امیدوارم بساط نِت در سفری که میروم هم بهراه باشد و به خاطر بلاگننویسی دچار خفقان حاد نشوم.
خیلی هم امیدوار نیستم بتوانم بهارانه بنویسم و پُست کنم امسال.
سالتان خوب باشد خوانندگان اندکِ دوستداشتنی.
هییییسسس!
سلام ای غروب غریبانهی دل
سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصهی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شبنشینم اگر شبشکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمهی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بارِ دلِ من
خداحافظ ای سایهسارِ همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
"- صبح آمدهست برخیز
(بانگ خروس گوید)
- وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن.
مستان نیمشب را
رندانِ تشنهلب را
بار دگر به فریاد
در کوچهها صدا کن.
- خواب دریچهها را
با نعرهسنگ بشکن.
بار دگر به شادی
دروازههای شب را،
رو بر سپیده،
واکُن..."*
کم دارم؛ نگاه را، صدا را، کلمه را...
*از بودن و سرودن، شفیعی کدکنی