۱۳ شهریور ۱۳۸۶

پنجره

از پنجره که نگاه می‌کنم

تو بگو دود گرفته و تیره،

عابران را که می‌بینم

تو بگو خسته و بی‌حوصله،

و خورشید را

تو بگو کم‌جان و کم‌نور،

و ماه را

که هنوز ماه است،

حسرتی قدیمی در جانم می‌ریزد:

چرا شاعر نیستم؟

۲ نظر:

sara گفت...

آماده تیکه هات هستم ها ولی احساس می کنم چند وقتیه یه حال غریبی هستی...

shiva aba گفت...

hey tekke tekke miravi az yaad..
hey paare paare delam tang mishavad..

..
kojaee mage?
doori? ya nazdik..
harchand in roozaa nazdikim o khyeli dooooooooooooor