آن قطره های نرم که بیاید،
پسرک دلتنگیهایش را می شوید،
آرام آرام در پیاده روهای شبانه قدم می زند،
و زمزمه می کند:
"برای تصاحب رویای ماه، به تو فکر می کنم..."*
*از شهریار قنبری
هییییسسس!
داشتم فراموش میکردم آسمان آبی را و آفتاب را که میآید و گرمایش را، تو حتی بگو کمجان و کمرمق، زیر پوست میدواند و با خنکی هوا مخلوط میشود و شادابت میکند. سرخوشانه راه رفتن را و زمزمه کردن آهنگهای دلخواه را و سرشار شدن از لبخند را داشتم فراموش میکردم.
آفتاب عالیست.
بد نمیگذرد.
به قول همایونخانِ شجریان:
"نه در انتظارِ یاری
نه ز یار، انتظاری..."
هوای حوصلهام با هوای بیرون رابطهی مستقیم دارد انگار!