۳ بهمن ۱۳۸۵

آفتاب

گاهی لازم است که آرام باشی، چشم ها را ببندی و جریان ممتد موسیقی را آرام آرام فرو دهی و در اعجازش غرق شوی... آرشه های نرم ویولن که سیم ها را نوازش کند و با نوای زیر و بم کلاویه های پیانو همراه شود، وادار میشوی که همه فکرهایت را دور بریزی و در تاریکی پشت پلک ها، دنیایی دیگر را بجویی. بی تلاطم، دلشوره، جنگ...

حمید مصدق در جایی از دفتر "از جدایی ها" می گوید:

"حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد

صدای پایی از آن دورهای

دور آمد

سکوت شب بشکست

دل گرفته من

از جرقه روشن شد

درون سینه دلم در میان شعله نشست

مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد

ز روی دیده من پلک غرق خواب گشود

کسی که پنجره را

رو به آفتاب گشود"

۶ نظر:

azam_khalily گفت...

گاهي لازم كه چي بگم واجبه كه آروم باشي و روحو تنتو بسپري به يه چيزي كه بتونه تكانه هاي ناشي از استرسها و ناراحتيهاي روزمره رو ازت دور كنه يادش به خير ميشستم وسط خيابون دور دانشگاه كف دستامم ميذاشتم رو زمين اگه كسي هم نبود كفشو جورابمم در مي اوردم و نمي دوني چه احساس آرومو دوسداشتني به آدم دست ميده خيابوني كه تا تهش خاليه هيچ كسو هيچ چيزي نيست و يواش يواش آهنگ چشماي منتظر سياوش رو بخوني بدون اينكه كسي تو ذهن يا فكرت باشه نمي دوني روزبه وقتي پا ميشدم به اندازه ده تا آدم سرحال و شاد انرژي داشتم و يه هيجاني كه بعضي وقتا بواسطش صدام بريده بريده ميشد كاش يه خيابون ديگه اونطوري پيدا كنم

azam_khalily گفت...

گاهي لازم كه چي بگم واجبه كه آروم باشي و روحو تنتو بسپري به يه چيزي كه بتونه تكانه هاي ناشي از استرسها و ناراحتيهاي روزمره رو ازت دور كنه يادش به خير ميشستم وسط خيابون دور دانشگاه كف دستامم ميذاشتم رو زمين اگه كسي هم نبود كفشو جورابمم در مي اوردم و نمي دوني چه احساس آرومو دوسداشتني به آدم دست ميده خيابوني كه تا تهش خاليه هيچ كسو هيچ چيزي نيست و يواش يواش آهنگ چشماي منتظر سياوش رو بخوني بدون اينكه كسي تو ذهن يا فكرت باشه نمي دوني روزبه وقتي پا ميشدم به اندازه ده تا آدم سرحال و شاد انرژي داشتم و يه هيجاني كه بعضي وقتا بواسطش صدام بريده بريده ميشد كاش يه خيابون ديگه اونطوري پيدا كنم

azam_khalily گفت...

سلام ببخشيد يادم رفت بگم خيلي قشنگ مينويسي هنوزم هر وقت دلم براي خودم تنگ بشه نوشته هاتو ميخونم اگه منم خيلي قاطي و بي ربط نوشتم ديگه!!!! اون فيلماي -eng رو چجوري ببينم؟

ساقی گفت...

سالاری!

roozbeh گفت...

ممنون اعظم جان که با امضای خودت مینویسی و ممونون از این که وبلاگ هامو میخونی. آره امیدوارم همه جاده های آرامش و یگانگی شون رو پیدا کنن...
فیلم ها رو هم روی دی وی دی دارم بیشترشو اومدی تهران خبرم کن بهت بدم

شیوا گفت...

بیشتر از حد توانمه..
...
..
کمرنگ شدم.
ارام بخشها اجازه نمیده بیشتر از یکی دو ساعت بیدار باشم در روز..
یه خلسه طولانی و دیگه هیچی نمی فهمی..
حتی مرگو...