در آغاز پایان این شب،
به وقت ظهور حضوری که صبح است،
طنین خموش هزاران پرنده،
که در آسمان ره گشودند،
و بر پهنه ی قیری شب نوشتند:
که " ما بی شماریم..."
که "ما ماندگاریم...".
هییییسسس!
*"چه فکر میکنی؟
که بادبانشکسته زورقِ به گِل نشستهای ست زندگی؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت ازو گریخته
به بُن رسیده راهِ بستهای ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زِ هَم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبودِ درههای آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کُدام باد میروی؟
چه ابرِ تیرهای گرفته سینهی تو را
که با هزار بارشِ شبانهروز هم
دلِ تو وا نمیشود.
تو از هزارههای دور آمدی
دَرین درازنایِ خونفِشان
به هر قدم نشانِ نقشِ پای توست
درین درشتناکِ دیولاخ
ز هر طرف طنینِ گامهای رهگُشای توست
بلند و پستِ این گُشاده دامگاهِ ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست
به گوشِ بیستون هنوز
صدای تیشههای توست.
چه تازیانهها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق
که استوار ماند در هجومِ هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلندِ دور
آن سپیده آن شکوفهزارِ انفجارِ نور
سپیدهای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زُلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهی شکستهای ست
که سروِ راست هم در او شکسته مینمایدت.
چنان نشسته کوه در کمینِ درههای این غروبِ تنگ
که راه بسته مینمایدت.
زمانِ بیکرانه را
تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج
به پای او دَمیست این درنگِ درد و رنج.
به سانِ رود
که در نشیبِ دره سر به سنگ میزند،
رونده باش.
امیدِ هیچ معجزی ز مُرده نیست
زنده باش."
*زندگی، مجموعه تاسیان، ه. ا. سایه، نشر کارنامه
سلام ای غروب غریبانهی دل
سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصهی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شبنشینم اگر شبشکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمهی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بارِ دلِ من
خداحافظ ای سایهسارِ همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
"- صبح آمدهست برخیز
(بانگ خروس گوید)
- وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن.
مستان نیمشب را
رندانِ تشنهلب را
بار دگر به فریاد
در کوچهها صدا کن.
- خواب دریچهها را
با نعرهسنگ بشکن.
بار دگر به شادی
دروازههای شب را،
رو بر سپیده،
واکُن..."*
کم دارم؛ نگاه را، صدا را، کلمه را...
*از بودن و سرودن، شفیعی کدکنی
"دلتنگیهای آدمی را
باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پُرستاره نادیده میگیرد،
و هر دانهی برفی
به اشکی نریخته میماند.
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است..."*
*سکوت سرشار از ناگفتههاست؛ مارگوت بیگل، احمد شاملو
"از رفتنت دهانِ همه باز...
انگار گفته بودند:
پرواز!
پر واز!"
قیصر امینپورِ خیلی عزیز هم دل به ماندن نداد در دنیای زشت و زیبایمان.
چند دقیقه پیش sms ای از دوستی که دلبستگیم را به قیصر میدانست رسید و ته دلم را خالی کرد.
به قول خودش:
"دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را...
فردا؟"