۲۱ شهریور ۱۳۸۶

از بودن و سُرودن

شعرم گرفته‌بود لابُد که ورق می‌زدم کتاب‌های کهنه‌ی کتابخانه را.

ورق که می‌زدم، هربار حِسی می‌آمد و می‌نشست برای خودش در گوشه‌ای و به ثانیه‌ها خیره می‌شد.

ورق که می‌زدم، واژه بود که می‌آمد و سخن می‌گفت و می‌ماند، یا می‌رفت.

یک جای کار اما دیگر ورق نخورد دفتر شعرِ او که می‌گفت:


"- صبح آمده‌ست، برخیز

(بانگِ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستانِ نیم شب را

رندانِ تشنه لب را

بارِ دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خوابِ دریچه‌ها را

با نعره سنگ بشکن.

بارِ دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

وا‌کُن..."*


خاطره را مگر می‌شود ورق زد دوستِ من؟!


*از شفیعی کدکنی، از بودن و سرودن

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

ترنج


منتشر شد.


در این یک ساله بارها و بارها لذت بردیم از شنیدنِ شیطنت‌ها و تحریر‌ها و نوآوری‌های محسن نامجو، بدون این که از این مساله سودی عایدش شود. شاید این‌بار بتوانیم کمی هم که شده جبران کنیم زحمت‌های کسی را که آن لحظه‌های پر از شور و شیفتگی را برایمان رقم زد.


آلبومِ رسمی ترنج که موسسه فرهنگی هنری آوای باربد آن را منتشر کرده 9 قطعه دارد و خیلی با آلبومی که به طور غیررسمی در بازارِ موسیقی دست به دست می‌شد متفاوت است. کیفیت ضبط عالیست و آن شیطنت‌های حنجره خیلی آشکارتر و لذت‌بخش‌تر است.


یک فایل تصویری هم از اجرای "رو سر بنه به بالین" در آن هست که نامجو با سه‌تار اجرایش کرده. کلاً مجموعه‌ی جالبی است و خریدنش به شدت توصیه می‌شود.

پی‌نوشت:
چقدر این قطعه‌ی "زُلف" دلنشین و آرام‌بخش است. ا
"طُره را
تاب مده
تا ندهی
بر بادم..." ا

ستاره

"آنجا بگو تا کُدامين ستاره‌ ست
روشنترين همنشيِن شب غربتِ تو؟
ای همنشيِن قديمِ شبِ غربتِ من..."*

*از مهدی اخوان ثالت، غزل3

۱۶ شهریور ۱۳۸۶

سُرودِ گُل

"با همین دیدگان اشک‌آلود

از همین روزنِ گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه دُرود


به شکوفه، به صبحدم، به نسیم

به بهاری که می‌رسد از راه

چند روز دیگر به ساز و سُرود


ما که دل‌های‌مان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی‌خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،


ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم‌مان رقصید،

این همه دود زیر چرخ کبود


سرِ راه شکوفه‌های بهار

گریه سرمی‌دهیم با دلِ شاد

گریه‌ی شوق با تمامِ وُجود..."


چقدر دلنشین بود همه‌ی همنوایی‌های زیبایی که در کنسرت حسین علیزاده و گروه هم‌آوایان شنیدم. چقدر انتخاب شعر‌ها عالی بود. نمی‌دانم کسی یا کسانی که این کارها را انتخاب کردند، به شرایطی که کشورمان دچارش است هم فکر کرده بودند و این مساله جزو معیارهایشان بود اصلاً یا نه. اما به طرز فوق‌العاده‌ای همه‌چیز صحیح و به‌جا و منطقی بود به نظرم. به خصوص همین شعرِ بالا از فریدون مشیری که انگار زبان حال امروزمان است! صدای همه‌ی سازها را دوست داشتم. به خصوص رُباب که کمتر شنیده بودمش و رویایی بود آهنگش. همخوانی‌ها هم که دیگر لازم به تعریف نیست. استفاده‌ی هنرمندانه از خواننده‌های زنِ توانا به طوری که با همخوانی از تیغ ممیزی هم بگذرد. جداً ممنونم از گروهشان که اجرای ویژه‌ای تدارک دیدند و در روز آخر دو بار روی سِن آمدند تا این‌قدر همه‌ی حاضرین در سالن را سرخوش کُنند. زیاد ممنونم.


عکس: مجید عسکری‌پور، خبرگزاری مهر

پیاده

راه که می‌روم در روشنایی روزهای سپید،

دوست دارم تمامِ حس‌هایم به‌کار بیافتد برای لمس بی‌واسطه‌ی زندگی

با نگاهم همه‌ی افق‌های دور و نزدیک را می‌بویم

و جریانِ ممتدِ موسیقی را کم می‌کنم تا هم نوای پرشتاب ماشین‌ها را داشته‌باشم،

هم به پرسش‌های گاه و بیگاهِ عابران پاسخ دهم،

و هم صدای آرامی خاطره‌هایم را به بازی بگیرد:

"اگه باشی با نگاهت

می‌شه از حادثه رَد شُد

می‌شه تو آتیشِ عشقت

گُر گرفتنو بَلَد شد

اگه دوری اگه نیستی

نفسِ فریادِ من باش

تا ابد تا تهِ دنیا،

تا همیشه یادِ من باش..."

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

RATATOUILLE

1- کم‌کم دارد لازم می‌شود یک نفر دیگر را اضافه کنیم به جمع سه نفره‌ی خانواده‌ی صمیمی‌مان (من و بهادر و منوچهر). این روزها جدا نمی‌شوم از اِم‌پی‌تری پلیرم. لذتِ پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه کمکم می‌کند که با حرکت زندگی کنم و در چاردیواری خانه‌ حبس نشوم. با این‌که زیاد از عمرش نمی‌گذرد، هوش خوبی دارد این تازه‌وارد و وقت‌هایی که روی حالت رندوم می‌گذارمش، معمولاً انتخاب‌های خوبی می‌کند تا در میان نور چراغ‌ها و گذرِ پرشتابِ ماشین‌ها، برای لحظه‌هایی هم که شده حس سرخوشی را مزمزه کنم. گاهی خیام را با صدای خش‌دارِ شاملو برایم می‌آورد، گاهی اصلانی، گاهی نامجو... خوشحالم که دارمش و ممنونم از دوستی که در روزهایی نه‌چندان دور، همراهیم کرد برای خریدنش.


2- He’s dying to become a chef

معرکه است این انیمیشینِ جدیدِ وال‌دیسنی. ماجرای موشِ دوست‌داشتنی و باهوشی که قرار است بهترین آشپزِ پاریس باشد! پر است از لحظه‌های جذاب و مفرحی که مجبورت می‌کند با علاقه دنبالش کنی و فراموش کنی هر‌چه را که پیشتر ذهن و روحت را پر می‌کرد و پریشانی را به درونت راه می‌داد. شدید توصیه می‌کنم تماشای هنرنمایی آشپزخانه‌ای رِمی، امیل و دوستانِ کوچکِ دیگرش را.


3- فردا (امروز در واقع) از 9:30 صبح تا 7 شب سمینار دین و مدرنیته2 در حسینیه ارشاد برگزار می‌شود. به نظر برنامه‌ی جالبی می‌آید و شنیده‌ام که مصطفی ملکیان هم سخنرانی دارد. کدیور هم که معمولاً پای ثابت چنین مراسمی است. امیدوارم لااقل به بعضی از سخنرانی‌های مهم برسم.


4- تولد دوستِ مسافرم مبارک.

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

پنجره

از پنجره که نگاه می‌کنم

تو بگو دود گرفته و تیره،

عابران را که می‌بینم

تو بگو خسته و بی‌حوصله،

و خورشید را

تو بگو کم‌جان و کم‌نور،

و ماه را

که هنوز ماه است،

حسرتی قدیمی در جانم می‌ریزد:

چرا شاعر نیستم؟

۱۲ شهریور ۱۳۸۶

دوست

"شاید هنوز هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاشِ بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی‌ی آوازِ آب‌ها..."*

داشتن دوستِ خوب غنیمتی است در روزهای بی‌حوصلگی. اصلاً منظورم کسانی نیست که قرار است ساعت‌ها با آن‌ها صرف کنید و از هر دری سخن بگویید و بی‌واسطه، حضور پررنگ یکدیگر را تجربه کنید. نه. گاهی می‌توان خیلی به کمتر از این‌ها هم قانع بود. مهم پس زمینه‌های ذهن است که چیزی در آن جریان دارد و پُرَت می‌کند از حس مطبوعِ دوستی. چیزی که در روزهای کش‌دار و بی‌بار، لحظه‌ای هم که شده به یادت می‌آورد که هستند کسانی که دغدغه‌ای دارید از جنسِ مشترکِ زیستن. که حرف‌هایی هست که فهمیده‌ می‌شوند، حتی اگر فرصتِ به زبان آمدن نداشته باشند. داشتنِ دوستِ خوب و دلخوش بودن به "بودنش"، غنیمتی است. باور کن.
خوشحالم که دوست خوبی داشته‌ام، تو بگو آن‌قدردور که شاید شمارِ دیدن‌های عمرمان از انگشتانِ دست تجاوز نکند، که حسِ جاری‌شدن را با نوشته‌هایش زیبا توصیف می‌کند و توصیف که نه، دستت را می‌گیرد و یاریت می‌دهد برای دیگرگونه دیدن.
اگر در کوچه‌های ناامیدی و بی‌انگیزگی پرسه می‌زنید، لطفاً نوشته‌ی دلنشین منصور ضابطیان در شماره‌ی 261 (این هفته‌ی) چلچراغ را از دست ندهید.


*از فروغ فرخزاد

۱۱ شهریور ۱۳۸۶

فراموش

وقت‌هایی هست که چندان حوصله نداری. حافظه‌ات خیلی خوب کار نمی‌کند برای به یاد‌آوری رویدادهای مهم حتی. سر در لاک خود برده‌ای و چندان هم با کسی تماسی نداری. دورانی که شاید بتوان به آن نام روزهای فترت نهاد و برای هر کسی هم ممکن است پیش بیاید. دوست‌ خوبی دارم از میان دوستانِ خوبِ بسیارم که به حق دلگیر بود از کم حافظگی و فراموشی رخدادی مهم در زندگیش. می‌خواستم بگویم روزهایی هست که فراموشکار می‌شویم و چیزی خارج از چارچوب‌هایی که در آن‌ها مانده‌ایم، نمی‌بینیم. لطفاً به دل نگیر دوست خوبم.

این نیز بگذرد...

حتماً!


پی‌نوشت:

با مراجعه به کلینیکی معتبر میزان اعتیادم به وبلاگ‌ها را سنجیده‌ام. چیزی در‌آمده در حد افتضاح! باور‌کنید تازه به سوال‌ها محافظه‌کارانه پاسخ داده‌ام. خدا آخر و عاقبت همه‌مان را به خیر کند.

ممنون از آقای یک پزشک که آگاهم کرد نسبت به این بیماری خطرناک!




۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نَفَس

نفس که می‌کشم، ا
نمی‌دانم چیست که می‌آید و راه می‌بندد به ذره‌های ریز هوا
نمی‌دانم دلهره‌ی چیست که نفس‌‌هایم را تنگ می‌کند
توان تحمل این همه تنگی را از کجا بیابم؟
هجوم یکباره‌ی چار دیوارِ دل را چگونه تاب آورم؟
تحمل این همه سخت است
باور کن دوستِ من
دردت را می‌فهمم
دستِ‌کم فکر می‌کنم که این طور است
اما قصه، همه این نیست
من نیز دردِ خود را دارم
دردی که کم از تو نیست
دردِ بُهت‌زدگی را هم که به بقیه بیافزایی، ا
می‌بینی که هیچ کم از تو نیست
پس، ا
به من که حق نمی‌دهی، ا
لااقل تنگیِ سینه‌ام را درک کن
رفیقِ روزهای پر خاطره... ا