مرور خاطره های دو و سه ساله و نظرهای دوستان دور و نزدیک، زیاد لذت داشت.
زندگی جاریست
و من
می دوم
تا از جریان پر شتابش
جا نمانم
زندگی جاریست...
هییییسسس!
دوباره آمدهام به ملاقات همهی آبیهای دنیا. در تقابل آب و آهن نفس میکشم یک بار دیگر. گرچه خود جدیدم را نمیشناسم. بیگانهام با این انسان که نفسهایش زودزود تنگ میشود و شوری عضو ثابت چشمهایش شده انگار. اینجا را خوب میدانم که کجاست اما. بودهام یک بار و همهی لحظههایش را ازبَرَم. میدانم که میتوان عاشق بود در میانهی این همه آب و آبی. عاشق همین موجهای کوتاه و بلند و کفهای سپید. عاشق مهای که گاه میآید و تمام چَشمها را پُر میکند از ابر. میدانم که میگویم. میدانم که خودم باشم اگر، نفسهایم در مرطوبترین هوای جهان هم آزاد است و رها. میتوانم سینه را پُر کنم و ذرات لذت را در همین انتهای کوچک دنیا هم با وَلَع ببلعم. بیست و شش سال شناختهام پسرک را. تمام خندهها و اشکهایش را زندگی کردهام. مییابمش دوباره. مییابمش و شادی که در لحظههایش خانه کرد، باز که سرگرم بازی دوستداشتنی زندگی شد، تلخیها را پاک میکنم و بهجایش آرام آرام رویا میکارم. آبش میدهم و بزرگ که شد و سر به آسمان زد، شاخههایش را یکی یکی میگیرم، بالا میروم و به همه ی اوجها سر میزنم... باور کن دوست مهربان قدیمی.
فکر کردن غدغن است برایم. هیچ پزشکی تجویز نکرده این را. خودم اما خوب میدانم که نباید فکر کنم. در هر حالی فکرها ممکن است به سراغم بیایند.وقتی پشت کامپیوتر نشسته ام و یا وقتی که با قطره چکان داروی رشد مو را روی سرم میچکانم. آب گلدان را که بخواهم عوض کنم، خطر فکرها زیاد میشود. ساعتم را که نگاه کنم هم. فکرها همه جای زندگیم نشسته اند و از هر فرصتی استفاده میکنند که هجوم بیاورند. کلافه ام از دستشان بس که دیواره های دل را فشار میدهند و تنگش میکنند. مانده ام که چه کار کنم با این همه خیال و خاطره. اگر بیایند و مرور شوند، بی حال میشوم و خسته. آرام هم شاید. ولی نه از آن آرام های خوبی که همیشه دوستشان داشته ام. این آرام ها گاهی با سوزشهای بینی همراه اند حتی. مانده ام که چگونه راه خاطره را ببندم و فکرها را پس بزنم و بی خیال باشم...
راهی میشناسید؟ می دانید چه طور باید بیش از 5 سال خاطره را به کناری نهاد و دوباره شروع کرد؟
از خانه که بیرون میزنم، برای خریدن روزنامه، پیادهروی و شنیدن موسیقی، هواخوری ساده و یا حتی گذاشتن آشغال در سطلی که هیچ وقت سر جایش نیست و مجبور میشوی بیشتر راه بروی تا به سطلِ سر خیابانِ بعدی برسی، همهمهی کلمات است که میخواهد از سرم بیرون بزند و خودش را جایی، روی کاغذپارهای، حاشیهی کتابی و یا فایلی با فرمت doc ثبت کند. دیدن موج اشتیاق در چشمان پسرک بازیگوش که از پلههای اسبابِ عجیب و غریبِ بازی وسط پارک بالا میرود و به خودش جرات میدهد تا از دالانی رد شود که انتهایش به سرسرهای با شیب ملایم میرسد و سرشارش میکند از بهانههای کوچکِ شادی، چشم دوختن به آسمانی که امروز بیلک بود و بیشتر بهار را به خاطر میآورد تا پاییز، رد شدن منظرهی هنوز سبزِ چمنهای مسیر از برابرِ قدمهای پرشتابِ مردمِ خیابانِ باریک و لمس باد خنکی که این یکی نشان از پاییزی واقعی داشت، همه و همه جریان زندگی را به خاطر میآورد و از بودن میگوید. حتی برای کسی که با تمامِ سیاهپوشانِ جهان احساسِ نزدیکی کند و غم مبهمی در حوالی لحظههایش جاری باشد.
عکس روی جلد چلچراغِ این هفته همان است که انتظارش را داشتم.
با تیتری که میگوید:
"دوباره مثل تو آیا
دوباره مثل تو هرگز"*
و من فکر میکنم که این جمله شاید خیلی هم درست نباشد و حتماً دیگرانی میآیند، هستند حتماً، بزرگ و خوب و آرام؛ و تو میگویی کسی "او" نمیشود؛ و من مجبورم بپذیرم که هر فرد دنیایی است بی تکرار و نبودنش، ادامهی یک جهان است، منهای یک دنیا. و جهان زیاد خالی است وقتی دنیایی که کم میشود، زیاد بزرگ است...
راستی نوشتهی آقای عموزاده را خواندید؟ او که قلمش دربارهی هرچه که بنویسد، زیباست؛ ببین دیگر چه میشود وقتی بخواهد از رفیقی قدیمی بگوید.
* برگرفته از شعری از راضیه بهرامی
شاید بتوان گفت که مسخره بود. ویمبلدون با آن صحنههای تنیسِ ساختگی و بازی مصنوعی بازیگرانی که چیزی از تنیسِ واقعی نمیدانستند و درواقع جلوههای ویژه برایشان بازی میکرد و دوربین و کارگردان! بسیاری از جاها جریانِ فیلم قابل پیشبینی بود و روند کُلیش را میتوانستی حدس بزنی که مثلاً فلان مسابقه را چهکسی میبرد و گاهی حتی با چه امتیازی!
اما راستش را که بگویم، از فیلم خوشم آمد. عاشقانههای دونفرهی شخصیتهای اصلی را بهخصوص، با وجود غیرقابل باور بودن شکل گرفتنشان در محیط مسابقاتی مثل ویمبلدون، دوست داشتم. کارگردانش میدانست چگونه یک عاشقانهی آرام را تصویر کند به نظرم. خوب که فکر میکنم اما، این دلیل اصلیم برای دوست داشتن فیلم نبود. چیز دیگری بود در آن صحنههایی که قرار بود پر از هیجان دربیاید، که برایم خاطره سازی میکرد. چیزی از جنس مسابقه و دویدن و فکر کردن. بازیکنان که قبل از زدن سرویس با خودشان حرف میزدند، همهی شرایط مسابقههای سالهای پیش برایم تداعی میشد. همهی آن تلقینها و فکرها و تصمیمها. که سرویس را مثلاً کجا بزنم، با چه پیچی و چه سرعتی. داخل بدن حریف فرود بیاید یا دور از دسترسش باشد. چه برنامهای برای حملهی بعدش دارم و اگر پیچ توپ برگشتی خیلی غلیظ بود، چگونه پاسخ بدهم. هزار و یک زمزمه که درون سرت برای چند ثانیه تاب میخورَد و تو باید از میان همهشان یک برنامه را انتخاب و اجرا کنی. و مهمتر از همه باید مطمئن باشی که برندهای؛ وگرنه بیشک میبازی! دلم شدید هوای توپ و راکت و دویدن پشت میز پینگپنگ را کرده. لحظههای پر از تمرکز و سرعت و هیجان. و شادیهای پس از پیروزی و تقسیم کردنش با آنها که برایت مهماند...
انگار عذاب وجدان گرفتهام که چرا چند سالی است که دورم از میزهای جدیداً آبی و توپهای نارنجی. چه میدانم. شاید همین فکرها باعث شود دوباره شروع کنم. چطور است؟
شعرم گرفتهبود لابُد که ورق میزدم کتابهای کهنهی کتابخانه را.
ورق که میزدم، هربار حِسی میآمد و مینشست برای خودش در گوشهای و به ثانیهها خیره میشد.
ورق که میزدم، واژه بود که میآمد و سخن میگفت و میماند، یا میرفت.
یک جای کار اما دیگر ورق نخورد دفتر شعرِ او که میگفت:
"- صبح آمدهست، برخیز
(بانگِ خروس گوید)
- وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن.
مستانِ نیم شب را
رندانِ تشنه لب را
بارِ دگر به فریاد
در کوچهها صدا کن.
- خوابِ دریچهها را
با نعره سنگ بشکن.
بارِ دگر به شادی
دروازههای شب را،
رو بر سپیده،
واکُن..."*
خاطره را مگر میشود ورق زد دوستِ من؟!
*از شفیعی کدکنی، از بودن و سرودن