۲۱ شهریور ۱۳۸۶

از بودن و سُرودن

شعرم گرفته‌بود لابُد که ورق می‌زدم کتاب‌های کهنه‌ی کتابخانه را.

ورق که می‌زدم، هربار حِسی می‌آمد و می‌نشست برای خودش در گوشه‌ای و به ثانیه‌ها خیره می‌شد.

ورق که می‌زدم، واژه بود که می‌آمد و سخن می‌گفت و می‌ماند، یا می‌رفت.

یک جای کار اما دیگر ورق نخورد دفتر شعرِ او که می‌گفت:


"- صبح آمده‌ست، برخیز

(بانگِ خروس گوید)

- وین خواب و خستگی را

در شط شب رها کن.


مستانِ نیم شب را

رندانِ تشنه لب را

بارِ دگر به فریاد

در کوچه‌ها صدا کن.


- خوابِ دریچه‌ها را

با نعره سنگ بشکن.

بارِ دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

رو بر سپیده،

وا‌کُن..."*


خاطره را مگر می‌شود ورق زد دوستِ من؟!


*از شفیعی کدکنی، از بودن و سرودن

۱ نظر:

ماكان گفت...

چرا نشه ورق زد؟ كار نشد نداره!