
۳۰ خرداد ۱۳۸۸
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
...
دلم تنگ است برای آن خودِ دلنازکی که چشمهایش باز است و زندگی را با تمام وجود میبیند و سوزشهای گاه و بیگاه بینی به یادش میآورد که زندگی همه این نیست!
دلم برای آن صدای گرمی تنگ است که هر شب آرام و مطمئن زمزمه میکند: "...اما، صبح دیگری در راه است."
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
۷ اردیبهشت ۱۳۸۸
۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
In the mood for drilling 4
۲۱ فروردین ۱۳۸۸
۸ فروردین ۱۳۸۸
بهــــــــــــارانه 88
آقای بازیگری که دیگر نیست، برگهای کاغذی را ورق میزند و یکی از غزلها را که بهاریترینشان است لابد، با صدای گرفتهاش میخواند؛ آرام، آرام. خوشبهحالَت آقای بازیگر که با یک غزلخوانی ساده و چند جملهی فیالبداهه که رو به دوربین میگویی، سر و ته بهار و بهارانهاش را هم میآوری و لازم نیست دیگر دهها روز و ماه گذشته را دوره کنی و با عجله دنبال شادی بگردی تا بنشانیش روی یک برگی که قرار است کارنامه باشد و سالنامه.
سپید، سیاه، سیاه، سپید، سیاه...
کاش بودی و کمکم میکردی آقای بازیگر تا جواب ناگزیر این جمع جبری را تغییر دهم و سپید را و شاد را مثل همهی این زرد و سبز و سرخ بیرونِ پنجرهی شمالی، پررنگ و فراگیر کنم. ریتم شش و هشت موسیقی از یکی از کانالهای محبوب آنورِ آب پخش میشود و مدام حواسم را پرت میکند تا نتوانم تمرکز کنم برای تغییر این معادلهی نابرابر.
نمیشود؛ قرار نیست که بشود انگار. خوب که فکر میکنم، فقط یک راه مانده. باید در همهی این نواهای تند و شاد غرق شوم و دل بدهم به یکیکِ آن کاسههای رنگی که با وسواس روی سفره چیده شده و هرکُدام باید در این 365 روزِ پیشِ رو یک اتفاق خوش بیاورند برایم.
یک روز در سال هم که شده باید همهی آن محاسبههای بیرحمانه را که خوشیِ سال را با آغازش و بهارش میسنجند به کناری نهاد و همراه همهی حسهایی شد که "بودن" را غلغلک میدهند و با زبان خوش یا به اجبار، امید را به لحظههای خاکستری فردا تزریق میکنند.
بزرگی در همین نزدیکیهای سالِ تازه شعری خوانده بود که زیاد زبانِ حال است:
"این بارِ چندم است که در قحطیِ درخت،
حرف از
عبورِ ایلِ سپیدار
میزنیم."
۸ اسفند ۱۳۸۷
کلمه
نوشتههای خانم بازیگر را میخوانم و چقدر نزدیک میبینم حس ناتوانیش را برای نوشتن کلمههای بیصدا؛ میآیم کامنت بگذارم ولی میبینم پیشتر 130 نفری نزدیکیهایشان را بروز دادهاند و نمیخواهم همراه موج هواداران شوم و بیخیال کلمه میشوم و پست میگذارم و همینجا اعتراف میکنم که نمیدانم؛ که نمیتوانم بازیگوشی بیوقفهی کلمه را قطع کنم و بیارم بنشانمش اینجا تا به طرزی منطقی همهی معناهای ذهن را قطار کند و بفرستدش به 10-20 کامپیوتری که لابد اینجا را ثبت میکند روی صفحهی لامپی یا کریستالی روبروی خواننده.
پس باز از میان همه کلمهها "بیخیال" را برمیدارم و میگذارمش؛ تنها، بدون حرف اضافه تا هیچ نگوید و سرخوشم کند و لحظههای بعدی را به یادم بیاورد که هستم؛ سرخوش و بیدغدغه و خیال و کلمه.
۳۰ بهمن ۱۳۸۷
۱۴ بهمن ۱۳۸۷
دروغهای حقیقی
از سینما بیرون میزنم. باران تندی میبارد. باد هم هست؛ مثل همانی که در یکی از سکانسها ذرههای برف را به سویی میبرد تا پیغام شومشان را برسانند به مخاطبهای منتظر.
دلم میخواهد راه بروم. پیادهرو وزرا را میگیرم و بالا میروم. فکر میکنم به همه شباهتهای سرنوشت آدمهایی که در هر کجای دنیا که باشند، دروغ پیوندشان میدهد و احساس مبهم جهانوطنی را در گوشهاشان زمزمه میکند.
دلم هقهق میخواهد. دقیقاً نمیدانم به حال که. خودم، تو، یا همه آن آدمهای بخت برگشتهی دنیا که همه چیزشان به همه چیزشان میآید. مزمزه که میکنم، یکی در میان شوری قطرهها مهمان زبانم میشود.
دلم نفسهای بریده میخواهد؛ از آنها که اجازه ندهد حرفت را تمام کنی و ببُرد صدای ضعیفت را در گلو یا که پایینتر. جایی در میانههای دل حتماً.
دلم صدای شیطان خواننده را میخواهد که آرام و مطمئن زمزمه کند: "نگر تا این شب خونین سحر کرد...".
دلم میخواهد از زیر این آوار لعنتی که مچالهام کرده بیرون بزنم و هوای خنک شبانه را با اشتها فرودهم.
دلم رفیق پُرحوصلهای میخواهد که طنین همهی غمبادهای پُربیراهم را تاب بیاورد و بگوید از همهی همدردیهای دنیا... .
دلم میخواهد چراغ آبی اتاقم را روشن کنم و آهسته آهسته تمام اعترافها وآرزوهای دروغینم را جایی بنویسم که بعدترها بخندم شاید به واژه واژهاش و به یاد بیاورم چقدر خوشبختم!

