۱۲ شهریور ۱۳۸۶

دوست

"شاید هنوز هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاشِ بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی‌ی آوازِ آب‌ها..."*

داشتن دوستِ خوب غنیمتی است در روزهای بی‌حوصلگی. اصلاً منظورم کسانی نیست که قرار است ساعت‌ها با آن‌ها صرف کنید و از هر دری سخن بگویید و بی‌واسطه، حضور پررنگ یکدیگر را تجربه کنید. نه. گاهی می‌توان خیلی به کمتر از این‌ها هم قانع بود. مهم پس زمینه‌های ذهن است که چیزی در آن جریان دارد و پُرَت می‌کند از حس مطبوعِ دوستی. چیزی که در روزهای کش‌دار و بی‌بار، لحظه‌ای هم که شده به یادت می‌آورد که هستند کسانی که دغدغه‌ای دارید از جنسِ مشترکِ زیستن. که حرف‌هایی هست که فهمیده‌ می‌شوند، حتی اگر فرصتِ به زبان آمدن نداشته باشند. داشتنِ دوستِ خوب و دلخوش بودن به "بودنش"، غنیمتی است. باور کن.
خوشحالم که دوست خوبی داشته‌ام، تو بگو آن‌قدردور که شاید شمارِ دیدن‌های عمرمان از انگشتانِ دست تجاوز نکند، که حسِ جاری‌شدن را با نوشته‌هایش زیبا توصیف می‌کند و توصیف که نه، دستت را می‌گیرد و یاریت می‌دهد برای دیگرگونه دیدن.
اگر در کوچه‌های ناامیدی و بی‌انگیزگی پرسه می‌زنید، لطفاً نوشته‌ی دلنشین منصور ضابطیان در شماره‌ی 261 (این هفته‌ی) چلچراغ را از دست ندهید.


*از فروغ فرخزاد

۱ نظر:

دختر گیسو طلا گفت...

من یک دوست دارم
ژان کریستف
رومن رولان