۳۰ مرداد ۱۳۸۶

رابطه- یک

به نظرِ شما کِی بهترین زمان برای تمام کردنِ رابطه‌های دوستانه است؟
شاید نتوان شرایطِ مشخصی را برشمُرد که در صورت حُصولِ آن‌ها باید حُکم به پایان رابطه‌ها داد. اما گاهی داشتنِ دیدِ سلبی به این موضوع هم فکر بدی نیست. مثلاً دو طرف نباید حس کنند که از آرامشِ زندگی فاصله گرفته‌اند یا ادامه‌ی رابطه آن‌ها را دچارِ درگیری‌های ذهنی و آشفتگی‌های روحی می‌کند. عادت به داشتنِ همدم و کسی که اوقات تنهایی را با او یا با صحبت کردنِ با او بگذرانی هم گاهی سبب می‌شود که بترسی از پایان دادن به چیزی که پیش‌تر از این‌ها پایان یافته است. این‌ها یکی دو نمونه از شرایطی است که به نظرِ من با رسیدن به آن‌ها باید شجاعتِ دست شستن از رابطه‌های صمیمیِ سابق را در خود ایجاد کرد و درگیرِ محافظه‌کاری‌های مرسومی که معمولاً در این وقت‌ها دست و پای آدم را می‌بندد نشد. این محافظه‌کاری‌ها تنها به پیچیده‌تر شدنِ شرایط و افزایشِ آشفتگیِ دوطرف می‌انجامد. و البته ادامه دادنِ رابطه در سطحی کمتر صمیمانه و تنزل آن به سطحی معمولی، آن طور که با بقیه‌ی دوستانتان دارید، دیگر عالی و ایده‌آل است. ایده‌الی که معمولاً به سبب ادامه یافتنِ انتظاراتِ پیشینِ دو نفر، لااقل در درونِ افراد، محقق نمی‌شود. ا
نظرِ شما؟

90

یعنی این فیروزخانِ کریمی اگه می‌رفت تو کارِ سینمای طنز، یه چیزی می‌شد تو مایه‌های وودی آلِن! ا

۲۴ مرداد ۱۳۸۶

سوزِ ساز

ا"وقت سحر عزیزِ من
ساز به دستِ من مده
اسیرِ مویه می‌شود
مخالفِ سه‌گاهِ من..."* ا
آقای خواننده آن قدر با احساس این ترانه را زمزمه می‌کند که با تمام وجود لمس می‌کنی حسِ نبودن یک عزیز را در حوالیِ دیدن‌های بی‌واسطه‌. ممنون که بعد از آن همه کارهای بازاری بار دیگر دلمان را لرزاندید...ا
ترانه‌ی پای پیاده از: فواد توحیدی، آلبوم قلندروار*

۲۲ مرداد ۱۳۸۶

چایِ داغ

از آشنایی با این انسانِ دوست‌داشتنی خیلی خوشحالم.
زیاد یاد گرفتم در جلسه‌ی 2 ساعته‌ای که قرار بود در آن "نظریه‌های توضیح دهنده‌ی رُشد مشارکت زنانِ متاهل در بازار کار" بیان شود. نمی‌دانستم اقتصاد تا این حد می‌تواند با جامعه‌شناسی پیوند بخورد و جذاب و پُر از خلاقیت‌های عملی باشد. ا

۲۰ مرداد ۱۳۸۶

روز

چار قطره، ا
نَم، ا
بوی خاک، ا
باد، ا
زندگی. ا

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

مثل پروانه‌ای در مُشت...

دوست دارم با خودم زمزمه کنم:
"هست شب آری شب..."
و دل دهم به دلتنگی‌های شبانه

کتاب را که باز می‌کنم اما می‌آید:
"من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
- آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!"

چه کنم با این دوگانه‌های سیاه و سپید؟

پی‌نوشت:
چقدر این پُست و حال وهوایش را دوست داشتم امشب. ا

۱۳ مرداد ۱۳۸۶

ستاره‌ها

پرده را که می‌کشم،

ماه نیست.

یاد گرفته‌ایم رسم تلخ انتظار را.

می‌مانیم

منتظر

ماهتاب را

و

سپیده را...


دوستان آزاده‌ام

کاش این خطوط را یارای آن بود تا مرهمی باشد بر دردهایتان

منتظر می‌مانیم

بودنتان را

در زیر آسمان پر ستاره‌ی فردا.


مرتبط: ا

همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

بهانه

دقیقاً در این لحظه تیم بسکتبال قزاقزستان جلوی ایران در حال لوله شدنه!
یعنی یه چیزی تو مایه‌های ... پیچ! ا

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

بی پرده مثل فریاد

صدای آرام خواننده که از پخش ماشین بیرون زد،

درنگ نکرد.

راهنمای راست،

ایستِ کامل،

گشتن میان چند صد نامِ درون گوشی و

فشار دادن دکمه‌ی سبز رنگ.


توصیه کنم؟

خاطره‌هاتان را که مرور می‌کردید،

اگر به نامی برخوردید که شنیدن صدایتان خوشحالش می‌کرد و زنگ صدایش سر حال می‌آوردِتان،

درنگ نکنید.

همیشه گیر نمیآید این لحظه‌های نابِ دوست بودن.