
۱ بهمن ۱۳۸۷
۱۲ اسفند ۱۳۸۶
نهچندان عجیب
از کلمنته تا دایی، خیلی هم راه درازی نیست انگار!
۲۱ بهمن ۱۳۸۶
سیاه برای تاریخ 1
اتفاقهایی هست که باید بماند. در مرور روند روزمرهی زندگی، خاطرههایی هست، یادهایی، حرفهایی که باید جایی ثبت شود تا گَردِ فراموشی روی بودنشان و تجربهی تلخشان را نپوشاند. تجربههایی که در نابسامانی روزگارِ این سرزمین، خودشان را به بسیاری از لحظههای بودنمان تحمیل میکنند و طعم تلخ حذف دارند و ستم و سیاهی. دوست دارم این صفحههای مجازی را مثل سندی نگه دارم تا بعدترها با مرورشان، دلیلی داشته باشم برای نمایاندن ناحقی، ناکارآمدی، ناجوانمردی، نادرستی، ناراستی و صدها نا... دیگری که میتوان به بسیاری از تصمیمگیران امروزِ اموراتِ این دیار نسبت داد. میخواهم این حرفها را جایی داشته باشم تا آن مشکل همیشگی ضعف حافظهی تاریخی چند صباح بعد گریبانم را نگیرد و حقیقت را در نظرم وارونه جلوه ندهد!
اولین پُست از چنین مطالبی که میخواهم سلسله باشد و متناوب را نمیخواهم به گذشته اختصاص دهم. از حضور پشت میلههای دانشجوهایی که فکرشان از نوعی دیگر است، تا لغو و خاموشی صدای نشریههایی مثل زنان و بستن راه انتخاب بر بسیاری از افراد سابقاً معتمدِ همین نظام، متاسفانه نمونه بسیار است. بگذارید اما به هرچه گذشته چشم ببندیم و از صفر شروع کنیم. افسوس بسیارم از آنجاست که میدانم روند تکراری فاجعه با اصرار، آیندهمان را نشانه رفته و خیلی زود، شمارِ تلخیها را چند رقمی میکند... کاش اشتباه کنم!
بخشهایی از نامهی اصغر فرهادی، نویسنده و کارگردان سینما خطاب به دستاندركاران جشنوارهی بیست و ششم فيلم فجر:
"آقايانِ تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي ميماند كه در مصاحبهها و گپ و گفتهايتان اعلام كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي ميكنيم؟ از چه در هراسيد؟ مگر روز و شب از تريبونهايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نميزنيد؟ اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و باشعور تصميم بگيرند چه ببينند، چه بشنوند. چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيمتر از مردميد؟ لااقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي ميدانيد كه وظيفهتان سنجش عيار سلامت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم ميدهند. مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفتهايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنرياي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلامت آن را مهر بزنيد؟ چرا ميانديشيد مردم تنها مصرفكنندهاند، مصرفكنندهی صِرف و شما بايد غذايي را كه ميپسنديد دهانشان بگذاريد؟ چرا ميانديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري ميروند، مغز خود را بيرون جا ميگذارند؟ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار ميروند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنرانيها از آنها دم ميزنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه ميخورند، سلامت است يا فاسد. هرچند سخيفانهترين مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي، همترازياش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آوردهاند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد؟ اگر قانون نوشتهاي وجود دارد كه ما نميدانيم، ذائقهتان را تشريح كنيد...
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه، كجايتان به لرزه ميافتد كه اينچنين هراسناكيد؟ آن هم با چند فيلم كه باب ذائقهتان نيست. فيلمهايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد، مجوز ساخت دريافت كردهاند. لااقل به امضاي همكارانتان پاي برگهاي پروانه ساخت احترام بگذاريد. مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست؟ اين نظارت جديد از كجا ميآيد؟..."
۸ بهمن ۱۳۸۶
خفه
همین امروز با یکی از دوستان برای گرفتن مصاحبه پیش دکتر فرزان سجودی بودیم. قرار بود دربارهی زبان و جنسیت حرف بزنیم و کاری آماده کنیم برای مجلهی زنان. چقدر از هر دری گفتیم و چقدر کار خوبی میتوانست بشود. همان لحظهها اما خبر توقیف مجله روی خبرگزاری فارس رفته بود انگار!
شدید حالت خفگی دارم.
مرتبط در میدان زنان
۷ بهمن ۱۳۸۶
گامهای آرام شبانه
اختلاط لذت و تاسف حسی است که خیلی هم با آن بیگانه نیستیم در این سالها...
۲۲ دی ۱۳۸۶
شما را به خدا بس کنید
تلویزیون دارد تصویر پسر بچههای 4-5 سالهای را نشان میدهد که یکدست سیاه پوشیدهاند و سینه میزنند! نمیفهمم آخر این بچهها چه گناهی دارند که باید بازیچهی دست آنهایی که میخواهند خود را فدای حسین کنند، بشوند. اشتباه نشود. من اصلاً مشکلی با هر کسی که بخواهد جانش را تقدیم معبود یا محبوبش کند ندارم. ولی مگر قرار نیست انسانها خودشان فکر کنند و تصمیم بگیرند؟ کسی در میان ترتیب دهندگان چنین مراسمی هست که فکر کند این کودکان کم سن و سال واقعاً با پای خودشان آمدهاند و از روی عشقی واقعی است که یکصدا فریاد فدا شدن برای حسین را سر میدهند؟ کسی در این سیمای لعنتی نیست که بگوید نمایش چنین تصاویری، مصداق بارز خشونت علیه کودکان است؟
شما که هرچه خواستهاید با بزرگترهاشان کردهاید. لااقل بگذارید اینها تا کودکند، زندگی کنند!
مدیریتِ سرما
این جملهی آخرش خیلی جالب بود به نظرم. و البته چندان هم بیراه نیست متاسفانه! ا
۲۰ دی ۱۳۸۶
مصادیق جدید منکرات
یعنی از به بعد ممکن است گشتهای سرزده از چلوکبابیها و پیتزافروشیها شروع شود و مخصوصاً آدمهای سنگین وزن مورد بازخواست قرار گیرند برای جلوگیری از اسراف در خوراک! آخر ابله بودن هم حدی دارد اخوی! ا
۱۷ آبان ۱۳۸۶
فاجعه

منبع: نمای آینده
۱۶ آبان ۱۳۸۶
نمایشگاه مطبوعات
این جمله را شاید بتوانید در تعدادی از روزنامهها و مجلات این روزها پیدا کنید. ولی تبلیغات برای این رخداد که احتمالاً باید بزرگترین رخداد در عرصهی مطبوعات کشور باشد، در حد صفر است! کافیست عبارت "نمایشگاه مطبوعات" را در گوگل جستجو کنید تا با اطلاعات احمقانه و بهدردنخوری روبرو شوید که فقط گیجکننده است! یکی دو روزی بود که داشتم دنبال مکان برگزاری نمایشگاه میگشتم و چیزی پیدا نمیکردم. مسخره نیست؟
حتی چند روزنامه و مجله که برنامهی حضور تحریریهشان در غرفهها را نوشته بودند، هیچ اشارهای به مکان برگزاری نکردند! محض رضای خدا یک تبلیغ هم در صفحهی اول نشریاتِ روی پیشخوان ندیدم. در یک روزنامه هم عکسی چاپ شده بود که مربوط به نمایشگاه سیزدهم (پارسال) بود و مکان را محل دائمی نمایشگاهها معرفی میکرد و بر وخامت و گیجکنندگی اوضاع میافزود! فقط تصادفاً در یکی از لاییهای همشهریِ امروز، آدرس نمایشگاه را پیدا کردم:
خیابان حجاب، مرکز آفرینشهای فرهنگی و هنری
ساعت بازدید هم از 9 صبح تا 7 عصر است و از امروز احتمالاً به مدت یک هفته ادامه دارد.
با این حجم تبلیغات البته واضح است که استقبالی نخواهد شد. بماند که وضع اسفناک مطبوعات در ایران هم دل و دماغی برای بازدید نمیگذارد. فقط امیدوارم در روزهای آینده 4 تبلیغ بر در و دیوار شهر و در روزنامههایی که غرفه دارند، ببینیم!
احتملاً مرتبط:
فصلنامهی مدرسه توقیف شد
۲۵ مهر ۱۳۸۶
Don't Harm the Animals!
اینها را دیدهاید؟
نکبت تا کجایمان را قرار است بگیرد؟
