‏نمایش پست‌ها با برچسب پیاده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پیاده. نمایش همه پست‌ها

۱۲ آبان ۱۳۸۶

یکی نبود...

از خانه که بیرون می‌زنم، برای خریدن روزنامه، پیاده‌روی و شنیدن موسیقی، هواخوری ساده و یا حتی گذاشتن آشغال در سطلی که هیچ وقت سر جایش نیست و مجبور می‌شوی بیشتر راه بروی تا به سطلِ سر خیابانِ بعدی برسی، همهمه‌ی کلمات است که می‌خواهد از سرم بیرون بزند و خودش را جایی، روی کاغذپاره‌ای، حاشیه‌ی کتابی و یا فایلی با فرمت doc ثبت کند. دیدن موج اشتیاق در چشمان پسرک بازیگوش که از پله‌های اسبابِ عجیب و غریبِ بازی وسط پارک بالا می‌رود و به خودش جرات می‌دهد تا از دالانی رد شود که انتهایش به سرسره‌ای با شیب ملایم می‌رسد و سرشارش می‌کند از بهانه‌های کوچکِ شادی، چشم دوختن به آسمانی که امروز بی‌لک بود و بیشتر بهار را به خاطر می‌آورد تا پاییز، رد شدن منظره‌ی هنوز سبزِ چمن‌های مسیر از برابرِ قدم‌های پرشتابِ مردمِ خیابانِ باریک و لمس باد خنکی که این یکی نشان از پاییزی واقعی داشت، همه و همه جریان زندگی را به خاطر می‌آورد و از بودن می‌گوید. حتی برای کسی که با تمامِ سیاه‌پوشانِ جهان احساسِ نزدیکی کند و غم مبهمی در حوالی لحظه‌هایش جاری باشد.

عکس روی جلد چلچراغِ این هفته همان است که انتظارش را داشتم.

با تیتری که می‌گوید:

"دوباره مثل تو آیا

دوباره مثل تو هرگز"*

و من فکر می‌کنم که این جمله شاید خیلی هم درست نباشد و حتماً دیگرانی می‌آیند، هستند حتماً، بزرگ و خوب و آرام؛ و تو می‌گویی کسی "او" نمی‌شود؛ و من مجبورم بپذیرم که هر فرد دنیایی است بی تکرار و نبودنش، ادامه‌ی یک جهان است، منهای یک دنیا. و جهان زیاد خالی است وقتی دنیایی که کم می‌شود، زیاد بزرگ است...


راستی نوشته‌ی آقای عموزاده را خواندید؟ او که قلمش درباره‌ی هرچه که بنویسد، زیباست؛ ببین دیگر چه می‌شود وقتی بخواهد از رفیقی قدیمی بگوید.


* برگرفته از شعری از راضیه بهرامی

۱۶ شهریور ۱۳۸۶

پیاده

راه که می‌روم در روشنایی روزهای سپید،

دوست دارم تمامِ حس‌هایم به‌کار بیافتد برای لمس بی‌واسطه‌ی زندگی

با نگاهم همه‌ی افق‌های دور و نزدیک را می‌بویم

و جریانِ ممتدِ موسیقی را کم می‌کنم تا هم نوای پرشتاب ماشین‌ها را داشته‌باشم،

هم به پرسش‌های گاه و بیگاهِ عابران پاسخ دهم،

و هم صدای آرامی خاطره‌هایم را به بازی بگیرد:

"اگه باشی با نگاهت

می‌شه از حادثه رَد شُد

می‌شه تو آتیشِ عشقت

گُر گرفتنو بَلَد شد

اگه دوری اگه نیستی

نفسِ فریادِ من باش

تا ابد تا تهِ دنیا،

تا همیشه یادِ من باش..."

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.