۱ خرداد ۱۳۸۷

فکر ممنوع

فکر کردن غدغن است برایم. هیچ پزشکی تجویز نکرده این را. خودم اما خوب می­دانم که نباید فکر کنم. در هر حالی فکرها ممکن است به سراغم بیایند.وقتی پشت کامپیوتر نشسته ­ام و یا وقتی که با قطره ­چکان داروی رشد مو را روی سرم می­چکانم. آب گلدان را که بخواهم عوض کنم، خطر فکرها زیاد می­شود. ساعتم را که نگاه کنم هم. فکرها همه جای زندگیم نشسته ­اند و از هر فرصتی استفاده می­کنند که هجوم بیاورند. کلافه ­ام از دستشان بس که دیواره ­های دل را فشار می­دهند و تنگش می­کنند. مانده ­ام که چه کار کنم با این همه خیال و خاطره. اگر بیایند و مرور شوند، بی ­حال می­شوم و خسته. آرام هم شاید. ولی نه از آن آرام ­های خوبی که همیشه دوستشان داشته ­ام. این آرام ­ها گاهی با سوزش­های بینی همراه­ اند حتی. مانده ­ام که چگونه راه خاطره را ببندم و فکرها را پس بزنم و بی ­خیال باشم...

راهی می­شناسید؟ می ­دانید چه ­طور باید بیش از 5 سال خاطره را به کناری نهاد و دوباره شروع کرد؟

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

شاعر تلخِ راستگوی ما

احمدرضا احمدی زیاد صادق بود و کمی بدخلق. بدخلق را که می­گویم، در مقایسه با "وقت خوب مصائب" ناصر صفاریان است که پر بود از بذله­گویی­ها و شیطنت­های شاعر خوش­لحن روبه­روی دوربین. این­جا اما احمدرضا احمدی جدی بود و کمتر سگرمه­هایش باز می­شد. صادق را هم که می­گویم، از فروتنی نکردن­هایش است و اذعانش به متفاوت بودنش و قلم زیبایش. دوست داشتم این رفتار را. خیلی بهتر از آن مناعت طبع دیگرانی است که مدام بر سر کارهای خود می­زنند و خود را کوچک و دیگران را بزرگ می­شمارند. به نظر می­رسید خودش بود احمدرضا احمدی. آن بی­حوصلگی نه­چندان عادیش را که کنار بگذاریم، به نظر می­رسید خودش بود و خودش را گفت. باید ممنون دست­اندرکاران "دوقدم مانده به صبح" باشیم برای دیدن بی­واسطه شاعری که غیبتش ممکن بود همیشگی شود در قاب تلویزیون.
ا
راستی دوست داشتم بگویم که عاشق آن آهنگ آرام انتهای برنامه­ام و صدای گرم و محکم گوینده آشنایی که بعد از "پایان" می­گوید: "اما، صبح دیگری در راه است..."

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

احمدرضا احمدی در سیما

امشب میهمان بخش (یا به قول جناب صالح­علا، مرغزار) شعر برنامه دوقدم مانده به صبح، احمدرضا احمدی است. فکر کنم در بخش تئاتر هم محمد رحمانیان با نغمه ثمینی گفت­و­گو می­کند. گفتم که از دستشان ندهید.

کلاً در این برنامه­ آدم کسانی را در تلویزیون می­بیند و از صحبت کردنشان لذت می­برد که مدت­هاست گذارشان به سیمای نه­چندان ملی نیافتاده. آن برنامه را که میهمانش شمس لنگرودی عزیز بود، فراموش نمی­کنم. دلیل این دعوت ها بالا بردن اعتبار تلویزیون، افزایش محبوبیت آن، عقب نماندنش از شبکه­های ماهواره­ای و یا هرچیز دیگری هم که باشد، باز هم این ها اتفاق های خوبی است به نظرم.
ا
پی نوشت مهم:
سوتی عظیمی دادم. از قرار پنجشنبه و جمعه اصلاً برنامه پخش نمی شود. یعنی آن برنامه می ماند برای شنبه (28 اردیبهشت) شب. ببخشید که اطلاع رسانیم غلط از آب درآمد!

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

درد مشترک

کبود شده و می غرد و اشک های درشتش را به شیشه می کوبد
آسمان هم دلتنگ است انگار

هیچ؟

"کسی را می شناسی که
شیشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند

پیش از آن که بروی
پیش از آن که بشکند؟"*


*از: کیکاووس یاکیده، بانو و آخرین کولی سایه فروش، انتشارات کاروان

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

هر سال آخرهای اردیبهشت اتفاق می افتد

این روزها که می گذرد؟
عدد 26 را مزمزه می کنم و طعم گسش را نمی فهمم!
مانده هنوز تا بزرگ شوم لابد...

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

تنگ

دلتنگی­های آدمی را باد ترانه­ای می­خواند…
دلتنگی­های آدمی را باد ترانه­ای می­خواند...
دلتنگی­های آدمی را باد...
دلتنگی­های آدمی را...

چیدن تک به تک واژه های تکراری کنار هم، سرکوب وسوسه ی کپی و پیست و لمس مداوم کلیدهای کیبرد، آرام کننده است.

۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

حاضر

یک هفته‌ای هست که هستم. دست و دلم به نوشتن نمی‌رود ولی. شاید حدود یک ماه ننوشتن در فضای مجازی کمی عادت زیاد نوشتن را از سرم پرانده. مانده هنوز تا دوباره راه بیافتم. سفر بدی نبود. نرسیدم خیلی دمشق را ببینم. همان یک صبح تا ظهر البته دید مختصری داد. ماشین‌های رنگارنگ و مدرن وارداتی دمشق را که کنار بگذاری و حجاب اجباری و حضور پررنگ پلیس در خیابان‌های تهران را هم فراموش کنی، در مقام مقایسه پایتخت کشورمان زیباتر است و تمیزتر به نظرم.
شاید بعدتر بیشتر توضیح دادم از کشوری که علاقه مردمانش به احمدی‌نژاد بیش از حد تصور است و از ایران به خاطر سالها تامین نفت کشورشان ممنونند. نمکدان نمی‌شکنند لااقل در برخورد با ایرانی‌ها...

۱ فروردین ۱۳۸۷

به جای بهارانه

حس عید، خودش نمی آید. باید دستش را بگیری و آرام آرام بنشانیش در جایی که وجودش را حس کنی.خانه که نباشی، سخت تر می شود همه چیز. دور و برت که کسی نداند نوروز چیست و سال نو کدام است، گیراندن آن چیزی که قرار است بیاید و بماند، آسان نیست اصلا! برای همین است لابد که یا یکی از دوستان همزبان کل بازار شهر را باید زیر پا می گذاشتیم تا سیر و سیب و سبزه ای که به جایش یک شاخه ی بنفش به دیواره شیشه ای لیوان تکیه زد، در اتاق کوچک هتل برایمان بهار بیاورد. سفره را که چیدم، آن تقارن همیشگی را که برقرار کردم و کاسه های آب و سرکه را کنار هم جا دادم، از یک جا شروع کرد به آمدن. با حوصله و آهسته آهسته بزرگ و بزرگ شد و بودنش را ثابت کرد به همه حس های شیرین و تلخ دور و بر...
در میانه ی غریبگی ها و واژه های ناآشنای این روزها، یافتن بهانه های شادی زیاد دلچسب است.

از پیشترها قرار گذاشته بودم با خودم که بهارانه ام "سرود گل"* باشد. نزدیکم به همه واژه هایش:

"با همین دیدگان اشک آلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم/ به بهاری که می رسد از راه/ چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است/ ما که خورشیدمان نمی خندد/ ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود/ ما که در پیش چشممان رقصید/ این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار/ گریه سر می دهیم با دل شاد/ گریه شوق با تمام وجود"

چقدر می خواهم که همه شاد باشند و خوب و آرام امسال؛ می شود؟

*از فریدون مشیری

۲۸ اسفند ۱۳۸۶

اين جا

روزهاي سفر ميكذرد (كيبورد عربي باعث شده ان 4 حرف معروف را نداشته باشم!). بيشتر خوب و كمتر بد. تجربه زياد دارد ولي روزها و شب هاي كار و اموزش و بودن. قدم زدن در كوجه هاي شلوغ ديرالزور (شهري در 400 كيلومتري دمشق و نزديك عراق) سرحال مي اورد ادم را. با ذهنيت هاي قبليم از شهري كوجك در كشوري اسلامي خيلي نمي خواند حال و هواي شهر. هر قيافه اي يافت مي شود در اين خيابان ها و بازارهاي رنكارنك. سفرنامه مي نويسم و سعي مي كنم وقتي به نت سرعت بايين اينجا متصل شوم بتوانم بستش كنم.

خوبم.
شب كم ستاره ي اينجا ماه زيبايي دارد راستي.
نمي دانم قبل از عيد باز هم بشود كه بنويسم. كاش شاد باشد امسال.