۱۶ مرداد ۱۳۸۶

مثل پروانه‌ای در مُشت...

دوست دارم با خودم زمزمه کنم:
"هست شب آری شب..."
و دل دهم به دلتنگی‌های شبانه

کتاب را که باز می‌کنم اما می‌آید:
"من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
- آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!"

چه کنم با این دوگانه‌های سیاه و سپید؟

پی‌نوشت:
چقدر این پُست و حال وهوایش را دوست داشتم امشب. ا

۳ نظر:

azam_khalily گفت...

منظورم و پيش نظرم به اون جمله شريعتي بود كه ميگفت چه سخت است كه يك مرد بگريد!!!
نه مرد منظورم مذكر نيست!!!!
تو نظر من بهاره هدايت با عبدالله مومني يا اعظم طالقاني با احمد شيرزاد فرقي ندارندمن تو ديد كليم سعي كردم و ميكنم كه مرز جنسي نذارم تو شغلم موفق بودم كه اين نگاه رو از خودم بردارم ولي تو كاراي اجتماعيم خودم نميتونستم نظر بدم
و اون مرد!!! رو در مفهوم انسان ببينيد

roozbeh گفت...

این که منظور تو چیز دیگری بوده خیلی تفاوتی ایجاد نمی‌کند دوست من. متاسفانه تاثیرات اجتماعی کارها و حرف‌ها و نوشته‌هامان سوای نیتمان ماندگار می‌شود. استفاده از واژه‌ی مرد به جای انسان هم سبب بازتولید فرهنگ غلط جنس اول و دوم در جامعه می‌شود به نظرم.

shiva گفت...

man ye mosaferam ..mosafere jadenhaye na tamaam...
pas kei tamam mishavam!!!!!!
khasteam ..