۲۹ فروردین ۱۳۸۶

چشم

چشم های توست که خیره شده

به زندگی، به لحظه های نیامده ای که نا گاه تمام میشوند

پناه می برم به آن واژه های همیشگی که آرامم می کند:


" پس از سفرهای بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان خیز،

بر آنم که

در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وا نهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت درآیم و

در کنارت پهلو گیرم


آغوشت را باز یابم:

استواری امن زمین را

زیر پای خویش."*


Alt+Tab را که میزنم،

بازچشم های توست

می خندد

به من، یا خیال های کودکانه ام...

کیست که بداند؟



*: سکوت سرشار از ناگفته هاست، مارگوت بیگل، احمد شاملو

گیر

ماشین سبز و سفید کمی جلوتر از او توقف می کند، در راننده نیمه باز می شود:

- آقا شما اینجا چکار می کنی؟
- قدم میزنم [با تعجب می گوید]
- خونت کجاست؟
- همین حوالی، واسه چی می پرسی؟
- کجا؟
- خیابون 29. برای چی میخوای بدونی اینا رو؟
- کجای 29؟
- شما چرا باید بدونی این چیزا رو؟
- چیکار داری؟ بهت مشکوک شدم.
- مشکوک به چی؟
- سرقت
- سرقت؟! [دارد شاخ در می آورد!] خیابان 29 پلاک 59

دو مامور کمی به هم نگاه می کنند، در بسته میشود، می روند...


اصلا تخیلی نبود این مکالمه. همین امروز وقتی سعی داشتم از هوای بهاری و خنک عصر لذت ببرم برایم پیش آمد! هنوز هم مانده ام که آن دو نفر سبز پوش نیروی انتظامی به چه چیز می خواستند گیر بدهند که آن گونه سوال پیچم کردند! و نمیدانم آیا اصلا باید آدرسم را به آن ها می گفتم یا نه. نا آگاهی از ساده ترین حقوق شهروندی بلایی است که بیشترمان به آن گرفتاریم انگار! ا

۲۸ فروردین ۱۳۸۶

آگاه

از: مصاحبه سهیل آصفی با نیره اخوان(عضو فراکسیون زنان و منشي کميسيون قضايي و حقوقي

مجلس هفتم)- روز


مدتي است بخشي از پويشگران زن در يک کارزار به دنبال جمع کردن يک ميليون امضا براي تغيير قوانین تبعيض آميز عليه زنان در ايران هستند، نظر فراکسيون زنان نسبت به اين اقدام چيست؟
نه، آنکه يک ميليون امضايي نبود، پنجاه تا امضا هم تا حالا جمع نشده! تلاش کردند ولي نشد. هميشه تحت عنوان "حقوق بشر" خواسته اند از اين اقدامات انجام دهند. ا

اينکه زنان کشور خواهان عدم تبعيض در برابر قانون نسبت به خود هستند چه؟
بحثي نيست. مي توانند با ما در ميان بگذارند. ا

"اقدام عليه امنيت ملي" از جرائم پويشگران زن کشور اعلام شده است؛از سوي ديگر در مورد مطالبات زنان، گفته شده که مثلا اگر زني نخواهد هوو داشته باشد چه ارتباطي به امنيت ملي دارد؟
من هم فکر نمي کنم ربطي به "اقدام عليه امنيت ملي" داشته باشد. ا

يعني برخوردهاي اخير با پويشگران زن را قبول نداريد؟
من بايد بدانم که اصلا چه اتفاقي افتاده است که اظهار نظر کنم. اگر مطلبي دارند مي توانند بنويسند به ما بدهند. ا


پی نوشت:
اصلا نمی داند که چه اتفاقی افتاده. خوب است عضو فراکسیون و کمیسیون دیگری نیست! ا

۲۷ فروردین ۱۳۸۶

حال

بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم. آسمان آبیست، همه جا سبز است، شهر زیباست. زیبا و آفتابی... آن قدر که گاهی دوست داری از اول صبح تا آخرین ثانیه های روشنی پیاده بروی و همه خیابان های آشنا و نا آشنا را گز کنی. خاطره هایت را مرور کنی و از طعم شیرینشان سرشار شوی. خیلی خوب نیستم اما و خودم هم نمی فهمم علتش را! جای چیزی در آن آخرین لایه های وجودم خالیست که نمی گذارد شادی هایم تداوم یابد. وقتی در انتهای روزی پر از هیجان و موسیقی و دور هم بودن های خاطره ساز، دوستی می گوید که همان آدم پیشین نیستم، با آن شور و سرخوشی همیشگی، نمی دانم پاسخ مثبتم را چگونه توجیه کنم! اصلا هم دوست ندارم همه چیز را به حساب بد بودن شرایط زمانه و محدودیت های اجتماعی بگذارم و نامعلوم بودن آینده را بهانه کنم برای توجیه حال هایم. اصلا توجیه نمی پذیرد رفتار کسی که این همه زیبایی را در حوالی زندگی بهاریش می بیند و باز هم شادی را راه نمی دهد که بیاید و خانه کند و بماند در زاویه های دل. از تنهایی است یا بیکاری یا کدام عامل ناشناخته ذهنی و روحی، نمی دانم...بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم!

۲۵ فروردین ۱۳۸۶

آرزو

در گذر هر روزه ساعت های پی در پی عمر، بسیار پیش آمده که با خود بگوییم کاش... این "کاش" های آشنای زندگی هایمان از جنس آرزوهایی هستند که گاه از بس کوچکند و اگر چه بسیار، دیده نمی شوند. لحظه ای به یاد می آیند و به سرعت محو می شوند در جریان فکرهای پشت هم و "کاش" های در پی حتی. این گونه است که جدی تلقی نمی شوند آرزوهایی که ماندنشان و تکرارشان آینه ای می تواند باشد برای نگاه به خود، یا دریچه ای برای نگریستن به دیگری. او که دوستش می داری یا همو که دانه هایی خاکستری شیشه رابطه تان را مات کرده. او که نمی شناسیش و تنها حرف های مجازیش است که از مسیر دیدگانت رد می شود و یا آشنایی که با خواندن کلماتش، خاطره هایی مشترک و ثانیه هایی نزدیک، مرور می شود برایت. دیدن انسان ها و شناختنشان، از راه آرزوهایشان ممکن است به نظرم. همین است که بازی آرزو را هم دوست دارم. بازی پیشین بلاگستان (یلدا) از جنس دیگری بود البته و بیشتر با یادآوری های شادی بخش کودکی نسبت داشت و خاطره ساز بود و لذت بخش. بازی آرزو اما فردا را نشانه رفته. این که چندان فانتزی و شاد نیست هم از ویژگی های تاریخی یا فرهنگی خودمان است انگار. آرزو هایمان بیشتر با افسوس همراه است و ناباوری برای تحقق. نمی دانم. شاید هم اشکال از این جاست که آینده هایی دور را هدف می گیریم و فکر می کنیم حالا که قرار است رویایی ثبت شود، بگذار بزرگترین و دورترین و محالترینش باشد. همین است که وقتی دعوت علی عبدی عزیز را دیدم، تصمیم گرفتم کوچکترها را ثبت کنم. خیال هایی که یارای آن داشته باشم که برای واقعی کردنشان تلاش کنم؛ که امروز امیدوار باشم که در آینده ای نه چندان دور، بودن حقیقی یا تداوم همیشگیشان را ببینم و از طعم شیرین لذت سرشار شوم. این چنین است که بازی آرزو هم می تواند شاد باشد. تلخش نکنیم.


1. دوست دارم آن قدر خوب ویولن بزنم که در لحظه های غم یا اضطراب، زیاد آرامم کند.

2. اقاقیا های اردیبهشتی خانه شمالیمان عالیست. بودن لذت بخششان دوست دارم که همیشگی باشد. و البته آن دو نفری که در آن خانه ساکنند، کاش روزهای بودنشان طولانی و خوب و شاد باشد.

3. امید را دوست دارم و از سیاه دیدن روزگار بیزارم. آرزویم است که امیدوار بمانم و در تکرار مداوم سیاهی، لحظه های زیبای زندگی را از یاد نبرم.

4. کاش بتوانم به دنبال علاقه هایم باشم و از زندگی لذت ببرم. لازمه اش سلامتی و پول است به نظرم که امیدوارم باشد. (4 آرزو در یکی گنجانده شد!)

5. بگذار که آرزوی پنجم برای خودم بماند رفیق. بزرگ، حقیقی و خواستنی است. بگذار که بماند.


آن ها که هنوز از آرزوهاشان نگفته اند و دوست دارم که بگویند:

نیما، غزل، لیلا، اعظم، ساقی، نازنین


پی نوشت:
ممنون از شیوای عزیز به خاطر دعوتش

درکه

ساقه بلندش می رقصد
آرام...آرام...
با نوای موسیقی ملایم اطراف،
یا هزار صدای جاری دیگر،
نمی دانم.
نمی دانم و می خواهم
می خواهم که باشی و برقصی تو هم
آرام...آرام...
و من که اهل رقصیدن نیستم
بنشینم و بنوشمت
با تمام چشمهای دنیا

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

مردان - زنان

این مقاله راشل جونز را که پویا ترجمه اش کرده از دست ندهید: ا

امروزه تغييرات مفهومي و برداشت ها در گفتمان توسعه اجتماعي پديد آمده است، يعني تغيير از مفهوم "زنان درتوسعه اجتماعي" (Women in Development) به مفهوم "جنسيت وتوسعه اجتماعي" (Gender and Development). اين تغيير، منعکس کننده ي اين مطلب است که در حاليکه نياز شديد به برنامه ها و طرح هاي متمرکز روي موضوع توانمندسازي (empowerment) زنان وجود دارد، روابط بين جنسيتي، روابط ميان مردان و زنان هم از موضوعات مرکزي و مهم براي آشکار ساختن و شناسايي نابرابري ها هستند. نابرابري هايي که موجب تقويت ِ انقياد و بندگي زنان مي شوند.


با اين حال، کار با مردان و درگير کردن آنان در مسائل مربوط به حقوق و توانمندسازي زنان، موجب ترديدها و نگراني هايي در محافل فمينيستي مي شود. در اينجا بحث جا افتاده اي وجود دارد که چگونه و تا کجا مردان مي توانند در تلاش براي دست يافتن به حقوق زنان و برابري جنسيتي شرکت کنند.


خواندن مقاله در سایت میدان


پی نوشت:
این که مدت ها به صورت تجربی و حسی به مساله ای رسیده باشی و بعد ببینی در نقاط دیگری از دنیا کسانی هستند که به صورت آکادمیک و دقیق تر همان مسائل را بیان می کنند و تحلیل های همه جانبه ای از آن می دهند، خیلی خوشحالت می کند. مساله حضور مردان در فعالیت های برابری خواهانه جنسیتی آن قدر مهم است به نظرم که در صورت تحقق می تواند سبب جهش های بزرگی در پیگیری این خواست ها شود. باید سعی کنیم همان قدر که درباره زنان و آگاه سازی آن ها از حقوق معوق مانده شان تلاش می کنیم، مردان را هم آگاه کنیم که این جا کسی دشمن آنان نیست و اتفاقا تحقق هدف های این جنبش کمک بزرگی به بهتر شدن زندگی آنان می کند. وقتی به چند وقت پیش فکر می کنم که این بحث حتی در میان فعالان جنبش زنان ( جنبش رفع تبعیض های جنسیتی را بیشتر می پسندم) اصلا علنی نشده بود و مهم تلقی نمی شد و با امروز مقایسه اش می کنم که کم کم این نگاه در حال فراگیر شدن است، خیلی امیدوار می شوم به آینده این جنبش.


مرتبط:
شرکت مردان در جنبش برابری جنسیتی-مشکل یا ضرورت؟
مردان از فمینیسم چه خیری می بینند؟!
نگاهي به دلايل سودمندی حضور مردان در روند تدوين منشور زنان

۲۱ فروردین ۱۳۸۶

خواب

ایستاده ام مقابل آن پنجره و بی هدف نگاه می کنم
بیرون می آیی، از کجا نمی دانم و می خندی در مسیر نگاهم
ناگهان هجوم پنجره است که از من دور می شود...دور می شود...دور می شود... ا
مات مانده ام! ا

بطری آب را یک نفس سر می کشم
می آیم، می ایستم و نگاهم را ثابت می کنم روی پنجره
از کسی نشانی نیست
خواب دیده ام
بیدارم اکنون؟
محو نمی شوی از منظره چشم های خیره ام
زیاد هستی...هنوز

ما

هلهله ای بر پاست یا لااقل لازم است که بر پا باشد. مدرسه ها زنگ هایی مخصوص می نوازند و این جا و آن جا آدم ها در سنین و سمت ها و ظاهرهایی مختلف شعار می دهند، سخنرانی می کنند، گوش می کنند، حلقه انسانی تشکیل می دهند، دست می زنند و گاهی هم اگر بشود نقد می کنند البته!


هر کسی حرف خودش را می زند انگار. آن ها که تریبون دارند، راحت تر و رساتر و آن ها که نه، در خفا و با احتیاط. کسی گله می کند، کسی دفاع، کسی تشویق، کسی هیاهو، کسی فریاد، کسی زمزمه. در این میان هیچ کس به فکر غرور ملیمان نیست. نمی دانم. خیلی اهل فکرهای ناسیونالیستی (معنیش را هم درست نمی دانم) نیستم و یا زیاد شعار نمی دهم که "وطنم، پاره تنم" و این ها. این روزها سرگشته ایم اما. مانده ایم که شعارهای هر روزه که گوش ها را پر کره اند، باعث غرور اند یا تحقیر. درون و بیرونمان چهره هایی به شدت متضاد دارد. از یک طرف ملوان هایی می بینیم که پینگ پنگ بازی می کنند و رو به دوربین شکلک در می آورند، از طرف دیگر همان ها صحبت از تیر و تخته و تابوت می کنند یا گلنگدن کشیدن های نشانه مرگ را یادآور می شوند. رسانه های خودمان چیزی می گویند و رسانه های دیگران چیز دیگری. چوپان های دروغگو هم که خدا را شکر کم نیستند و آن قدر بی اعتمادمان کرده اند، دیگر حرف های درستشان را هم سخت است که باور کنیم. هر بار که کسی چیزی می گوید در زمینه پیشرفت های پزشکی، نانوتکنولوژی، فناوری هسته ای، صنعت و...، به راحتی لبخندی می زنیم و ساده می خوانیمش که ما را ساده فرض کرده. نمی دانم. خوب نیست اما به نظرم. این احساس حقیر دیدن خود و انکار داشته ها و نداشته ها خوب نیست. آن خواب و خیال فتح دنیا ها هم. همه اش هم از بی خبری های تحمیلی و محدودیت های رسانه های بی طرف می آید که این طور بدبینیمان کرده به هر حرفی! مانده ام که در کجای جهان ایستاده ایم با این سینما، موسیقی، صنعت، شعر، دانش، فرهنگ، هویت و امید. کاش نگاهی منصفانه و دقیق می جستیم برای اطمینان. خود کم بینی و خود برتر بینی جاری در زندگی هامان را اصلا دوست ندارم.

۲۰ فروردین ۱۳۸۶

کپی

مجری برنامه:

"خوب حالا یک کلیپ زیبا می بینیم از قاسم افشار با نام خلیج فارس

"تفنگم در دست و

سرودم بر لب..."

سیامک علیقلی البته اولین کسی بود که این آهنگ را خواند و بعدا بسیاری از خوانندگان آن را بازخوانی کردند.

راستی حتما یکی از مسائلی که در این برنامه به آن خواهیم پرداخت مساله کپی رايت خواهد بود."



از قرار معلوم اولین خواننده این اثر آقای سیامک علیقلی است و آهنگساز آن محمد شمس و ترانه سرا عادل حسنی. جای شکرش باقیست که این بار مجری برنامه نام خواننده اصلی را آورد اما وقتی آهنگی با صدای کس دیگری (ابراهیم حامدی با اجازه آهنگساز و ترانه سرا کار را بازخوانی کرده انگار) معروف و شناخته شده، بعید می دانم پخش آن و نام نبردن از خواننده مذکور و به ویژه آهنگساز اثر، با کپی رایت همخوانی چندانی داشته باشد. به خصوص که می گویند قاسم افشار هم از هیچ کس اجازه نگرفته برای خواندن دوباره اثر!

و البته صدا و سیمای عزیزمان ید طولایی دارد در نادیده گرفتن همه حق و حقوق مادی و معنوی پدیدآورندگان.