۱۶ بهمن ۱۳۸۵

خاطره

"برای دوستی که باور ندارد"


میدان نه چندان شلوغ،

ظهر زمستانی پاک،

سر در آینه کاری شده پاساژ،

هجوم یک باره خاطره،

تکثیر ناگهان موسیقی،

ضربه آخر:

حجله یادبود جوان غریبه!


پی نوشت: کم کم تهران تبدیل می شود به شهر خاطره های رنگارنگ برایم! برای یک زندگی 10 ماهه عجیب نیست؟

۳ نظر:

azam_khalily گفت...

سلام چطوري؟ خوبي؟ همينجوري الكي اومدم هيچ كاري هم ندارم !!! هر روز صبحا يه سري به مجله زندگيت ميزنمو بعد ميرم پي كارم به قول روانشناسا شرطي شدم!!! امروز اصلاً حس كار نميباشد. راستي چند روزه پركار شدي!!

roozbeh گفت...

:) خوش اومدی
آره حس نوشتن هست ;)

azam_khalily گفت...

علاف مگه تو كارو زندگي نداري همش پاي اينترنتي؟؟؟؟ پاشو برو درستو بخون!!! يه خورده هم تو اون englishe بنويس