۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

پنجره

از پنجره که نگاه می‌کنم

تو بگو دود گرفته و تیره،

عابران را که می‌بینم

تو بگو خسته و بی‌حوصله،

و خورشید را

تو بگو کم‌جان و کم‌نور،

و ماه را

که هنوز ماه است،

حسرتی قدیمی در جانم می‌ریزد:

چرا شاعر نیستم؟

۱۲ شهریور ۱۳۸۶

دوست

"شاید هنوز هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاشِ بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی‌ی آوازِ آب‌ها..."*

داشتن دوستِ خوب غنیمتی است در روزهای بی‌حوصلگی. اصلاً منظورم کسانی نیست که قرار است ساعت‌ها با آن‌ها صرف کنید و از هر دری سخن بگویید و بی‌واسطه، حضور پررنگ یکدیگر را تجربه کنید. نه. گاهی می‌توان خیلی به کمتر از این‌ها هم قانع بود. مهم پس زمینه‌های ذهن است که چیزی در آن جریان دارد و پُرَت می‌کند از حس مطبوعِ دوستی. چیزی که در روزهای کش‌دار و بی‌بار، لحظه‌ای هم که شده به یادت می‌آورد که هستند کسانی که دغدغه‌ای دارید از جنسِ مشترکِ زیستن. که حرف‌هایی هست که فهمیده‌ می‌شوند، حتی اگر فرصتِ به زبان آمدن نداشته باشند. داشتنِ دوستِ خوب و دلخوش بودن به "بودنش"، غنیمتی است. باور کن.
خوشحالم که دوست خوبی داشته‌ام، تو بگو آن‌قدردور که شاید شمارِ دیدن‌های عمرمان از انگشتانِ دست تجاوز نکند، که حسِ جاری‌شدن را با نوشته‌هایش زیبا توصیف می‌کند و توصیف که نه، دستت را می‌گیرد و یاریت می‌دهد برای دیگرگونه دیدن.
اگر در کوچه‌های ناامیدی و بی‌انگیزگی پرسه می‌زنید، لطفاً نوشته‌ی دلنشین منصور ضابطیان در شماره‌ی 261 (این هفته‌ی) چلچراغ را از دست ندهید.


*از فروغ فرخزاد

۱۱ شهریور ۱۳۸۶

فراموش

وقت‌هایی هست که چندان حوصله نداری. حافظه‌ات خیلی خوب کار نمی‌کند برای به یاد‌آوری رویدادهای مهم حتی. سر در لاک خود برده‌ای و چندان هم با کسی تماسی نداری. دورانی که شاید بتوان به آن نام روزهای فترت نهاد و برای هر کسی هم ممکن است پیش بیاید. دوست‌ خوبی دارم از میان دوستانِ خوبِ بسیارم که به حق دلگیر بود از کم حافظگی و فراموشی رخدادی مهم در زندگیش. می‌خواستم بگویم روزهایی هست که فراموشکار می‌شویم و چیزی خارج از چارچوب‌هایی که در آن‌ها مانده‌ایم، نمی‌بینیم. لطفاً به دل نگیر دوست خوبم.

این نیز بگذرد...

حتماً!


پی‌نوشت:

با مراجعه به کلینیکی معتبر میزان اعتیادم به وبلاگ‌ها را سنجیده‌ام. چیزی در‌آمده در حد افتضاح! باور‌کنید تازه به سوال‌ها محافظه‌کارانه پاسخ داده‌ام. خدا آخر و عاقبت همه‌مان را به خیر کند.

ممنون از آقای یک پزشک که آگاهم کرد نسبت به این بیماری خطرناک!




۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نَفَس

نفس که می‌کشم، ا
نمی‌دانم چیست که می‌آید و راه می‌بندد به ذره‌های ریز هوا
نمی‌دانم دلهره‌ی چیست که نفس‌‌هایم را تنگ می‌کند
توان تحمل این همه تنگی را از کجا بیابم؟
هجوم یکباره‌ی چار دیوارِ دل را چگونه تاب آورم؟
تحمل این همه سخت است
باور کن دوستِ من
دردت را می‌فهمم
دستِ‌کم فکر می‌کنم که این طور است
اما قصه، همه این نیست
من نیز دردِ خود را دارم
دردی که کم از تو نیست
دردِ بُهت‌زدگی را هم که به بقیه بیافزایی، ا
می‌بینی که هیچ کم از تو نیست
پس، ا
به من که حق نمی‌دهی، ا
لااقل تنگیِ سینه‌ام را درک کن
رفیقِ روزهای پر خاطره... ا

۹ شهریور ۱۳۸۶

Hiroshima mon amour

ا"هیروشیما عشق من" را دوست داشتم. گرچه لحظه‌های آغازینِ فیلم عکس‌هایی از قربانیان و بازماندگان بمباران را نشان می‌دهد که تلخ است و دردآور، اما چرخش زیبایی می‌یابد به دیدار دو نفره‌ی عاشقانه‌ای که قرار نیست خیلی طول بکشد. جاهای زیادی از کار یادِ فیلم‌های فوق‌العاده‌ی "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" می‌افتادم. البته اگر قرار بر الهام گرفتن باشد این دو تا بعد از هیروشیما عشق من ساخته شده‌اند. عشق و صلح و سردرگمی‌های به جا مانده از سال‌های پیشین عمر، زیبا تصویر شده در این فیلم. کلاً توصیه می‌کنم دیدنش را. دست آلن رنه درد نکند. از اولین کارهای سینمای نوآر فرانسه به حساب می‌آید و در سال 1959 ساخته شده.ا

۸ شهریور ۱۳۸۶

صبح

ا"و آسمان زلال‌تر از جانِ من
در لحظه‌ی حریری‌ی عشق. ا

گویی
خدا، ا
نفسی پیش، ا
بر بامِ این سپیده گذشته‌ست."* ا

خاصیت شب‌های روشنِ شهریوری است انگار این زلالِ حریری‌ی فراگیر. ا
اسماعیل خویی هم "بر بام این سپیده‌"* اش را در آغازین روزهای شهریوری سروده‌ است. حال تو به جای 86، 54 بگذار بر شناسنامه‌ی زردِ تاریخ. چه فرق می‌کند؟ مهم همان حسِ زلال‌تر از جان است که تا همیشه استوار می‌ماند. ا
تا همیشه... ا

صیاد یا دیالکتیک غمناکِ تنهایی

ا"تنهایی ـاحساس و علم بر این‌که انسان تنهاست، بیگانه از جهان و از خویشتن‌ـ فقط ویژه‌ی مکزیکی‌ها نیست. همه‌ی انسان‌ها، در لحظاتی از زندگیشان، خود را تنها احساس می‌کنند. و تنها هم هستند. زیستن یعنی جدا‌شدن از آن‌چه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده‌ی مرموز خواهیم بود. تنهایی عمیق‌ترین واقعیت در وضع بشری است. انسان یگانه موجودی است که می‌داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتنِ دیگری است. ا
طبیعتِ او ـاگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به‌کار برد که با نه گفتن به طبیعت، خود را ساخته است‌ـ میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و باز‌جستنِ روزگار وصل است. بنابراین آن‌گاه که او از خویشتن آگاه است از نبود آن دیگری، یعنی از تنهایی‌اش هم آگاه است."* ا

غریب است حس این پسرک 25 ساله در لحظه‌هایی که قرار است گذاری رقم زنند از روزی به روز دیگر. چیزی میان هفت و هشتِ آخرین ماه گرمِ سال. گذار اما تنها در آمد و شدِ روزها نیست که رخ می‌دهد انگار. در زندگی‌ها هم وقت‌هایی هست که حس می‌کنی تغییر را. وقت‌هایی که با واقعیتِ زندگی، بی‌واسطه ملاقات می‌کنی. واقعیت‌ها هم که قرار نیست شیرین باشند همیشه. تلخی دارند گاهی و جایی را در آن لایه‌های زیرینِ دل می‌فشارند. طوری که حس می‌کنی در خودت و چاردیواری کوچکِ خانه‌ات نمی‌گنجی. دلهره‌ای از جنسی که نمی‌دانی چیست درونت را غلغلک می‌دهد و با زیستنت بازی می‌کند انگار. بازی‌ها، شاد و ناشاد، همیشه در جریان‌اند. اتفاقی ممکن است روند جریانشان را تغییر دهد. بازی اما خیلی زود رنگِ دوباره‌ی زندگی می‌گیرد و همه را به ادامه‌ی همیشگی‌اش می‌خواند. پسرک می‌داند که او هم بازیگر است. و می‌خواهد که بازیگرِ خوب و شادِ زندگی باشد. پس صبر می‌کند و می پذیرد همه‌ی واقعیت‌های گاه غمناکِ بودن را. و یک چیز را فراموش نمی‌کند: ا
فردا روزِ دیگری است. ا

پی‌نوشت: ا
چه خوب است که آدم از دوستانِ عزیزش خداحافظی نکند. ایده‌ای نداشتم برای این لحظه. سبک بود و آرام و خوب. زیاد ممنون دوست خوبم. ا

*دیالکتیک تنهایی، اوکتاویو پاز، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، انتشارات لوح فکر

۳ شهریور ۱۳۸۶

تلقین

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد... ا

ا"دستور زبان عشق" قیصر امین‌پور را از دست ندهید. انتشارات مروارید چاپش کرده و قیمتش هزار و سیصد تومان است. بیشترش غزل است و عاشقانه‌هایش حرف ندارد. ا ا

۲ شهریور ۱۳۸۶

کو؟

سی دقیقه از نیمه شب هم گذشت
دو ماه پیشکش
همان یکی را هم گم کردم! ا