شاید بعدتر بیشتر توضیح دادم از کشوری که علاقه مردمانش به احمدینژاد بیش از حد تصور است و از ایران به خاطر سالها تامین نفت کشورشان ممنونند. نمکدان نمیشکنند لااقل در برخورد با ایرانیها...
۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
حاضر
شاید بعدتر بیشتر توضیح دادم از کشوری که علاقه مردمانش به احمدینژاد بیش از حد تصور است و از ایران به خاطر سالها تامین نفت کشورشان ممنونند. نمکدان نمیشکنند لااقل در برخورد با ایرانیها...
۱ فروردین ۱۳۸۷
به جای بهارانه
در میانه ی غریبگی ها و واژه های ناآشنای این روزها، یافتن بهانه های شادی زیاد دلچسب است.
از پیشترها قرار گذاشته بودم با خودم که بهارانه ام "سرود گل"* باشد. نزدیکم به همه واژه هایش:
"با همین دیدگان اشک آلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم/ به بهاری که می رسد از راه/ چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است/ ما که خورشیدمان نمی خندد/ ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود/ ما که در پیش چشممان رقصید/ این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار/ گریه سر می دهیم با دل شاد/ گریه شوق با تمام وجود"
چقدر می خواهم که همه شاد باشند و خوب و آرام امسال؛ می شود؟
*از فریدون مشیری
۲۸ اسفند ۱۳۸۶
اين جا
خوبم.
شب كم ستاره ي اينجا ماه زيبايي دارد راستي.
نمي دانم قبل از عيد باز هم بشود كه بنويسم. كاش شاد باشد امسال.
۲۲ اسفند ۱۳۸۶
۲۱ اسفند ۱۳۸۶
سلام آخر
ترانهاش از اهورا ایمان است. حس عجیبی دارد. حس کندن و دوستداشتن توامان. حس خداحافظی سوزناکی که در انتهای دیداری لذتبخش دچارش میشوی. دیداری که قرار نیست که تکرار شود لابد؛ و همهی آرزوهای خوبی که با تمام وجود برای طرف مقابلت میکنی. توالی شب و سرعت و "سلام آخر"، غم و لذت را یکجا میآورد:
سلام ای غروب غریبانهی دل
سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصهی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شبنشینم اگر شبشکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمهی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بارِ دلِ من
خداحافظ ای سایهسارِ همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
۲۰ اسفند ۱۳۸۶
۱۷ اسفند ۱۳۸۶
دوست
"- صبح آمدهست برخیز
(بانگ خروس گوید)
- وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن.
مستان نیمشب را
رندانِ تشنهلب را
بار دگر به فریاد
در کوچهها صدا کن.
- خواب دریچهها را
با نعرهسنگ بشکن.
بار دگر به شادی
دروازههای شب را،
رو بر سپیده،
واکُن..."*
کم دارم؛ نگاه را، صدا را، کلمه را...
*از بودن و سرودن، شفیعی کدکنی
۱۶ اسفند ۱۳۸۶
۱۵ اسفند ۱۳۸۶
رابطه- دو
"حرف این مقاله اینه که رابطههای ضعیف قدرتی دارن که شاید حتی خیلی وقتا مهمتر از رابطههای قوی باشن. یه رابطه ضعیف معمولا می تونه به عنوان یک پل رفتار کنه و منو به یه گروه وسیع دیگهای وصل کنه که شاید در غیر این صورت بهشون دسترسی نداشتم. و از اونجایی که این متصل بودن در واقع مساوی انتقال اطلاعاته این رابطههای ضغیف خیلی در گسترش اطلاعات و ایدهها مفیدن."
جالب بود برایم ایدهی اینکه، شاید بر خلاف تصورمان، رابطههایی که عموماً ضعیف خوانده میشوند، چقدر میتوانند نقش داشته باشند در افزایش تجربههای اجتماعی و معاشرتهایی که در یک کلام زندگی را برای انسان دلپذیرتر میکنند. و اینکه میگفت: "جامعههایی که گروههای با رابطههای ضعیف زیادی توش هست معمولا تو شکل دادن فعالیتهای اجتماعی قویترن تا جامعههایی که تشکیل شدن از هستههای رابطههای قوی ولی جدا از هم." فکر میکنم جوامعی که قدیمیتر و سنتیترند، خیلی آن رابطههای قوی را جدی میگیرند و از این رابطههای ضعیف ولی ارزشمند غافل میشوند. همین است که گاهی در دایرهی بستهای میمانند و بعد از مدتی همهچیزشان کسلکننده و غیرجذاب میشوند برای آنها که درون دایره ماندهاند. درحالیکه همین المانها برای کسی که از بیرون وارد این مجموعه میشود، میتواند خیلی جذاب و هیجانانگیز باشد.
