‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳ دی ۱۳۸۸

پرواز

در آغاز پایان این شب،

به وقت ظهور حضوری که صبح است،

طنین خموش هزاران پرنده،

که در آسمان ره گشودند،

و بر پهنه ی قیری شب نوشتند:

که " ما بی شماریم..."

که "ما ماندگاریم...".

۲۱ آذر ۱۳۸۸

چراغ های رابطه تاریکند

زمستان آمده است.
خسته ام
می خوابم
بهار که آمد
پیله ام را می شکافم
تا با پرهای خیس
دوباره
عاشقت شوم.

از: "بانو و آخرین کولی سایه فروش"، کیکاووس یاکیده

۲ شهریور ۱۳۸۷

زندگی

گاهی مرور واژه‌هایی ازین دست، لازم مي‌شود برای بهتر دیدنِ روزهای خاکستری...


*"چه فکر می‌کنی؟

که بادبان‌شکسته زورقِ به گِل نشسته‌‌ای ست زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عافیت ازو گریخته

به بُن رسیده راهِ بسته‌ای ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیلِ حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان زِ هَم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبودِ دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است

تو با کُدام باد می‌روی؟

چه ابرِ تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار بارشِ شبانه‌روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی

دَرین درازنایِ خون‌فِشان

به هر قدم نشانِ نقشِ پای توست

درین درشتناکِ دیولاخ

ز هر طرف طنینِ گام‌های ره‌گُشای توست

بلند و پستِ این گُشاده دامگاهِ ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوشِ بیستون هنوز

صدای تیشه‌های توست.

چه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق

که استوار ماند در هجومِ هر گزند.

نگاه کن

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نور

سپیده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زُلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیبِ راه و باز

رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست

که سروِ راست هم در او شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمینِ دره‌های این غروبِ تنگ

که راه بسته می‌نمایدت.

زمانِ بی‌کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج

به پای او دَمی‌ست این درنگِ درد و رنج.

به سانِ رود

که در نشیبِ دره سر به سنگ می‌زند،

رونده باش.

امیدِ هیچ معجزی ز مُرده نیست

زنده باش."


*زندگی، مجموعه تاسیان، ه‌. ا. سایه، نشر کارنامه

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

شاعر تلخِ راستگوی ما

احمدرضا احمدی زیاد صادق بود و کمی بدخلق. بدخلق را که می­گویم، در مقایسه با "وقت خوب مصائب" ناصر صفاریان است که پر بود از بذله­گویی­ها و شیطنت­های شاعر خوش­لحن روبه­روی دوربین. این­جا اما احمدرضا احمدی جدی بود و کمتر سگرمه­هایش باز می­شد. صادق را هم که می­گویم، از فروتنی نکردن­هایش است و اذعانش به متفاوت بودنش و قلم زیبایش. دوست داشتم این رفتار را. خیلی بهتر از آن مناعت طبع دیگرانی است که مدام بر سر کارهای خود می­زنند و خود را کوچک و دیگران را بزرگ می­شمارند. به نظر می­رسید خودش بود احمدرضا احمدی. آن بی­حوصلگی نه­چندان عادیش را که کنار بگذاریم، به نظر می­رسید خودش بود و خودش را گفت. باید ممنون دست­اندرکاران "دوقدم مانده به صبح" باشیم برای دیدن بی­واسطه شاعری که غیبتش ممکن بود همیشگی شود در قاب تلویزیون.
ا
راستی دوست داشتم بگویم که عاشق آن آهنگ آرام انتهای برنامه­ام و صدای گرم و محکم گوینده آشنایی که بعد از "پایان" می­گوید: "اما، صبح دیگری در راه است..."

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

هیچ؟

"کسی را می شناسی که
شیشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند

پیش از آن که بروی
پیش از آن که بشکند؟"*


*از: کیکاووس یاکیده، بانو و آخرین کولی سایه فروش، انتشارات کاروان

۱ فروردین ۱۳۸۷

به جای بهارانه

حس عید، خودش نمی آید. باید دستش را بگیری و آرام آرام بنشانیش در جایی که وجودش را حس کنی.خانه که نباشی، سخت تر می شود همه چیز. دور و برت که کسی نداند نوروز چیست و سال نو کدام است، گیراندن آن چیزی که قرار است بیاید و بماند، آسان نیست اصلا! برای همین است لابد که یا یکی از دوستان همزبان کل بازار شهر را باید زیر پا می گذاشتیم تا سیر و سیب و سبزه ای که به جایش یک شاخه ی بنفش به دیواره شیشه ای لیوان تکیه زد، در اتاق کوچک هتل برایمان بهار بیاورد. سفره را که چیدم، آن تقارن همیشگی را که برقرار کردم و کاسه های آب و سرکه را کنار هم جا دادم، از یک جا شروع کرد به آمدن. با حوصله و آهسته آهسته بزرگ و بزرگ شد و بودنش را ثابت کرد به همه حس های شیرین و تلخ دور و بر...
در میانه ی غریبگی ها و واژه های ناآشنای این روزها، یافتن بهانه های شادی زیاد دلچسب است.

از پیشترها قرار گذاشته بودم با خودم که بهارانه ام "سرود گل"* باشد. نزدیکم به همه واژه هایش:

"با همین دیدگان اشک آلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم/ به بهاری که می رسد از راه/ چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است/ ما که خورشیدمان نمی خندد/ ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود/ ما که در پیش چشممان رقصید/ این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار/ گریه سر می دهیم با دل شاد/ گریه شوق با تمام وجود"

چقدر می خواهم که همه شاد باشند و خوب و آرام امسال؛ می شود؟

*از فریدون مشیری

۲۱ اسفند ۱۳۸۶

سلام آخر

زیاد زندگی کرده‌ام این‌ روزها با این کار احسان خواجه‌امیری
ترانه‌اش از اهورا ایمان است. حس عجیبی دارد. حس کندن و دوست‌داشتن توامان. حس خداحافظی سوزناکی که در انتهای دیداری لذت‌بخش دچارش می‌شوی. دیداری که قرار نیست که تکرار شود لابد؛ و همه‌ی آرزوهای خوبی که با تمام وجود برای طرف مقابلت می‌کنی. توالی شب و سرعت و "سلام آخر"، غم و لذت را یک‌جا می‌آورد:

سلام ای غروب غریبانه‌ی دل

سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتن

سلام ای غم لحظه‌های جدایی

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن


خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای قصه‌ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من

تو را می‌سپارم به دل‌های خسته


تو را می‌سپارم به مینای مهتاب

تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب‌نشینم اگر شب‌شکسته

تو را می‌سپارم به رویای فردا


به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ‌ و بارِ دلِ من

خداحافظ ای سایه‌سارِ همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


۱۷ اسفند ۱۳۸۶

دوست

"- صبح آمده‌ست برخیز

(بانگ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستان نیم‌شب را

رندانِ تشنه‌لب را

بار دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خواب دریچه‌‌ها را

با نعره‌سنگ بشکن.

بار دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

واکُن..."*


کم دارم؛ نگاه را، صدا را، کلمه را...


*از بودن و سرودن، شفیعی کدکنی

۲۱ دی ۱۳۸۶

روزهای سکوت

"دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پُرستاره نادیده‌ می‌گیرد،

و هر دانه‌ی برفی

به اشکی نریخته می‌ماند.


سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است..."*



روزهای سکوت تمام می‌شود؟ با تمام وجود امیدوارم. ا


*سکوت سرشار از ناگفته‌هاست؛ مارگوت بیگل، احمد شاملو

۲۲ آذر ۱۳۸۶

برف

چه حیف
میزبان خوبی نبودم
برای اولین دانه برفی
که بر پلکم نشست
عباس کیارستمی، گرگی در کمین

۸ آبان ۱۳۸۶

حیرت

"از رفتنت دهانِ همه باز...

انگار گفته بودند:

پرواز!

پر واز!"

قیصر امین‌پورِ خیلی عزیز هم دل به ماندن نداد در دنیای زشت و زیبایمان.

چند دقیقه پیش sms ای از دوستی که دلبستگیم را به قیصر می‌دانست رسید و ته دلم را خالی کرد.


به قول خودش:

"دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم

امروز، او

ما را...

فردا؟"

۸ شهریور ۱۳۸۶

صبح

ا"و آسمان زلال‌تر از جانِ من
در لحظه‌ی حریری‌ی عشق. ا

گویی
خدا، ا
نفسی پیش، ا
بر بامِ این سپیده گذشته‌ست."* ا

خاصیت شب‌های روشنِ شهریوری است انگار این زلالِ حریری‌ی فراگیر. ا
اسماعیل خویی هم "بر بام این سپیده‌"* اش را در آغازین روزهای شهریوری سروده‌ است. حال تو به جای 86، 54 بگذار بر شناسنامه‌ی زردِ تاریخ. چه فرق می‌کند؟ مهم همان حسِ زلال‌تر از جان است که تا همیشه استوار می‌ماند. ا
تا همیشه... ا