۱۹ بهمن ۱۳۸۶

دیوار

برای اکتیویست‌های فمینیست ساخته شده این فیلم انگار. پر است از زیر سوال بردن‌ کلیشه‌ها و تفکیک‌های جنسیتی رایج در جامعه‌ی ایرانی. نگاه اجتماعی فیلم به محرومیت‌های زنان از حضور در عرصه‌های مختلف عالی است. جداً دیدنش را به همه‌ی کسانی که دغدغه‌هایی از این دست دارند، توصیه می‌کنم. داستان دختری است که می‌خواهد جا پای پدر بگذارد و کارِ او را به عنوان موتورسوارِ دیوارِ مرگ بگیرد. گلشیفته فراهانی مثل همیشه خوب و باورپذیر بازی کرده. نمی‌خواهم بگویم از نظر کارگردانی یا مسائل فنی سینما با یک شاهکار مواجه می‌شوید. راستش درباره ی این چیزها خیلی نمی‌دانم. ولی تلاش محمد‌علی طالبیِ فیلم‌ساز برای دوری جستن از نگاه‌های جنسیتی و تزریق حسی انسانی به کار، به نظرم قابل ستایش و احترام است. خیلی یاد آفسایدِ جعفر پناهی افتادم هنگام تماشای فیلم. امیدوارم این یکی به بلای عدم اکران عمومی دچار نشود.

*"موضوع فیلم ساده است. مثل این‌ است که بگویید یک مساوی با یک است. شاید گفتن این حرف به نظر خیلی ساده و بدیهی به نظر می‌رسد اما بسیار اتفاق افتاده و می‌افتد که گفتن همین حرف ساده، تبدیل به بحران شده. در خیلی از کشورها شما نمی‌توانید بگویید یک رنگین‌پوست و یک سفید‌پوست برابرند؛ بلوا می‌شود. من علاقمند بودم بدون این که حرفم رنگ‌وبوی اعتراض یا بداخلاقی داشته‌ باشد و به بیانیه‌های سیاسی نزدیک شود بگویم جنسیت در آدم‌ها و قابلیت‌های‌شان چندان موثر نیست."

* بخشی از نوشته‌ی محمد‌علی طالبی، کارگردانِ دیوار، در مجله‌ی فیلم 374

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

بی‌درزمان

"رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند..."
صدای شاملو است که در گوشم می‌پیچد و با آن طنینِ گرفته‌اش، شعرهای حافظ را زمزمه می‌کند.

مانده‌ام که کِی می‌رسند پس، روزهایی که در راهند!
.
.
.

گرچه آشفتگی کارِ من از زلفِ تو بود
حلِ این عُقده هم از زلفِ نگار آخر شد

۱۷ بهمن ۱۳۸۶

12

مانده‌ام چه بنویسم درباره‌ی آخرین اثر نیکیتا میخالکوف. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فیلمی از سینمای روسیه تا این حد مرا شیفته‌ی خودش کند! فکر کنید کل فیلم در فضایی بسته‌ و در فضای بحث 12 مرد بگذرد که می‌خواهند درباره‌ی گناهکار یا بی‌گناه بودن پسرکی درباره‌ی یک قتل، تصمیم بگیرند. فکر کنید به‌جز چند مورد کوتاه که مربوط به زمانی نه‌چندان معلوم هم بود، همه‌چیز در جدل‌ها و تلاش‌های این 12 نفر برای یافتن حقیقت خلاصه شود. و باز هم فکر کنید که 153 دقیقه قرار است این فضای بسته و 12 نفر داخلش را تحمل کنید. چقدر اشتباه است این واژه‌ی تحمل! جداً لذت‌بخش بود تماشای شاهکارِ 2 ساعت و نیمه‌ی جنابِ میخالکوف. مثل این‌که بازسازی اثری آمریکایی است که در سال 1957 توسط سیدنی لومت ساخته شده با نام 12 مرد خشمگین. ولی همه‌چیز بومی شده و کاملاً روسی. طنز فوق‌العاده‌ای که در دیالوگ‌های اعضای هیات منصفه بود، آن هم وقتی که درباره‌ی قتل و جنایت و خاطرات دردناک زندگی شخصی خودشان حرف می‌زدند، به طرز عجیبی به کل اثر می‌آمد و جذابش می‌کرد.

پرهیز از سیاه‌نمایی و همین‌طور سپیدنمایی افراطی کار را هم دوست داشتم. راحت می‌توانست به یکی از این‌ها دچار شود ولی خوشبختانه نشد. بعید نیست اسکار بهترین فیلم خارجی امسال را در دست‌های آقای میخالکوف ببینیم.

۱۶ بهمن ۱۳۸۶

چشم‌هایت

ها؛

پاک می‌کنم

تمیز نیست لابد که نمی‌بینمت

ها؛

پاک می‌کنم

لکه‌ای هست حتماً که رویت را پوشانده

ها؛

پاک می‌کنم

لنز دوربین پر شده از خش و خط

نیستی!

۱۵ بهمن ۱۳۸۶

Michael Clyton

یک هالیوودی خوش‌ساخت که دیدنش روی پرده‌ی بزرگ سینما لذت‌بخش است. بازی جرج کلونی مثل همیشه درخشان است و قاب‌های دوربین حرف ندارد. فکر می‌کنم بازی صورت کلونی در سکانس آخر فیلم ماندگار شود در ذهن‌ها.

Taxi driver: So what are we doin'?
Michael Clayton: Give me fifty dollars worth. Just drive.

همین دیگر.

آتشِ سبز

یادآوری افسانه‌های خاطره‌انگیز کتاب‌های دوران کودکی. فیلم محمدرضا اصلانی قرار بود "سنگ صبور" باشد. داستان خاتونی که قرار است 7 شب بر سر شاهزاده یا آقا بنشیند و هر شب حکایتی بخواند و سوزنی را از تن مَرد مُرده بیرون بکشد؛ بلکه در پایان هفت روز و شب طلسم بشکند و مرد، زنده شود. کنیزکی اما قاعده بر هم می‌زند و شب آخر خاتون را سرگرم می‌کند و خود سوزنِ آخر را می‌کشد و می‌شود خانم. یادم است آن وقت‌ها که قصه را می‌خواندم، فکر کنم در مجموعه داستان‌های آذربایجان بود که صمد بهرنگی گرد آورده بود، همیشه منتظر رو ُشدن دست کنیزک بودم و رسیدن خاتون به مقام واقعی. فیلم اصلانی و رجوع به خاطرات دور، ذهنیت‌هایم را به هم ریخت اما. در بخش‌های پایانی فیلم مدام فکر می‌کردم که اصلاً چرا کنیزکی باید باشد و خاتونی و سرنوشت محتومی...
بیشتر شعر بود و کمی شاید تئاتر تا سینما. عمدتاً دیالوگ و مونولوگ و پر از تصاویر زیبا از قلعه‌ها و ارگ‌ها و منظره‌ها. قرار بود کار در ارگ بم ساخته شود که زلزله مهلت نداد. بعد بیرجند انتخاب شد و عمده قسمت‌های فیلم آن‌جا گرفته شد. قصه‌ی پر از عشق و افسانه و موسیقی اصلانی و صدای همایون شجریان دلچسب بود. کمی شاید بعضی از صحنه‌ها را کِش داده بود و می‌توانست، و به نظرم برای اکران عمومی باید، زمان فیلم را که نزدیک 2 ساعت بود، کم کند.

روایتِ کارهم پیچیده بود و ابهام زیاد داشت. جستجو که می‌کردم برای دیدن سوابق و اظهارنظرها، این نوشته از امیر قادری را دیدم. خیلی غریب و پیچیده دیده کار را انگار.
سوالِ امیر قادری از کارگردان:
"با توجه به دامنه و عمق نمادپردازی ها و ترکیب بصری غریب فیلم، آیا نگران نبودید که یافتن تماشاگر فرهیخته و مناسب برای تماشای چنین فیلمی سخت باشد؟ تماشاگری که سواد لازم برای تماشای این فیلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتی که پیچیدگی المان های زن ایرانی را در قالبی از ناتورالیسم در هزارتویی تب آلود میان رمانتیسم انسانی و اکسپرسیونیسمی هیجان انگیز، ترکیب کند با نردبانی که پل می زند میان آغاز و پایان تجربه روایی جدیدی از داستان کهن ایرانی و هویت تاریخی ما که چون لابیرنتی پیچیده، ما را میان آسمان و زمین به پیش می برد"!

پی‌نوشت:
دست ناشناسی که وقتی در انتهای صفی دراز برای تهیه‌ی بلیط ایستاده بودم و هیچ امید نداشتم برای تماشا، آمد و بلیط اضافه‌اش را با همان قیمت گیشه به من داد درد نکند. شانس آوردم که نفر آخر بودم و او هم تصمیم داشت آخرین نفر را خوشحال کند!

۱۴ بهمن ۱۳۸۶

بن‌بست...روزنه

Tres bien, merci

بسیار خوب، متشکرم
محصول 2007 فرانسه، مثل خیلی دیگر از فیلم‌های اروپایی و مخصوصاً فرانسوی، دیدنش حوصله می‌خواهد. ولی از آن حوصله‌هایی که اگر تاب بیاوری و خسته نشوی، مزد طاقتت را می‌گیری. بازی‌های درخشان بازیگران، به‌خصوص هنرپیشه ی مردِ اثر، خیره‌کننده بود. شوخی‌های گاه و بیگاهِ کارگردان هم بامزه بود. مخصوصاً آن‌جا که در آخرهای فیلم در چند صحنه بوم صدابرداری را داخل کادر می‌آورد تا احتمالاً حس همذات‌پنداری مخاطب را بشکند و یادآوری کند که در حال تماشای فیلم است! اصل داستان درباره‌ی حقوق شهروندی افراد و نقض ساده‌ی آن توسط سیستم‌های دولتی بود و این‌که اتفاق‌های ساده چقدر می‌تواند مسیر زندگی آدم‌ها را عوض کند.
کاملاً به دیدنش می‌ارزید.
تا این‌جا که جشنواره‌ی بیست و ششم فیلم فجر برایم پُربار بوده.

۱۳ بهمن ۱۳۸۶

Maradona, la mano di dio

یا همان مارادونا، دستِ خدا
جشنواره‌بینی‌های من هم آغاز شد. قسمت اول جشنواره‌ی عجیب و غریب امسال که تا سه‌شنبه، 16 بهمن، ادامه دارد، مخصوص بخش بین‌الملل است. ظاهراً این کار را کرده‌اند که فیلم‌های ایرانی برسند. از شدت ممیزی‌های متعدد لابد!
مارادونا اولین فیلمی بود که دیدم. محصول مشترک آرژانتین و ایتالیا در سال 2007، جذاب بود و پرکشش. لااقل برای من که فوتبال و جذابیت کم‌نظیرش را دوست دارم. موسیقی هیجان‌انگیزِ فیلم عالی بود وفضا را برای ورود به افسانه‌سازی‌های مارادونا در زمین فوتبال آماده می‌کرد. ولی هرچه مربوط به دست‌کاری‌های مسوولین محترممان بود، عجیب توی ذُق می‌زد. وفور سانسور چشمگیر بود و بریدن‌ها آن‌قدر بود که مجبور می‌شدی برای یافتن ارتباط منطقی بخش‌های داستان، از تخیلت بهره بگیری! زیرنویس‌ها هم اصلاً تعریفی نداشت و گیج‌کننده بود. اوایل فیلم هم که تصویر تنظیم نبود و بالا و پایین می‌رفت تا در روندی پر از آزمون و خطا، فیلم روی پرده درست جا بگیرد. مانده‌ام اگر فیلم را در سینمایی به جز فرهنگ می‌دیدم دیگر چه نصیبم می‌شد!
باید عادت کنیم دیگر. هرچه هست، دلخوشی خوبی است در این روزهای ناخوش.

۱۲ بهمن ۱۳۸۶

مساله‌ی کپی‌رایت

1. آن‌‌قدر سُرودِ گُلِ علیزاده و گروه هم‌آوایان را دوست داشتم و آ‌ن‌قدر از کنسرت تابستانیشان لذت برده‌ بودم که وقتی آلبوم منتشرشده‌اش را پشت ویترین بخش موسیقی شهرِ کتابِ اِبنِ سینا دیدم، فوراً از فروشنده خواستم قبضش را برایم بنویسد. قبض را که نگاه کردم اما انگار چیزی اشتباه بود. نمی‌فهمیدم چرا با عدد یک و صفرهای زیاد بعد از آن مواجه شده‌ام! قیمت را که پرسیدم، جواب گرفتم که 10000 تومان! توضیح که خواستم، فروشنده گفت این کار در ایران و برای ایران تولید نشده (به خاطر تک‌خوانی‌های افسانه رثائی که خیلی زیباست!) و مجوز داخلی ندارد. ولی چون به‌طور غیرقانونی تکثیر می‌شد، آقای علیزاده با ناشر آلبوم صحبت کرد که با قیمت کمتر، تعدادی برای داخل ایران تولید و عرضه بشود تا مخاطبان داخلی که دنبال کار اصل هستند و نمی‌خواهند کُپی بخرند، دسترسی داشته باشند به کارِ اصلی. قیمت واقعیِ کار در اروپا چیزی در حدود 20 پوند است. به نظرم حالا که کارِ اصلی (هرچند با قیمتِ زیاد نسبت به بازارِ موسیقی داخلی( در بازار وجود دارد، یا باید همین نسخه را خرید و یا اصلاً قِیدِ شنیدنِ آلبوم و لذت بردن از آن را زد. راه حلِ سومی هم ندارد.


2. می‌خواستم "کافکا در ساحل"، رمانِ بلندِ هاروکی موراکامی را بخرم ولی رسماً دیوانه شدم! 3 ترجمه‌ی متفاوت از داستان در بازار وجود دارد. ترجمه‌هایی که اختلافشان در همان صفحه‌ی اول به‌شدت فحش است. ترجمه‌هایی که انتشارات کاروان و بازتاب‌نگار منتشر کرده‌اند، با هم اختلافاتِ اساسی دارد. چه در لحن و چه در محتوا! باورتان نمی‌شود که یک جمله، در همان صفحه‌ی اول که مطابقت دادم، در یکی بود و در دیگری کاملاً حذف شده بود. دوستی می‌گفت ترجمه‌ی مهدی غبرائی هم با این‌ها اختلافش زیاد است. همان دوست یادآوری می‌کرد که یک‌بار هم که شده عدم رعایت کپی‌رایت به ضررمان تمام شد. راست می‌گفت. اگر ناشر اصلی به یکی از انتشارات داخلی اجازه‌ی رسمی ترجمه و فروش کتاب را داده بود، این‌قدر گیج نمی‌شدیم و با خیال راحت از این‌که ترجمه‌ای با کیفیت خوب و روان پیش رویمان است، کتاب را می‌گرفتیم.