‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۲۷ آذر ۱۳۸۹

مرور

مرور روزهای دیروز، لذت را می آورد و بی وقفه به جانت می ریزد. تلخ و شیرینش فرق نمی کند. مهم ثبت آن خاطراتی است که که در روزهای و شبهای زندگی از دل کوچک پسرک بر آمد و نشست در میان هزاران کلمه ی این زبان آشنای فضای مجازی و سهمی گرفت از این همه واژه.
مرور خاطره های دو و سه ساله و نظرهای دوستان دور و نزدیک، زیاد لذت داشت.

زندگی جاریست
و من
می دوم
تا از جریان پر شتابش
جا نمانم
زندگی جاریست...

۱۲ دی ۱۳۸۸

خاطره

"می دانی چه فکر می کنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند. تا آن جا که به حفظ زندگی مربوط می شود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوخت اند. آگهی هایی که روزنامه ها را پر می کنند، کتاب های فلسفه، تصاویر زشت (احتمالاً منظور پ.و.ر.ن.و است) مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه شان فقط کاغذند. آتش که می سوزاند، فکر نمی کند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخه عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه شان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیر مهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمی کند- همه شان فقط سوخت اند."

از: پس از تاریکی، هاروکی موراکامی، ترجمه مهدی غبرائی، انتشارات کتاب سرای نیک

۱۱ دی ۱۳۸۸

...

جلویش را نگیر

همین نم شوری که آهسته آهسته می بارد

بر گونه ات؛

همین است که یاریت می کند

فراموش نکنی

این همه داغ را

همین هاست که نجاتت می دهد

و می آموزدت که ببخشی و فراموش نکنی؛

فردا هم.

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

باور می‌کنی؟

دوباره آمده‌ام به ملاقات همه‌ی آبی‌های دنیا. در تقابل آب و آهن نفس می‌کشم یک بار دیگر. گرچه خود جدیدم را نمی‌شناسم. بیگانه‌ام با این انسان که نفس‌هایش زودزود تنگ می‌شود و شوری عضو ثابت چشمهایش شده انگار. این‌جا را خوب می‌دانم که کجاست اما. بوده‌ام یک بار و همه‌ی لحظه‌هایش را ازبَرَم. می‌دانم که می‌توان عاشق بود در میانه‌ی این همه آب و آبی. عاشق همین موج‌های کوتاه و بلند و کف‌های سپید. عاشق مه‌ای که گاه می‌آید و تمام چَشم‌ها را پُر می‌کند از ابر. می‌دانم که می‌گویم. می‌دانم که خودم باشم اگر، نفس‌هایم در مرطوب‌ترین هوای جهان هم آزاد است و رها. می‌توانم سینه را پُر کنم و ذرات لذت را در همین انتهای کوچک دنیا هم با وَلَع ببلعم. بیست و شش سال شناخته‌ام پسرک را. تمام خنده‌ها و اشک‌هایش را زندگی کرده‌ام. می‌یابمش دوباره. می‌یابمش و شادی که در لحظه‌هایش خانه کرد، باز که سرگرم بازی دوست‌داشتنی زندگی شد، تلخی‌ها را پاک می‌کنم و به‌جایش آرام آرام رویا می‌کارم. آبش می‌دهم و بزرگ که شد و سر به آسمان زد، شاخه‌هایش را یکی یکی می‌گیرم، بالا می‌روم و به همه ی اوج‌ها سر می‌زنم... باور کن دوست مهربان قدیمی.

۱ خرداد ۱۳۸۷

فکر ممنوع

فکر کردن غدغن است برایم. هیچ پزشکی تجویز نکرده این را. خودم اما خوب می­دانم که نباید فکر کنم. در هر حالی فکرها ممکن است به سراغم بیایند.وقتی پشت کامپیوتر نشسته ­ام و یا وقتی که با قطره ­چکان داروی رشد مو را روی سرم می­چکانم. آب گلدان را که بخواهم عوض کنم، خطر فکرها زیاد می­شود. ساعتم را که نگاه کنم هم. فکرها همه جای زندگیم نشسته ­اند و از هر فرصتی استفاده می­کنند که هجوم بیاورند. کلافه ­ام از دستشان بس که دیواره ­های دل را فشار می­دهند و تنگش می­کنند. مانده ­ام که چه کار کنم با این همه خیال و خاطره. اگر بیایند و مرور شوند، بی ­حال می­شوم و خسته. آرام هم شاید. ولی نه از آن آرام ­های خوبی که همیشه دوستشان داشته ­ام. این آرام ­ها گاهی با سوزش­های بینی همراه­ اند حتی. مانده ­ام که چگونه راه خاطره را ببندم و فکرها را پس بزنم و بی ­خیال باشم...

راهی می­شناسید؟ می ­دانید چه ­طور باید بیش از 5 سال خاطره را به کناری نهاد و دوباره شروع کرد؟

۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

حاضر

یک هفته‌ای هست که هستم. دست و دلم به نوشتن نمی‌رود ولی. شاید حدود یک ماه ننوشتن در فضای مجازی کمی عادت زیاد نوشتن را از سرم پرانده. مانده هنوز تا دوباره راه بیافتم. سفر بدی نبود. نرسیدم خیلی دمشق را ببینم. همان یک صبح تا ظهر البته دید مختصری داد. ماشین‌های رنگارنگ و مدرن وارداتی دمشق را که کنار بگذاری و حجاب اجباری و حضور پررنگ پلیس در خیابان‌های تهران را هم فراموش کنی، در مقام مقایسه پایتخت کشورمان زیباتر است و تمیزتر به نظرم.
شاید بعدتر بیشتر توضیح دادم از کشوری که علاقه مردمانش به احمدی‌نژاد بیش از حد تصور است و از ایران به خاطر سالها تامین نفت کشورشان ممنونند. نمکدان نمی‌شکنند لااقل در برخورد با ایرانی‌ها...

۲۸ اسفند ۱۳۸۶

اين جا

روزهاي سفر ميكذرد (كيبورد عربي باعث شده ان 4 حرف معروف را نداشته باشم!). بيشتر خوب و كمتر بد. تجربه زياد دارد ولي روزها و شب هاي كار و اموزش و بودن. قدم زدن در كوجه هاي شلوغ ديرالزور (شهري در 400 كيلومتري دمشق و نزديك عراق) سرحال مي اورد ادم را. با ذهنيت هاي قبليم از شهري كوجك در كشوري اسلامي خيلي نمي خواند حال و هواي شهر. هر قيافه اي يافت مي شود در اين خيابان ها و بازارهاي رنكارنك. سفرنامه مي نويسم و سعي مي كنم وقتي به نت سرعت بايين اينجا متصل شوم بتوانم بستش كنم.

خوبم.
شب كم ستاره ي اينجا ماه زيبايي دارد راستي.
نمي دانم قبل از عيد باز هم بشود كه بنويسم. كاش شاد باشد امسال.

۱۳ اسفند ۱۳۸۶

۱۵ بهمن ۱۳۸۶

آتشِ سبز

یادآوری افسانه‌های خاطره‌انگیز کتاب‌های دوران کودکی. فیلم محمدرضا اصلانی قرار بود "سنگ صبور" باشد. داستان خاتونی که قرار است 7 شب بر سر شاهزاده یا آقا بنشیند و هر شب حکایتی بخواند و سوزنی را از تن مَرد مُرده بیرون بکشد؛ بلکه در پایان هفت روز و شب طلسم بشکند و مرد، زنده شود. کنیزکی اما قاعده بر هم می‌زند و شب آخر خاتون را سرگرم می‌کند و خود سوزنِ آخر را می‌کشد و می‌شود خانم. یادم است آن وقت‌ها که قصه را می‌خواندم، فکر کنم در مجموعه داستان‌های آذربایجان بود که صمد بهرنگی گرد آورده بود، همیشه منتظر رو ُشدن دست کنیزک بودم و رسیدن خاتون به مقام واقعی. فیلم اصلانی و رجوع به خاطرات دور، ذهنیت‌هایم را به هم ریخت اما. در بخش‌های پایانی فیلم مدام فکر می‌کردم که اصلاً چرا کنیزکی باید باشد و خاتونی و سرنوشت محتومی...
بیشتر شعر بود و کمی شاید تئاتر تا سینما. عمدتاً دیالوگ و مونولوگ و پر از تصاویر زیبا از قلعه‌ها و ارگ‌ها و منظره‌ها. قرار بود کار در ارگ بم ساخته شود که زلزله مهلت نداد. بعد بیرجند انتخاب شد و عمده قسمت‌های فیلم آن‌جا گرفته شد. قصه‌ی پر از عشق و افسانه و موسیقی اصلانی و صدای همایون شجریان دلچسب بود. کمی شاید بعضی از صحنه‌ها را کِش داده بود و می‌توانست، و به نظرم برای اکران عمومی باید، زمان فیلم را که نزدیک 2 ساعت بود، کم کند.

روایتِ کارهم پیچیده بود و ابهام زیاد داشت. جستجو که می‌کردم برای دیدن سوابق و اظهارنظرها، این نوشته از امیر قادری را دیدم. خیلی غریب و پیچیده دیده کار را انگار.
سوالِ امیر قادری از کارگردان:
"با توجه به دامنه و عمق نمادپردازی ها و ترکیب بصری غریب فیلم، آیا نگران نبودید که یافتن تماشاگر فرهیخته و مناسب برای تماشای چنین فیلمی سخت باشد؟ تماشاگری که سواد لازم برای تماشای این فیلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتی که پیچیدگی المان های زن ایرانی را در قالبی از ناتورالیسم در هزارتویی تب آلود میان رمانتیسم انسانی و اکسپرسیونیسمی هیجان انگیز، ترکیب کند با نردبانی که پل می زند میان آغاز و پایان تجربه روایی جدیدی از داستان کهن ایرانی و هویت تاریخی ما که چون لابیرنتی پیچیده، ما را میان آسمان و زمین به پیش می برد"!

پی‌نوشت:
دست ناشناسی که وقتی در انتهای صفی دراز برای تهیه‌ی بلیط ایستاده بودم و هیچ امید نداشتم برای تماشا، آمد و بلیط اضافه‌اش را با همان قیمت گیشه به من داد درد نکند. شانس آوردم که نفر آخر بودم و او هم تصمیم داشت آخرین نفر را خوشحال کند!

۱۰ بهمن ۱۳۸۶

شب...آری شب

نمی‌دانم از گرسنگی بود، یا خستگی یا کدام یک از هزار دلیلِ دیگر
نای حرف زدن نداشتم
آن هم من که وقتی تنها توی ماشین نشسته‌ام وآهنگ مورد علاقه‌ام را در اتوبان‌های خلوتِ شب‌های زیبای تهران گوش می‌دهم، پُرم از انرژی و فریاد
خواننده که می‌خواند:
"به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمومِ حرفاست..."
در آن‌ اوج‌های صدایش لحظه‌ای هم همراهش نشدم
شاید داشتم فکر می‌کردم که هیچ وقت سکوت، گفتنِ همه‌ی حرف‌ها نیست و کاش همیشه گفتنی‌ها بیرون بیاید از ذهن و زبانمان و باز هم پشت آن یادم می‌آمد که بوده لحظه‌های سکوت برای من هم که پُر بوده‌ام و زبانم کار نمی‌کرده
اصلاً راه دور چرا؟
مگر الان همین‌طور نیستم؟
مگر بغض‌ها و فریادهای نشکسته کم دارم و مگر لب از لب وا می‌کنم؟
حداکثر بنشینم پشت این کامپیوتر وامانده و دکمه‌های کیبورد را یکی یکی بفشارم و چند کلمه‌ای بنویسم.
این‌ها مگر فریاد می‌شود؟
مانده‌ام که کجا خالی کنم این‌همه واژه را که می‌آید و رژه می‌رود و تمام نمی‌شود.
کم آوردن می‌دانی چیست رفیق؟
فریاد را کم آورده‌ام
زبان را
اشک را
کلمه را
گلایه را کم آورده‌ام...

۱۸ دی ۱۳۸۶

باورکن...

می‌دانم که لال می‌شوم
شماره‌ها را که بگیرم، لب‌هایم بسته می‌ماند؛
به امید صدای پایان‌ناپذیرِ سکوت که فریاد‌ها را آرام کند! ا
می‌دانم که لال می‌شوم
دلم اما مدام هاشور می‌خورد از سایه‌ی خیال‌های نوک‌تیز
و طعم شوری که تمام وجود را لبریز می‌کند
می‌دانم که لال می‌شوم
همه‌ی شماره‌گیر‌های عالم را که داشته باشم، ا
و تمام واژه‌های دنیا هم صف کشیده باشند برای بیرون زدن، ا
می‌دانم که لال می‌شوم... ا

۸ دی ۱۳۸۶

یک‌ساله

اولین پُست جدی این وبلاگ 5 دی‌ماه 85 نوشته شد. الان هم که در اولین ساعت‌های 8دی 86 هستیم. این یعنی حدود 3 روز از یک‌سالگی این‌جا می‌گذرد. زیاد خوشحالم که جایی هست که روزهای این یک سال را ثبت کرده‌ام تا لذت مرور خاطراتی که اگر همه‌شان شاد نیستند، دوره کردنشان همیشه پر است از لذت، از دستم نرود. بیش‌تر از 200 پُست نوشتم در این یک سال و زندگی‌ها کردم با این صفحه‌ی آبی و آرام مجازی. فکر کنم اگر بخواهم یک صفت ثابت بگویم که جریان داشته در این سطرهای روزها و شب‌های یک ساله، همان آرام بودن است. این کلمه را دوست دارم و سعی کردم این‌جا را همان‌طور که دوست دارم بسازم. نمی‌دانم آن‌ها که گاهی این‌جا را خوانده‌اند، برداشتشان چه بوده اما همیشه امیدوار بودم که آرام دکمه‌ی ضربدر بالای صفحه را بزنند و با آبی و سفید هر پُست خداحافظی کنند.
موفق بوده‌ام؟

۳ دی ۱۳۸۶

نَفَس


به زندگی عادی برگشتم. بعد از نزدیک به یک هفته کار فشرده و دویدن‌های بی‌امان، امروز به زندگی عادی برگشتم. جشن چلچراغ خوب بود به نظرم. یعنی همه‌ی آن خستگی‌ها نتیجه داد. کمی خشک‌تر از جشن‌های سال‌های پیش بود ولی منظم بود و خوب. آقای خاتمی هم آمد و فال گرفت و بی‌دریغ تشویق شد. می‌دانم که بیشتر مخاطبین چلچراغ احتمالاً به قشر خاصی محدود می‌شوند ولی انتظار این همه محبوبیت خاتمی را بین همین قشر خاص هم نداشتم! فاطمه معتمد آریا هم خودش را کُشت آن‌قدر از خاتمی تعریف کرد. محسن‌خان نامجو هم آمد روی سِن و جایزه‌ی نبوغ موسیقاییش را گرفت و کمی گله کرد از پخش آثارش و رفت. خیلی با آن نامجویِ شیطان و بازیگوش کارهایش فاصله داشت؛ لابد فشار زیاد است رویش و می‌خواهد محافظه‌کار باشد تا بماند. هوشنگ مرادی کرمانی عزیز هم آمد و با آن لهجه‌ی شیرینش گفت که به قول کرمانی‌ها"قدم بلند شد" از این همه تشویق. یاد قیصر هم که گرامی داشته شد با صدای حسین زمان و حرف‌های آقای عموزاده و خانم شریعت‌رضوی. جشن خوبی بود. چقدر امیدوارم که پایدار بماند این جمع‌شدن‌های چند هزار نفری هم‌نسل‌هایمان و شادی کردن‌ها و فریاد‌زدن‌های بی‌امان... امیدوارم.

عکس: برنا‌نیوز
لینک عکس‌ از: ساز مخالف

گزارش شیما شهرابی در اعتماد
شب چله سوم و در جستجوی زمان از دست رفته

۲۱ آذر ۱۳۸۶

سفر به شهر هزار خاطره

هزار زرد و سرخ را به جانم ریخته این خیابان های پر درخت. ا
خاطره ها را که دیگر نمی شمارم... ا

۱۸ آبان ۱۳۸۶

ریشه‌ها

ا"سر صف ایستاده ایم، در دبیرستان خواجه عبدالله انصاری. آخرین شماره مجله سروش نوجوان را در می آورم و به دوستم گلی سیف‌اللهی نشان می دهم: آگهی مسابقه پذیرش خبرنگار افتخاری. در مسابقه شرکت می کنیم، هر کدام مطلبی می نویسیم و اگرچه جزو بهترینها نیستیم؛ ناممان در میان 100 نفر اولین گروه خبرنگاران افتخاری مجله سروش نوجوان چاپ می شود. چون تهرانی هستیم، دعوت می شویم به جلسه ای برای آشنایی با اداره کنندگان سروش نوجوان. سه نام شورای سردبیری، قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، جلسه را اداره می کنند و نویسندگان مجله نیز همه هستند. در آن روز جمعه، در آن جلسه شلوغ، در آن گفت و شنودهای رودررو، در آن فضای عجیب برای آن سالها، سرنوشت من برای همیشه تغییر می کند."

چقدر زیباست این نوشته‌ی شادی صدر و چقدر حسش به سروش نوجوانِ قیصر امین‌پور شبیه حس من است به چلچراغِ آقای خلیلی. همان هیجان‌ها برای خبرنگار افتخاری شدن و همان شادی‌ها از دیدنِ آن‌همه نویسنده‌ی حسابی در اتاق‌های کوچکِ مجله...
ریشه‌های شادی را از دست ندهید. تصویرهای غمناک و زیبا را یک‌جا دارد سطرهای دلنشینش. ا

۱۲ آبان ۱۳۸۶

یکی نبود...

از خانه که بیرون می‌زنم، برای خریدن روزنامه، پیاده‌روی و شنیدن موسیقی، هواخوری ساده و یا حتی گذاشتن آشغال در سطلی که هیچ وقت سر جایش نیست و مجبور می‌شوی بیشتر راه بروی تا به سطلِ سر خیابانِ بعدی برسی، همهمه‌ی کلمات است که می‌خواهد از سرم بیرون بزند و خودش را جایی، روی کاغذپاره‌ای، حاشیه‌ی کتابی و یا فایلی با فرمت doc ثبت کند. دیدن موج اشتیاق در چشمان پسرک بازیگوش که از پله‌های اسبابِ عجیب و غریبِ بازی وسط پارک بالا می‌رود و به خودش جرات می‌دهد تا از دالانی رد شود که انتهایش به سرسره‌ای با شیب ملایم می‌رسد و سرشارش می‌کند از بهانه‌های کوچکِ شادی، چشم دوختن به آسمانی که امروز بی‌لک بود و بیشتر بهار را به خاطر می‌آورد تا پاییز، رد شدن منظره‌ی هنوز سبزِ چمن‌های مسیر از برابرِ قدم‌های پرشتابِ مردمِ خیابانِ باریک و لمس باد خنکی که این یکی نشان از پاییزی واقعی داشت، همه و همه جریان زندگی را به خاطر می‌آورد و از بودن می‌گوید. حتی برای کسی که با تمامِ سیاه‌پوشانِ جهان احساسِ نزدیکی کند و غم مبهمی در حوالی لحظه‌هایش جاری باشد.

عکس روی جلد چلچراغِ این هفته همان است که انتظارش را داشتم.

با تیتری که می‌گوید:

"دوباره مثل تو آیا

دوباره مثل تو هرگز"*

و من فکر می‌کنم که این جمله شاید خیلی هم درست نباشد و حتماً دیگرانی می‌آیند، هستند حتماً، بزرگ و خوب و آرام؛ و تو می‌گویی کسی "او" نمی‌شود؛ و من مجبورم بپذیرم که هر فرد دنیایی است بی تکرار و نبودنش، ادامه‌ی یک جهان است، منهای یک دنیا. و جهان زیاد خالی است وقتی دنیایی که کم می‌شود، زیاد بزرگ است...


راستی نوشته‌ی آقای عموزاده را خواندید؟ او که قلمش درباره‌ی هرچه که بنویسد، زیباست؛ ببین دیگر چه می‌شود وقتی بخواهد از رفیقی قدیمی بگوید.


* برگرفته از شعری از راضیه بهرامی

۱۲ مهر ۱۳۸۶

*نوستول

کوچکتر که بودم، در سال های آخر راهنمايی و اول دبيرستان، آن موقع ها که اولين طلايه داران موسيقی پاپ در سيما بهادری و خاوری و سپهر بودند، زياد می نشستم پای ترانه هايی که قرار بود مشق های اوليه ای باشند برای کارهای زيباتر و پرقوام ترِ بعدی. شايد بيشتر از 10 کاست 60 دقيقه ای ضبط کردم از آن ترانه ها و اجراهايی که زندگی ها کردم با واژه واژه و نت به نت شان. اين روزها که در خانه ی شماليمان هستم و قفسه ها و شکاف های قديمی را به دنبال خاطره های نه چندان دورِ نوجوانی به هم می ريزم، گاهی کاغذی جلوی چشم هايم می آيد از همان دوران. شعری که خودم سروده ام يا ترانه ای که تند تند نوشته ام روی کاغذ که عقب نمانم از خواننده و بيتی را از دست ندهم. يادم است که يکی از آن کارها را خيلی دوست داشتم. سريع می دويدم پای تلويزيون و زير لب زمزمه اش می کردم و تا تمام نمی شد تکان نمی خوردم از جلوی رسانه ای که در آن سال ها با همان يکی دو کانالش هم جای زيادی داشت در زندگی های کم سر و صدايمان. نمی دانم می توان در اينترنت پيدايش کرد يا نه. برای هم نسلان ديگرم هم فکر کنم خاطره سازی کند. تا آن جا که يادم است همايون فال است نام خواننده اش و متاسفانه نام ترانه سرا را نمی دانم: ا

ا"يک آسمان پرنده ی عاشق
از گرد راه باز رسيدند
با بالهای روشنی از نور
وقت پگاه باز رسيدند
مثل پرنده های سبکبال
برخيز و با بهار بياميز
با نغمه های شاد دوباره
شوری بهار گونه برانگيز
در پهنه ی بهار تجلی
ای دل، پرنده باش، رها باش
عالم تمام آينه ی اوست
آنک يکی از آينه ها باش" ا
ا
به سبک نويسنده ی عامه پسند :*

۳۱ شهریور ۱۳۸۶

Wimbledon

شاید بتوان گفت که مسخره بود. ویمبلدون با آن صحنه‌های تنیسِ ساختگی و بازی مصنوعی بازیگرانی که چیزی از تنیسِ واقعی نمی‌دانستند و درواقع جلوه‌های ویژه برایشان بازی می‌کرد و دوربین و کارگردان! بسیاری از جاها جریانِ فیلم قابل پیش‌بینی بود و روند کُلیش را می‌توانستی حدس بزنی که مثلاً فلان مسابقه را چه‌کسی می‌برد و گاهی حتی با چه امتیازی!

اما راستش را که بگویم، از فیلم خوشم آمد. عاشقانه‌های دو‌نفره‌ی شخصیت‌های اصلی را به‌خصوص، با وجود غیرقابل باور بودن شکل گرفتنشان در محیط مسابقاتی مثل ویمبلدون، دوست‌ داشتم. کارگردانش می‌دانست چگونه یک عاشقانه‌‌ی آرام را تصویر کند به نظرم. خوب که فکر می‌کنم اما، این دلیل اصلیم برای دوست داشتن فیلم نبود. چیز دیگری بود در آن صحنه‌هایی که قرار بود پر از هیجان در‌بیاید، که برایم خاطره ‌سازی می‌کرد. چیزی از جنس مسابقه و دویدن و فکر کردن. بازیکنان که قبل از زدن سرویس با خودشان حرف می‌زدند، همه‌ی شرایط مسابقه‌های سال‌های پیش برایم تداعی می‌شد. همه‌ی آن تلقین‌ها و فکر‌ها و تصمیم‌ها. که سرویس را مثلاً کجا بزنم، با چه پیچی و چه سرعتی. داخل بدن حریف فرود بیاید یا دور از دسترسش باشد. چه برنامه‌ای برای حمله‌ی بعدش دارم و اگر پیچ توپ برگشتی خیلی غلیظ بود، چگونه پاسخ بدهم. هزار و یک زمزمه که درون سرت برای چند ثانیه تاب می‌خورَد و تو باید از میان همه‌شان یک برنامه را انتخاب و اجرا کنی. و مهمتر از همه باید مطمئن باشی که برنده‌ای؛ وگرنه بی‌شک می‌بازی! دلم شدید هوای توپ و راکت و دویدن پشت میز پینگ‌پنگ را کرده. لحظه‌های پر از تمرکز و سرعت و هیجان. و شادی‌های پس از پیروزی و تقسیم کردنش با آن‌ها که برایت مهم‌اند...

انگار عذاب وجدان گرفته‌ام که چرا چند سالی است که دورم از میزهای جدیداً آبی و توپهای نارنجی. چه می‌دانم. شاید همین فکرها باعث شود دوباره شروع کنم. چطور است؟

۲۴ شهریور ۱۳۸۶

وسوسه

نشسته‌ام و یکی یکی کلیک می‌کنم

نوارِ رنگینِ خاطره را...

۲۱ شهریور ۱۳۸۶

از بودن و سُرودن

شعرم گرفته‌بود لابُد که ورق می‌زدم کتاب‌های کهنه‌ی کتابخانه را.

ورق که می‌زدم، هربار حِسی می‌آمد و می‌نشست برای خودش در گوشه‌ای و به ثانیه‌ها خیره می‌شد.

ورق که می‌زدم، واژه بود که می‌آمد و سخن می‌گفت و می‌ماند، یا می‌رفت.

یک جای کار اما دیگر ورق نخورد دفتر شعرِ او که می‌گفت:


"- صبح آمده‌ست، برخیز

(بانگِ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستانِ نیم شب را

رندانِ تشنه لب را

بارِ دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خوابِ دریچه‌ها را

با نعره سنگ بشکن.

بارِ دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

وا‌کُن..."*


خاطره را مگر می‌شود ورق زد دوستِ من؟!


*از شفیعی کدکنی، از بودن و سرودن