بگذارد و کارِ او را به عنوان موتورسوارِ دیوارِ مرگ بگیرد. گلشیفته فراهانی مثل همیشه خوب و باورپذیر بازی کرده. نمی‌خواهم بگویم از نظر کارگردانی یا مسائل فنی سینما با یک شاهکار مواجه می‌شوید. راستش درباره ی این چیزها خیلی نمی‌دانم. ولی تلاش محمد‌علی طالبیِ فیلم‌ساز برای دوری جستن از نگاه‌های جنسیتی و تزریق حسی انسانی به کار، به نظرم قابل ستایش و احترام است. خیلی یاد آفسایدِ جعفر پناهی افتادم هنگام تماشای فیلم. امیدوارم این یکی به بلای عدم اکران عمومی دچار نشود.

*"موضوع فیلم ساده است. مثل این‌ است که بگویید یک مساوی با یک است. شاید گفتن این حرف به نظر خیلی ساده و بدیهی به نظر می‌رسد اما بسیار اتفاق افتاده و می‌افتد که گفتن همین حرف ساده، تبدیل به بحران شده. در خیلی از کشورها شما نمی‌توانید بگویید یک رنگین‌پوست و یک سفید‌پوست برابرند؛ بلوا می‌شود. من علاقمند بودم بدون این که حرفم رنگ‌وبوی اعتراض یا بداخلاقی داشته‌ باشد و به بیانیه‌های سیاسی نزدیک شود بگویم جنسیت در آدم‌ها و قابلیت‌های‌شان چندان موثر نیست."

* بخشی از نوشته‌ی محمد‌علی طالبی، کارگردانِ دیوار، در مجله‌ی فیلم 374

۱۷ بهمن ۱۳۸۶

12

مانده‌ام چه بنویسم درباره‌ی آخرین اثر نیکیتا میخالکوف. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فیلمی از سینمای روسیه تا این حد مرا شیفته‌ی خودش کند! فکر کنید کل فیلم در فضایی بسته‌ و در فضای بحث 12 مرد بگذرد که می‌خواهند درباره‌ی گناهکار یا بی‌گناه بودن پسرکی درباره‌ی یک قتل، تصمیم بگیرند. فکر کنید به‌جز چند مورد کوتاه که مربوط به زمانی نه‌چندان معلوم هم بود، همه‌چیز در جدل‌ها و تلاش‌های این 12 نفر برای یافتن حقیقت خلاصه شود. و باز هم فکر کنید که 153 دقیقه قرار است این فضای بسته و 12 نفر داخلش را تحمل کنید. چقدر اشتباه است این واژه‌ی تحمل! جداً لذت‌بخش بود تماشای شاهکارِ 2 ساعت و نیمه‌ی جنابِ میخالکوف. مثل این‌که بازسازی اثری آمریکایی است که در سال 1957 توسط سیدنی لومت ساخته شده با نام 12 مرد خشمگین. ولی همه‌چیز بومی شده و کاملاً روسی. طنز فوق‌العاده‌ای که در دیالوگ‌های اعضای هیات منصفه بود، آن هم وقتی که درباره‌ی قتل و جنایت و خاطرات دردناک زندگی شخصی خودشان حرف می‌زدند، به طرز عجیبی به کل اثر می‌آمد و جذابش می‌کرد.

پرهیز از سیاه‌نمایی و همین‌طور سپیدنمایی افراطی کار را هم دوست داشتم. راحت می‌توانست به یکی از این‌ها دچار شود ولی خوشبختانه نشد. بعید نیست اسکار بهترین فیلم خارجی امسال را در دست‌های آقای میخالکوف ببینیم.

۱۵ بهمن ۱۳۸۶

Michael Clyton

یک هالیوودی خوش‌ساخت که دیدنش روی پرده‌ی بزرگ سینما لذت‌بخش است. بازی جرج کلونی مثل همیشه درخشان است و قاب‌های دوربین حرف ندارد. فکر می‌کنم بازی صورت کلونی در سکانس آخر فیلم ماندگار شود در ذهن‌ها.

Taxi driver: So what are we doin'?
Michael Clayton: Give me fifty dollars worth. Just drive.

همین دیگر.

آتشِ سبز

یادآوری افسانه‌های خاطره‌انگیز کتاب‌های دوران کودکی. فیلم محمدرضا اصلانی قرار بود "سنگ صبور" باشد. داستان خاتونی که قرار است 7 شب بر سر شاهزاده یا آقا بنشیند و هر شب حکایتی بخواند و سوزنی را از تن مَرد مُرده بیرون بکشد؛ بلکه در پایان هفت روز و شب طلسم بشکند و مرد، زنده شود. کنیزکی اما قاعده بر هم می‌زند و شب آخر خاتون را سرگرم می‌کند و خود سوزنِ آخر را می‌کشد و می‌شود خانم. یادم است آن وقت‌ها که قصه را می‌خواندم، فکر کنم در مجموعه داستان‌های آذربایجان بود که صمد بهرنگی گرد آورده بود، همیشه منتظر رو ُشدن دست کنیزک بودم و رسیدن خاتون به مقام واقعی. فیلم اصلانی و رجوع به خاطرات دور، ذهنیت‌هایم را به هم ریخت اما. در بخش‌های پایانی فیلم مدام فکر می‌کردم که اصلاً چرا کنیزکی باید باشد و خاتونی و سرنوشت محتومی...
بیشتر شعر بود و کمی شاید تئاتر تا سینما. عمدتاً دیالوگ و مونولوگ و پر از تصاویر زیبا از قلعه‌ها و ارگ‌ها و منظره‌ها. قرار بود کار در ارگ بم ساخته شود که زلزله مهلت نداد. بعد بیرجند انتخاب شد و عمده قسمت‌های فیلم آن‌جا گرفته شد. قصه‌ی پر از عشق و افسانه و موسیقی اصلانی و صدای همایون شجریان دلچسب بود. کمی شاید بعضی از صحنه‌ها را کِش داده بود و می‌توانست، و به نظرم برای اکران عمومی باید، زمان فیلم را که نزدیک 2 ساعت بود، کم کند.

روایتِ کارهم پیچیده بود و ابهام زیاد داشت. جستجو که می‌کردم برای دیدن سوابق و اظهارنظرها، این نوشته از امیر قادری را دیدم. خیلی غریب و پیچیده دیده کار را انگار.
سوالِ امیر قادری از کارگردان:
"با توجه به دامنه و عمق نمادپردازی ها و ترکیب بصری غریب فیلم، آیا نگران نبودید که یافتن تماشاگر فرهیخته و مناسب برای تماشای چنین فیلمی سخت باشد؟ تماشاگری که سواد لازم برای تماشای این فیلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتی که پیچیدگی المان های زن ایرانی را در قالبی از ناتورالیسم در هزارتویی تب آلود میان رمانتیسم انسانی و اکسپرسیونیسمی هیجان انگیز، ترکیب کند با نردبانی که پل می زند میان آغاز و پایان تجربه روایی جدیدی از داستان کهن ایرانی و هویت تاریخی ما که چون لابیرنتی پیچیده، ما را میان آسمان و زمین به پیش می برد"!

پی‌نوشت:
دست ناشناسی که وقتی در انتهای صفی دراز برای تهیه‌ی بلیط ایستاده بودم و هیچ امید نداشتم برای تماشا، آمد و بلیط اضافه‌اش را با همان قیمت گیشه به من داد درد نکند. شانس آوردم که نفر آخر بودم و او هم تصمیم داشت آخرین نفر را خوشحال کند!

۱۴ بهمن ۱۳۸۶

Tres bien, merci

بسیار خوب، متشکرم
محصول 2007 فرانسه، مثل خیلی دیگر از فیلم‌های اروپایی و مخصوصاً فرانسوی، دیدنش حوصله می‌خواهد. ولی از آن حوصله‌هایی که اگر تاب بیاوری و خسته نشوی، مزد طاقتت را می‌گیری. بازی‌های درخشان بازیگران، به‌خصوص هنرپیشه ی مردِ اثر، خیره‌کننده بود. شوخی‌های گاه و بیگاهِ کارگردان هم بامزه بود. مخصوصاً آن‌جا که در آخرهای فیلم در چند صحنه بوم صدابرداری را داخل کادر می‌آورد تا احتمالاً حس همذات‌پنداری مخاطب را بشکند و یادآوری کند که در حال تماشای فیلم است! اصل داستان درباره‌ی حقوق شهروندی افراد و نقض ساده‌ی آن توسط سیستم‌های دولتی بود و این‌که اتفاق‌های ساده چقدر می‌تواند مسیر زندگی آدم‌ها را عوض کند.
کاملاً به دیدنش می‌ارزید.
تا این‌جا که جشنواره‌ی بیست و ششم فیلم فجر برایم پُربار بوده.

۱۳ بهمن ۱۳۸۶

Maradona, la mano di dio

یا همان مارادونا، دستِ خدا
جشنواره‌بینی‌های من هم آغاز شد. قسمت اول جشنواره‌ی عجیب و غریب امسال که تا سه‌شنبه، 16 بهمن، ادامه دارد، مخصوص بخش بین‌الملل است. ظاهراً این کار را کرده‌اند که فیلم‌های ایرانی برسند. از شدت ممیزی‌های متعدد لابد!
مارادونا اولین فیلمی بود که دیدم. محصول مشترک آرژانتین و ایتالیا در سال 2007، جذاب بود و پرکشش. لااقل برای من که فوتبال و جذابیت کم‌نظیرش را دوست دارم. موسیقی هیجان‌انگیزِ فیلم عالی بود وفضا را برای ورود به افسانه‌سازی‌های مارادونا در زمین فوتبال آماده می‌کرد. ولی هرچه مربوط به دست‌کاری‌های مسوولین محترممان بود، عجیب توی ذُق می‌زد. وفور سانسور چشمگیر بود و بریدن‌ها آن‌قدر بود که مجبور می‌شدی برای یافتن ارتباط منطقی بخش‌های داستان، از تخیلت بهره بگیری! زیرنویس‌ها هم اصلاً تعریفی نداشت و گیج‌کننده بود. اوایل فیلم هم که تصویر تنظیم نبود و بالا و پایین می‌رفت تا در روندی پر از آزمون و خطا، فیلم روی پرده درست جا بگیرد. مانده‌ام اگر فیلم را در سینمایی به جز فرهنگ می‌دیدم دیگر چه نصیبم می‌شد!
باید عادت کنیم دیگر. هرچه هست، دلخوشی خوبی است در این روزهای ناخوش.

۳۱ شهریور ۱۳۸۶

Wimbledon

شاید بتوان گفت که مسخره بود. ویمبلدون با آن صحنه‌های تنیسِ ساختگی و بازی مصنوعی بازیگرانی که چیزی از تنیسِ واقعی نمی‌دانستند و درواقع جلوه‌های ویژه برایشان بازی می‌کرد و دوربین و کارگردان! بسیاری از جاها جریانِ فیلم قابل پیش‌بینی بود و روند کُلیش را می‌توانستی حدس بزنی که مثلاً فلان مسابقه را چه‌کسی می‌برد و گاهی حتی با چه امتیازی!

اما راستش را که بگویم، از فیلم خوشم آمد. عاشقانه‌های دو‌نفره‌ی شخصیت‌های اصلی را به‌خصوص، با وجود غیرقابل باور بودن شکل گرفتنشان در محیط مسابقاتی مثل ویمبلدون، دوست‌ داشتم. کارگردانش می‌دانست چگونه یک عاشقانه‌‌ی آرام را تصویر کند به نظرم. خوب که فکر می‌کنم اما، این دلیل اصلیم برای دوست داشتن فیلم نبود. چیز دیگری بود در آن صحنه‌هایی که قرار بود پر از هیجان در‌بیاید، که برایم خاطره ‌سازی می‌کرد. چیزی از جنس مسابقه و دویدن و فکر کردن. بازیکنان که قبل از زدن سرویس با خودشان حرف می‌زدند، همه‌ی شرایط مسابقه‌های سال‌های پیش برایم تداعی می‌شد. همه‌ی آن تلقین‌ها و فکر‌ها و تصمیم‌ها. که سرویس را مثلاً کجا بزنم، با چه پیچی و چه سرعتی. داخل بدن حریف فرود بیاید یا دور از دسترسش باشد. چه برنامه‌ای برای حمله‌ی بعدش دارم و اگر پیچ توپ برگشتی خیلی غلیظ بود، چگونه پاسخ بدهم. هزار و یک زمزمه که درون سرت برای چند ثانیه تاب می‌خورَد و تو باید از میان همه‌شان یک برنامه را انتخاب و اجرا کنی. و مهمتر از همه باید مطمئن باشی که برنده‌ای؛ وگرنه بی‌شک می‌بازی! دلم شدید هوای توپ و راکت و دویدن پشت میز پینگ‌پنگ را کرده. لحظه‌های پر از تمرکز و سرعت و هیجان. و شادی‌های پس از پیروزی و تقسیم کردنش با آن‌ها که برایت مهم‌اند...

انگار عذاب وجدان گرفته‌ام که چرا چند سالی است که دورم از میزهای جدیداً آبی و توپهای نارنجی. چه می‌دانم. شاید همین فکرها باعث شود دوباره شروع کنم. چطور است؟

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.

۹ شهریور ۱۳۸۶

Hiroshima mon amour

ا"هیروشیما عشق من" را دوست داشتم. گرچه لحظه‌های آغازینِ فیلم عکس‌هایی از قربانیان و بازماندگان بمباران را نشان می‌دهد که تلخ است و دردآور، اما چرخش زیبایی می‌یابد به دیدار دو نفره‌ی عاشقانه‌ای که قرار نیست خیلی طول بکشد. جاهای زیادی از کار یادِ فیلم‌های فوق‌العاده‌ی "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" می‌افتادم. البته اگر قرار بر الهام گرفتن باشد این دو تا بعد از هیروشیما عشق من ساخته شده‌اند. عشق و صلح و سردرگمی‌های به جا مانده از سال‌های پیشین عمر، زیبا تصویر شده در این فیلم. کلاً توصیه می‌کنم دیدنش را. دست آلن رنه درد نکند. از اولین کارهای سینمای نوآر فرانسه به حساب می‌آید و در سال 1959 ساخته شده.ا

۱۴ بهمن ۱۳۸۵

ّFrida

چقدر خوشحالم که تمام بلیط های اریکه ایرانیان پیش فروش شده بود و نتوانستم پارک وی جیرانی را ببینم و به خانه برگشتم و کتاب خواندم و فیلم دیدم... فریدا عالیست. باور کنید! با تمام آن ترانه های مکزیکی و گیتار و رقص های زیبا. چقدر خوب بود اگر ما هم از آن هم خوانی های زیبایی که در میهمانی هاشان شینده می شد داشتیم و زمان های دسته جمعی با هم بودنمان آن قدر پر بود از خاطره های شاد و خلاصه نمیشد به "میدونی دل اسیره" و "چشمای منتظر به پیچ جاده"...

نگو که گریم روزهای بیماری و پایانی زندگی سلما هایک خوب نبود یا بودن های تروتسکی در فیلم رنگ اغراق داشت...نه... فریدا عالی بود. باور کن!

بیشتر درباره فریدا کالو

۱۷ دی ۱۳۸۵

ٍscoop

این آقای وودی آلن به شدت آدم باهوشی است.
این آقای وودی آلن به شدت بازیگر خوبی است.
این آقای وودی آلن به شدت کارگردان با استعدادی است.
این آقای وودی آلن استاد خنداندن تماشاگر است (البته اگر بخواهد).
خوشبختانه این آقای وودی آلن علاقه خاصی به بازی خانم اسکارلت یوهانسون دارد و باعث میشود ما با یک تیر دو نشان بزنیم!
كلا كسي كه در سال 2005 مچ پوینت را بسازد و در 2006 اسکوپ را، آدم جالبی است به نظرم.
بعد از یادآوری قیافه بامزه و خنگ رضا شفیعی جم در باغ مظفر، چیزی که بیش از همه از دستش خندیده ام همین آخرین کار آقای وودی آلن بود.
دستش درد نکند