‏نمایش پست‌ها با برچسب پياده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پياده. نمایش همه پست‌ها

۲۹ شهریور ۱۳۸۸

شبانه

آن قطره های نرم که بیاید،

پسرک دلتنگی­هایش را می شوید،

آرام­ آرام در پیاده روهای شبانه قدم می زند،

و زمزمه می کند:

"برای تصاحب رویای ماه، به تو فکر می کنم..."*


*از شهریار قنبری

۲۷ بهمن ۱۳۸۶

نور

داشتم فراموش می‌کردم آسمان آبی را و آفتاب را که می‌آید و گرمایش را، تو حتی بگو کم‌جان و کم‌رمق، زیر پوست می‌دواند و با خنکی هوا مخلوط می‌شود و شادابت می‌کند. سرخوشانه راه رفتن را و زمزمه کردن آهنگ‌های دلخواه را و سرشار شدن از لبخند را داشتم فراموش می‌کردم.

آفتاب عالیست.

بد نمی‌گذرد.

به قول همایون‌خانِ شجریان:

"نه در انتظارِ یاری

نه ز یار، انتظاری..."


هوای حوصله‌ام با هوای بیرون رابطه‌ی مستقیم دارد انگار!

۱ بهمن ۱۳۸۶

سپيد پوشيده بودم...*

گز کردن خيابان های خيس شهرشمالي،
وقتی شمار ماه های نبودنت از 5 هم بيشتر شده،
همين طور هم زياد لذت بخش است.
حالا تو بگو همه جا پر باشد از سپيد،
آن بالاها هم ماه، مدام دلبری کند
وآقای خواننده ی معروف در گوشت بخواند که:

...
عالی نيست؟
از ترانه ی "خواب در بيداری" فرهاد مهراد*