‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۴ آذر ۱۳۸۸

خیام

کسی می­ داند چرا در مجموعه جذاب BBC درباره عمرخیام، صادق صبا از متولیان انجمن خیام در انگلیس با خنده می­پرسد که آیا خانم ­ها هم می­ توانند عضو این انجمن شوند و چرا در کمال ناباوری متولیان عزیز هم میگویند متأسفانه نه؟!

راستی جالب نبود که در مراسم رونمایی از مجسمه "فیتز جرارد" (کسی که خیام را به دنیای غرب معرفی کرد) در نیشابور سال 1388، همه صلوات فرستادند؟! آخر برادران من چیزی بگویید که بگنجد لااقل!

۴ بهمن ۱۳۸۷

شکار روباه در اینترنت


صفحه‌های مجازی را یکی یکی می‌گردم برای پیدا کردن نقدی، توضیحی، گزارشی از تئاتر "شکار روباه" علی رفیعی که بعد از 17 سال از نوشته شدنش روی صحنه رفته و اتفاقی محسوب می‌شده اجرایش برای تئاتر کشور. با دو شب اجرا در جشنواره تئاتر فجر، لااقل انتظار داشتم چند مطلبی منتشر شده باشد درباره ویژگی‌های اثر و بازی‌ها و قدرت متن و این‌ها. تمام جستجویم ولی به دو مطلب محدود شد که اولی فقط تمجید کار است به‌علاوه تزریق پیام‌های اخلاقی خبرگزاری ایسکانیوز درباره فساد دربار و حرمسراهای شاهان و دومی هم که مهم‌ترین رسانه تئاتر کشور محسوب می‌شود به اشاره به حضور چهره‌های شناخته‌شده تئاتر و سینما در هنگام اجرا بسنده کرده. به‌نظرم عجیب است و نه‌چندان خوشایند این موضوع و انتظار بیشتری می‌رود از این چند میلیون وبلاگ و سایت ایرانی که به اطلاع‌رسانی و نوشتن در حوزه‌های جدی علاقه نشان دهند. مطمئناً این حرف‌ها خیلی غیرکارشناسانه است و نمی‌توان تنها با یک مورد درباره این فضا قضاوت کرد ولی به‌هرحال، حاصل پرسه‌های من بود و جستجویم درباره یک موضوع خاص در بین صفحه‌های الکترونیکی فارسی‌زبان.


نظر من، به عنوان یک مخاطب عام تئاتر، در مجموع مثبت بود درباره کار. یعنی من که کارهای قبلی علی رفیعی را ندیده بودم و انتظار خاصی نداشتم، تقریباً راضی از تالار وحدت بیرون آمدم. اما نمی‌دانم احوال آن‌هایی که پیش از اجرا انتظار دیدن یک شاهکار را داشتند از استادی که 5 سال خاموش بوده چگونه بود! باز هم نمی‌دانم چقدر تپق‌زدن بازیگرها هنگام اجرای دوم قابل قبول است و می‌شود از آن‌ها چشم‌پوشی کرد؛ ولی کم نبودند این موارد و به یکی دو بازیگر هم محدود نمی‌شدند. از این‌ها که بگذریم، اجرای روانی را شاهد بودیم که مخصوصاً "سیامک صفری" در نقش آقا‌محمدخان قاجار خیلی خوب بود و "هومن برق‌نورد" هم بسیار مسلط. طنز جاری در داستان تلخ برادرکشی‌های خان قاجار هم، داستان زندگی آقامحمد به روایت علی رفیعی را دلنشین می‌کرد. زن پابرهنه با اجرای سهیلا صفری که به‌طور متناوب در طول کار وارد می‌شد و مونولوگ‌هایش را خطاب به تماشاچی می‌گفت، با روایت داستان دخترک سیاه‌بختی که در طول سال‌ها انتظارِ سوار آرزوها خردو و مچاله و قطعه‌قطعه می‌شود، به همراه ایهامی که ایجاد می‌کرد، کمی داستان را از حالت خطی درمیاورد و به آن جذابیت می‌داد. اجرای عمومی "شکار روباه"، از نیمه دوم بهمن قرار است روی صحنه برود و شاید تا آن موقع نقش‌ها هم هماهنگ‌تر و مسلط‌‌‌‌تر اجرا شود.


در طول یکی دو سال گذشته که چند کارِ خوب با حال و هوای سنتی، خطی و روایی و چند کار امروزی‌تر تئاتر را دیده‌ام، به نظرم علاقه شخصیم به کارهای امروزی و مدرن‌تر (اگر اطلاق مدرن به آن‌ها درست باشد) بیشتر است و برایم جذاب‌ترند.


عکس از: سایت ایران تئاتر

۲۶ مهر ۱۳۸۷

یاد

چیزی قطعی‌تر از این نیست که "انسان" فراموش شود.

کوتوله، پَرلاگرکویست، نشر چشمه

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

شاعر تلخِ راستگوی ما

احمدرضا احمدی زیاد صادق بود و کمی بدخلق. بدخلق را که می­گویم، در مقایسه با "وقت خوب مصائب" ناصر صفاریان است که پر بود از بذله­گویی­ها و شیطنت­های شاعر خوش­لحن روبه­روی دوربین. این­جا اما احمدرضا احمدی جدی بود و کمتر سگرمه­هایش باز می­شد. صادق را هم که می­گویم، از فروتنی نکردن­هایش است و اذعانش به متفاوت بودنش و قلم زیبایش. دوست داشتم این رفتار را. خیلی بهتر از آن مناعت طبع دیگرانی است که مدام بر سر کارهای خود می­زنند و خود را کوچک و دیگران را بزرگ می­شمارند. به نظر می­رسید خودش بود احمدرضا احمدی. آن بی­حوصلگی نه­چندان عادیش را که کنار بگذاریم، به نظر می­رسید خودش بود و خودش را گفت. باید ممنون دست­اندرکاران "دوقدم مانده به صبح" باشیم برای دیدن بی­واسطه شاعری که غیبتش ممکن بود همیشگی شود در قاب تلویزیون.
ا
راستی دوست داشتم بگویم که عاشق آن آهنگ آرام انتهای برنامه­ام و صدای گرم و محکم گوینده آشنایی که بعد از "پایان" می­گوید: "اما، صبح دیگری در راه است..."

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

احمدرضا احمدی در سیما

امشب میهمان بخش (یا به قول جناب صالح­علا، مرغزار) شعر برنامه دوقدم مانده به صبح، احمدرضا احمدی است. فکر کنم در بخش تئاتر هم محمد رحمانیان با نغمه ثمینی گفت­و­گو می­کند. گفتم که از دستشان ندهید.

کلاً در این برنامه­ آدم کسانی را در تلویزیون می­بیند و از صحبت کردنشان لذت می­برد که مدت­هاست گذارشان به سیمای نه­چندان ملی نیافتاده. آن برنامه را که میهمانش شمس لنگرودی عزیز بود، فراموش نمی­کنم. دلیل این دعوت ها بالا بردن اعتبار تلویزیون، افزایش محبوبیت آن، عقب نماندنش از شبکه­های ماهواره­ای و یا هرچیز دیگری هم که باشد، باز هم این ها اتفاق های خوبی است به نظرم.
ا
پی نوشت مهم:
سوتی عظیمی دادم. از قرار پنجشنبه و جمعه اصلاً برنامه پخش نمی شود. یعنی آن برنامه می ماند برای شنبه (28 اردیبهشت) شب. ببخشید که اطلاع رسانیم غلط از آب درآمد!

۲۱ بهمن ۱۳۸۶

سیاه برای تاریخ 1

اتفاق‌هایی هست که باید بماند. در مرور روند روزمره‌ی زندگی، خاطره‌هایی هست، یادهایی، حرف‌هایی که باید جایی ثبت شود تا گَردِ فراموشی روی بودنشان و تجربه‌ی تلخشان را نپوشاند. تجربه‌هایی که در نابسامانی روزگارِ این سرزمین، خودشان را به بسیاری از لحظه‌های بودنمان تحمیل می‌کنند و طعم تلخ حذف دارند و ستم و سیاهی. دوست دارم این صفحه‌های مجازی را مثل سندی نگه دارم تا بعدترها با مرورشان، دلیلی داشته باشم برای نمایاندن ناحقی، ناکارآمدی، ناجوانمردی، نادرستی، ناراستی و صدها نا... دیگری که می‌توان به بسیاری از تصمیم‌گیران امروزِ اموراتِ این دیار نسبت داد. می‌خواهم این حرف‌ها را جایی داشته باشم تا آن مشکل همیشگی ضعف حافظه‌ی تاریخی چند صباح بعد گریبانم را نگیرد و حقیقت را در نظرم وارونه جلوه ندهد!


اولین پُست از چنین مطالبی که می‌خواهم سلسله باشد و متناوب را نمی‌خواهم به گذشته اختصاص دهم. از حضور پشت میله‌های دانشجوهایی که فکرشان از نوعی دیگر است، تا لغو و خاموشی صدای نشریه‌هایی مثل زنان و بستن راه انتخاب بر بسیاری از افراد سابقاً معتمدِ همین نظام، متاسفانه نمونه بسیار است. بگذارید اما به هرچه گذشته چشم ببندیم و از صفر شروع کنیم. افسوس بسیارم از آن‌جاست که می‌دانم روند تکراری فاجعه با اصرار، آینده‌مان را نشانه رفته و خیلی زود، شمارِ تلخی‌ها را چند رقمی می‌کند... کاش اشتباه کنم!


بخش‌هایی از نامه‌ی اصغر فرهادی، نویسنده و کارگردان سینما خطاب به دست‌اندركاران جشنواره‌ی بیست و ششم فيلم فجر:


"آقايانِ تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي مي‌ماند كه در مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌هايتان اعلا‌م كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي مي‌كنيم؟ از چه در هراسيد؟ مگر روز و شب از تريبون‌هايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمي‌زنيد؟ اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و باشعور تصميم بگيرند چه ببينند، چه بشنوند. چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيم‌تر از مردميد؟ لا‌اقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي مي‌دانيد كه وظيفه‌تان سنجش عيار سلا‌مت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم مي‌دهند. مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفته‌ايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنري‌اي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلا‌مت آن را مهر بزنيد؟ چرا مي‌انديشيد مردم تنها مصرف‌‌‌كننده‌اند، مصرف‌كننده‌ی صِرف و شما بايد غذايي را كه مي‌پسنديد دهانشان بگذاريد؟ چرا مي‌انديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري مي‌روند، مغز خود را بيرون جا مي‌گذارند؟ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار مي‌روند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنراني‌ها از آنها دم مي‌زنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه مي‌خورند، سلا‌مت است يا فاسد. هرچند سخيفانه‌ترين ‌مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي، هم‌ترازي‌اش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آورده‌اند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد؟ اگر قانون نوشته‌اي وجود دارد كه ما نمي‌دانيم، ذائقه‌تان را تشريح كنيد...


آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه، كجاي‌تان به لرزه مي‌افتد كه اينچنين هراسناكيد؟ آن هم با چند فيلم كه باب ذائقه‌تان نيست. فيلم‌هايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد، مجوز ساخت دريافت كرده‌اند. لا‌اقل به امضاي همكارانتان پاي برگ‌هاي پروانه ساخت احترام بگذاريد. مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست؟ اين نظارت جديد از كجا مي‌آيد؟..."

۱۹ بهمن ۱۳۸۶

دیوار

برای اکتیویست‌های فمینیست ساخته شده این فیلم انگار. پر است از زیر سوال بردن‌ کلیشه‌ها و تفکیک‌های جنسیتی رایج در جامعه‌ی ایرانی. نگاه اجتماعی فیلم به محرومیت‌های زنان از حضور در عرصه‌های مختلف عالی است. جداً دیدنش را به همه‌ی کسانی که دغدغه‌هایی از این دست دارند، توصیه می‌کنم. داستان دختری است که می‌خواهد جا پای پدر بگذارد و کارِ او را به عنوان موتورسوارِ دیوارِ مرگ بگیرد. گلشیفته فراهانی مثل همیشه خوب و باورپذیر بازی کرده. نمی‌خواهم بگویم از نظر کارگردانی یا مسائل فنی سینما با یک شاهکار مواجه می‌شوید. راستش درباره ی این چیزها خیلی نمی‌دانم. ولی تلاش محمد‌علی طالبیِ فیلم‌ساز برای دوری جستن از نگاه‌های جنسیتی و تزریق حسی انسانی به کار، به نظرم قابل ستایش و احترام است. خیلی یاد آفسایدِ جعفر پناهی افتادم هنگام تماشای فیلم. امیدوارم این یکی به بلای عدم اکران عمومی دچار نشود.

*"موضوع فیلم ساده است. مثل این‌ است که بگویید یک مساوی با یک است. شاید گفتن این حرف به نظر خیلی ساده و بدیهی به نظر می‌رسد اما بسیار اتفاق افتاده و می‌افتد که گفتن همین حرف ساده، تبدیل به بحران شده. در خیلی از کشورها شما نمی‌توانید بگویید یک رنگین‌پوست و یک سفید‌پوست برابرند؛ بلوا می‌شود. من علاقمند بودم بدون این که حرفم رنگ‌وبوی اعتراض یا بداخلاقی داشته‌ باشد و به بیانیه‌های سیاسی نزدیک شود بگویم جنسیت در آدم‌ها و قابلیت‌های‌شان چندان موثر نیست."

* بخشی از نوشته‌ی محمد‌علی طالبی، کارگردانِ دیوار، در مجله‌ی فیلم 374

۱۲ بهمن ۱۳۸۶

مساله‌ی کپی‌رایت

1. آن‌‌قدر سُرودِ گُلِ علیزاده و گروه هم‌آوایان را دوست داشتم و آ‌ن‌قدر از کنسرت تابستانیشان لذت برده‌ بودم که وقتی آلبوم منتشرشده‌اش را پشت ویترین بخش موسیقی شهرِ کتابِ اِبنِ سینا دیدم، فوراً از فروشنده خواستم قبضش را برایم بنویسد. قبض را که نگاه کردم اما انگار چیزی اشتباه بود. نمی‌فهمیدم چرا با عدد یک و صفرهای زیاد بعد از آن مواجه شده‌ام! قیمت را که پرسیدم، جواب گرفتم که 10000 تومان! توضیح که خواستم، فروشنده گفت این کار در ایران و برای ایران تولید نشده (به خاطر تک‌خوانی‌های افسانه رثائی که خیلی زیباست!) و مجوز داخلی ندارد. ولی چون به‌طور غیرقانونی تکثیر می‌شد، آقای علیزاده با ناشر آلبوم صحبت کرد که با قیمت کمتر، تعدادی برای داخل ایران تولید و عرضه بشود تا مخاطبان داخلی که دنبال کار اصل هستند و نمی‌خواهند کُپی بخرند، دسترسی داشته باشند به کارِ اصلی. قیمت واقعیِ کار در اروپا چیزی در حدود 20 پوند است. به نظرم حالا که کارِ اصلی (هرچند با قیمتِ زیاد نسبت به بازارِ موسیقی داخلی( در بازار وجود دارد، یا باید همین نسخه را خرید و یا اصلاً قِیدِ شنیدنِ آلبوم و لذت بردن از آن را زد. راه حلِ سومی هم ندارد.


2. می‌خواستم "کافکا در ساحل"، رمانِ بلندِ هاروکی موراکامی را بخرم ولی رسماً دیوانه شدم! 3 ترجمه‌ی متفاوت از داستان در بازار وجود دارد. ترجمه‌هایی که اختلافشان در همان صفحه‌ی اول به‌شدت فحش است. ترجمه‌هایی که انتشارات کاروان و بازتاب‌نگار منتشر کرده‌اند، با هم اختلافاتِ اساسی دارد. چه در لحن و چه در محتوا! باورتان نمی‌شود که یک جمله، در همان صفحه‌ی اول که مطابقت دادم، در یکی بود و در دیگری کاملاً حذف شده بود. دوستی می‌گفت ترجمه‌ی مهدی غبرائی هم با این‌ها اختلافش زیاد است. همان دوست یادآوری می‌کرد که یک‌بار هم که شده عدم رعایت کپی‌رایت به ضررمان تمام شد. راست می‌گفت. اگر ناشر اصلی به یکی از انتشارات داخلی اجازه‌ی رسمی ترجمه و فروش کتاب را داده بود، این‌قدر گیج نمی‌شدیم و با خیال راحت از این‌که ترجمه‌ای با کیفیت خوب و روان پیش رویمان است، کتاب را می‌گرفتیم.

۷ بهمن ۱۳۸۶

گام‌های آرام شبانه

چقدر عالیست و لذت‌بخش تماشای برنامه‌ی "دو قدم مانده به صبح" در آخرین ساعت‌های روز. آن هم وقتی کارشناس برنامه محمد رحمانیان باشد و میهمانش هم پانته‌آ بهرام و از لذت‌های بی‌پایان اجرا و تماشای تئاتر بگویند. و چقدر تاسف‌بار است که از زبان خودشان بشنویم که امسال جزو مغضوبین جشنواره‌‌ای هستند که به‌زودی بدون حضور آن‌ها و احتمالاً خیلی‌های دیگر از خوب‌های تئاتر این کشور قرار است که برگزار شود.
اختلاط لذت و تاسف حسی است که خیلی هم با آن بیگانه نیستیم در این سال‌ها...

۲۸ دی ۱۳۸۶

زبان‌های غیرجنسیتی دنیا

همیشه به مساله‌ی زبان و جنسیت حساس بودم و فکر می‌کردم زبان تاثیر خیلی مهمی می‌تواند داشته باشد در بازتولید فرهنگ عمومی اجتماع‌های انسانی. همیشه هم فکر می‌کردم که زبان فارسی از این نظر خیلی پیشرفته است و فارغ از صوت‌ها و عبارت‌های جنسیتی موجود در محاورات روزمره که متاسفانه گسترده هم هستند، پایه‌های زبان‌مان غیرجنسیتی است و انسان‌ها را برابر می‌بیند. مقایسه کنید با زبان‌های فرانسوی و آلمانی که هر چیزی را مذکر و مونث می‌کنند! امروز در لینک‌های بالاترین به پُست جالبی برخوردم با عنوان زبان و جنسیت که در آن عنوان شده بود تنها 13 زبان زنده در دنیا وجود دارد که غیرجنسیتی و خنثی هستند و فارسی هم یکی از آن‌ها است. ا
اسامی همه‌ی زبان‌ها که از قرار 14تاست و توضیح درباره‌ی هریک را می‌توانید در ویکی‌پدیا ببینید.
کلاً مساله‌ی زبان و جنسیت از آن مسائلی است که خیلی جای کار دارد در جنبش زنان و به‌خصوص بخش‌های آکادمیک‌ترِ آن. ا

زبان‌های مادرِ دنیا و زیرشاخه‌هایشان

۲۳ دی ۱۳۸۶

درباره‌ی انتخابات-1

کاش این بحث آغاز شده درباره‌ی انتخابات، بیشتر در فضای وبلاگستان پا بگیرد. اصولاً بحث چیز خوبی است به نظرم و وقتی بحث بر سر رأی دادن یا ندادن به کسانی باشد که باید 4 سال دیگر آن‌ها را روی صندلی‌های جدیداً سبز مجلس تحمل کنیم که برایمان قانون بنویسند، مهم‌تر و جالب‌تر هم می‌شود.


بحثی که آق‌ بهمن آغازش کرد و نیما جوابی داد و یکی دو نفر دیگر هم درباره‌اش نوشتند، جالب است. پیشتر در کامنت‌های نیما هم گفتم که حرف‌های بهمن را بیشتر قبول دارم. دفاعی که نویسنده‌ی وبلاگ آق بهمن از شرکت در انتخابات می‌کند، به عقیده‌ی من حداقلی‌ترین و پذیرفتنی‌ترین توجیه رأی دادن در شرایط کنونی است. به نظرم کم شده، در واقع خیلی کم شده تعداد کسانی که امیدوارانه به تحرکات اصلاح‌طلبان چشم بدوزند و مثل سال‌های بعد از خرداد 76، از آن‌ها طلب کارستان کنند. دلیلش هم این است که معقول‌تر شده‌ایم به نظرم و انتظار معجزه نداریم. نیما اما می‌گوید که همین انتظار معجزه نداشتن و به امید روزهای کوتاه آینده نبودن بد است و ناامید می‌کند. راست می‌گوید. واقعاً به آینده‌ی کوتاه مدت امید چندانی نداریم و فکر نمی‌کنیم عرض چند سال آینده ممکن است مملکت زیر و زبر شود و نهادهای دموکراتیکی که حوزه‌ی خصوصی انسان‌ها را به رسمیت بشناسند تأسیس یا تقویت شوند. خیلی هم سپید نیست فردا؛ قبول. اما گاهی از خودم می‌پرسم آیا برای این‌که بهانه‌های لذت بردن از زندگی بیشتر شوند، برای این‌که لحظه‌های بیشتری شاد باشیم و برای این‌که ثانیه‌های کمتری را در نگرانی و هراس به سر بریم، آیا نیازمند زیر و رو شدنیم؟ دیگران را نمی‌دانم. خودم را ولی می‌شناسم که گاهی از خواندن کتابی، ورق زدن مجله‌ای یا دیدن نمایشی که حرف دارد برای گفتن، چقدر به وجد می‌آیم. همین که بتوانیم با دوستانمان جمع شویم، بحث کنیم و تصمیم بگیریم برای ایجاد تغییرهای کوچک در فرهنگ و جامعه، برایم زیاد لذت‌بخش است. راستش من هم مثل بهمن خیلی به اصلاح‌طلبان امید ندارم که نقشی سریع‌کننده حتی ایفا کنند برای تغییر در فرهنگ عمومی. از آن طرف من هم فکر می‌کنم راه اصلاح آینده و زندگیمان همین تغییرهایی است که باید در عرف و اجتماع رخ دهد. چاره چیست؟ من دوست دارم که تغییر دهنده باشم. مثل آن موقع که با دوستانم ان جی اویی در سازمان ملی جوانان اصفهان ثبت کردیم تا پس از دوران دانشگاه، فعالیت‌هامان و جمع فعالمان تمام و پراکنده نشود. با تغییر دولت اما، همه چیز را بستند و گفتند اصلاً شما را نمی‌شناسیم و مدارکتان گم شده و ثبت نشده‌اید و محترمانه خداحافظ. و متاسفانه واقعاً بیشتر کارهامان تمام شد با همین برخورد ساده! می‌خواهم بگویم حمایت‌ و یا لااقل سنگ نیانداختن دولت و کارگزاران حکومت، گاهی می‌تواند تاثیر زیادی داشته باشد در تقویت و یا نابود نشدن همین بهانه‌های کوچک بودن و شاد بودن. حال تو بگو فلان کارگزار خودش هم خیلی معتقد نیست و تلاشی نمی‌کند برای ایجاد تغییر. لااقل خیلی مانع نتراشد؛ خودش کمک بزرگی است.


خیلی پراکنده گفتم و اصلاً روند مشخصی نداشت حرف‌هایم. دلیلش هم این است که از اول طبقه‌بندی نکردم حرف‌ها را و نشستم که زودتر شروع کنم تا هوس نوشتن از سرم نپریده. اما دوست دارم به آن مساله‌ای که نیما می‌گفت بهمن و دوستان هم‌فکرش کمتر به آن می‌پردازند، کمی اشاره کنم. گرچه در سطر‌های بالا هم چیزکی گفتم درباره‌اش. منظورم دیدن تغییر در کوتاه مدت و ایجاد لذت و محترم شمرده شدن حریم‌مان است و منتظر نماندن به امید فردایی که همه مرده‌ایم! من واقعاً فکر می‌کنم زندگی در مملکتی که حکومت‌گرانش، یا لااقل بخشی از حومت‌گرانش، اصلاح‌طلبان فعلی باشند و نه بنیادگراها، لذت‌بخش‌تر است. چه از نظر اقتصادی (گرچه گفتی خیلی به آن نگاه نمی‌کنی) و امنیت شغلی و سرمایه‌گذاری خارجی که در زندگی همه‌ی ما تاثیرگذار است، چه از نظر توان برنامه‌ریزی‌مان برای آینده‌ی نزدیک و دور و چه از نظر یافتن همان لذت‌های کوچکی که پیشتر گفتم. این‌که خانه‌ی هنرمندان و کافه کتاب و دلخوشی‌های کوچکی از این دست بسته نشود و وزارت ارشاد مجوز کتاب‌های پیشتر چاپ شده را لغو نکند و تلاش کند برای اکران فیلم بهترین کارگردان‌هایمان، که دیگر نگاه به فرداهای دور و دراز نیست. اتفاقاً یکی از دلیل‌های من برای رأی دادن این است که دنبال دریچه‌های تنفسم. نمی‌بینی چقدر این روزها آلوده شده و نفس‌تنگی رایج؟


البته همیشه می‌توان به فکر بر هم زدن قاعده‌ی بازی بود. ولی پس از چنین حرفی لزوماً باید به این سوال پاسخ دهیم که چگونه؟ برنامه چیست؟ هدف که معلوم است. راهش کدام است؟ دل بستن به کدام نیروی غیبی و یا به قول تو گدایی از کدام همسایه؟ راستش سوای این که به برهم زدن قواعد اعتقادی ندارم و اصلاً مطمئن نیستم که این ساختارشکنی نتیجه‌ای شیرین داشته باشد، هر چقدر هم فکر کردم راهش به ذهنم نرسید. من هم مثل تو نگران ثانیه‌هایی که می‌رود و سریع هم می‌رود هستم ولی نفهمیدم این نگرانی چطور می‌تواند آدم را به بی‌عملی برساند؟ منظورم از بی‌عملی هم لزوماً نداشتن فعالیت‌های اجتماعی نیست. منظورم همان بی‌عملی برای تغییر زندگی خود است که به نظرم نتیجه‌ی حرف‌هایت بود. یعنی اگر قرار بر ماندن در این کشور باشد و دوست داشته باشیم که این ماندنمان بهتر و با لذت بیشتری سپری شود، نباید بی‌عمل باشیم. من روشم را می‌دانم و فکر می‌کنم برای ایجاد تغییر کوتاه و بلند‌مدت که به نظرم منجر به افزایش لذت زندگی هم می‌شود، بهتر است کسانی را انتخاب کنم که شر کمتری داشته باشند و هر از گاهی خیری هم برسانند. آن وقت در چنین شرایطی من راحت‌تر زندگی و کار می‌کنم و سعی هم می‌کنم با همین روزنه‌های باقیمانده، فرهنگ را وعرف را هم تغییرکی بدهم. برنامه‌ی تو را برای بیشتر لذت بردن و رسیدن به خواسته‌های کوتاه مدتت نفهمیدم اما. مشتاقم که بخوانم و بدانمشان. ا

۱۴ دی ۱۳۸۶

عالی

لطفاً افرای بیضایی را ازدست ندهید! ا

۱۱ آذر ۱۳۸۶

۱۷ آبان ۱۳۸۶

فاجعه


حماقت انگار حد و مرز هم نمی‌شناسد! کسی می‌داند این دختر بچه‌ها چند ساله‌اند؟ اصلاً می‌فهمند این جمله‌ها یعنی چه یا فکر می‌کنند بازی کودکانه‌ای است گرفتن یک پرده و پوشاندن صورت جلوی دوربین؟! به چهره‌ی خندان و مملو از رضایت تنها بزرگسال حاضر در ردیف اول، گوشه‌ی سمت راست عکس دقت کنید. لابد دارد کیف می‌کند از این‌همه تعهد و شجاعت گروه زیردستش! انعکاس رسانه‌ای و سواستفاده‌های دولت‌ها خارجی از این تصویر‌ها به درک. این نسل چه گناهی کرده که این‌طور شستشوی مغزی و فکری داده می‌شود؟

منبع: نمای آینده

۱۶ آبان ۱۳۸۶

نمایشگاه مطبوعات

چهاردهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات افتتاح شد.
این جمله را شاید بتوانید در تعدادی از روزنامه‌ها و مجلات این روزها پیدا کنید. ولی تبلیغات برای این رخداد که احتمالاً باید بزرگترین رخداد در عرصه‌ی مطبوعات کشور باشد، در حد صفر است! کافیست عبارت "نمایشگاه مطبوعات" را در گوگل جستجو کنید تا با اطلاعات احمقانه و به‌درد‌نخوری روبرو شوید که فقط گیج‌کننده است! یکی دو روزی بود که داشتم دنبال مکان برگزاری نمایشگاه می‌گشتم و چیزی پیدا نمی‌کردم. مسخره نیست؟
حتی چند روزنامه و مجله که برنامه‌ی حضور تحریریه‌شان در غرفه‌ها را نوشته بودند، هیچ اشاره‌ای به مکان برگزاری نکردند! محض رضای خدا یک تبلیغ هم در صفحه‌ی اول نشریاتِ روی پیشخوان ندیدم. در یک روزنامه هم عکسی چاپ شده بود که مربوط به نمایشگاه سیزدهم (پارسال) بود و مکان را محل دائمی نمایشگاه‌ها معرفی می‌کرد و بر وخامت و گیج‌کنندگی اوضاع می‌افزود! فقط تصادفاً در یکی از لایی‌های همشهریِ امروز، آدرس نمایشگاه را پیدا کردم:
خیابان حجاب، مرکز آفرینش‌های فرهنگی و هنری
ساعت بازدید هم از 9 صبح تا 7 عصر است و از امروز احتمالاً به مدت یک هفته ادامه دارد.
با این حجم تبلیغات البته واضح است که استقبالی نخواهد شد. بماند که وضع اسفناک مطبوعات در ایران هم دل و دماغی برای بازدید نمی‌گذارد. فقط امیدوارم در روزهای آینده 4 تبلیغ بر در و دیوار شهر و در روزنامه‌هایی که غرفه دارند، ببینیم!

احتملاً مرتبط:
فصل‌نامه‌ی مدرسه توقیف شد
عالیست. نه؟! ا

۱۰ آبان ۱۳۸۶

اعتراض به سهمیه‌بندی جنسیتی

دولت‌ها در کشورهایی مثل ایران که به صورت متمرکز اداره می‌شوند و همه چیز توسط نهادهای بالادستی کنترل می‌شود، نقش مهمی در تسهیل یا دشواری زندگی افراد بازی می‌کنند. بارها اما، به‌ویژه هنگام تصمیم‌گیری‌های حساسی مثل انتخابات و این‌ها، شخصاً به این نتیجه رسیده‌ام که به نقش تسهیل‌گر دولت برای پیشبر تغییرات در مسائل فرهنگی و اجتماعی (سیاسی که جای خود دارد!) چشم نداشته‌باشم و گزینه‌هایی را انتخاب کنم که لااقل شر نرسانند و اگر از آن هم گریزی نبود، شر کمتری برسانند و به‌جای سنگ‌های بزرگ و سنگین، سنگریزه بیاندازند پیش روی فعالیت‌های پایین به بالایی که در جامعه، توسط نهادهای مدنی انجام می‌شود. این‌ روزها اما این طمع هم بسیار بزرگ و خوش‌بینانه محسوب می‌شود و همین‌طور سد و مانع و بلا است که توسط تصمیم‌گیرندگان دولتی سبز می‌شود در برابرمان. آن‌قدر که گاهی انسان می‌ماند کدام موضوع روز را انتخاب کند برای بحث و نیرویش را جهت حل کدام مشکل بگذارد.


در میان همه‌ی بلاهای غیر‌آسمانیِ اخیر، فکر کردیم مساله‌ی "سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه‌ها" جزو مهمترین‌ها است این روزها. به‌خصوص که نتایج عجیب و غریب کنکور86 تازه اعلام شده و خانواده‌های بسیاری انگشت به دهان مانده‌اند که چگونه می‌شود دخترانشان با این رتبه‌ها جایی قبول نشده‌ باشند و یا مجبور باشند که دل خوش‌کنند به انتخاب‌های آخر که بی‌شک دلخواه‌شان نبوده.

پرونده‌ی جدید سایت میدان درباره‌ی این موضوع است. قرار شده شبکه‌ی وکلای داوطلب هم وکالت خانواده‌ها را قبول کنند و شکایت‌هایشان را به جایی برسانند. بچه‌های کمیسیون زنان دفتر تحکیم هم که پیشتر این بحث را دنبال کرده‌بودند، همکاری می‌کنند در جمع کردن این پرونده. خلاصه امیدواریم مستندهای خوبی به‌دست بیاوریم و اعتراضی درست و حسابی بکنیم به تصمیم‌های خلق‌الساعه و غیرقانونی. غیرقانونی از آن جهت که هنوز مجلس هیچ مصوبه‌ای درباره‌ی سهمیه‌بندی جنسیتی نداشته که عزیزانمان در وزارت علوم به رشته‌های پزشکی بسنده نکرده‌ و امسال سهمیه‌ها را بدون اعلام در دفترچه، در همه‌ی رشته‌ها اعمال کرده‌اند!


بقیه‌ی مسائل را می‌توانید در سایت میدان پیگیری کنید. لطفاً مستندی هم اگر دارید از این جریان به آدرس sahmieh@gmail.com بفرستید.

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.

۱۷ دی ۱۳۸۵

فرهنگ

پس از مدت ها چک و چانه حاضر شد با 4000 تومان ناقابل برساندم...
"خدایا شکر" و "خدایا به امید تو" از دهنش نمیافتاد...
پمپ بنزین را که رد کرد، بسیار ماهرانه دنده عقب گرفت و ماشین را به سر صف رساند...
با لبخند رضایت میگفت ما یه اش صد تومان بود به مسوول آن جا...
گفتم تمام مشکل از خودمان است و بی فرهنگیمان...
سریع قبول کرد!
ا