۱۰ خرداد ۱۳۸۶

سبکی تحمل ناپذير هستی

چه بايد بنويسم؟
چقدر کليشه ای است اين آغاز هميشه ی نوشته های شوريده حاليم! ا
وقتی به سمت خانه می آمدم، دست کم 10 فيلم خوب برداشتم تا انتخاب کنم از ميانشان تصويرهايی را که شبهای مرطوب شماليم خالی نماند. عجيب است اما که هيچ کدام به کارم نيامد. در ميانه ی پرسه های بی هدف بين شماره هايی که از 600 فزون بود و هر کدام رنگی را می نماياند و آهنگی را برای ديدن و شنيدن و گذشتن، ناگهان ناچار شدم که بايستم و تماشا کنم روايتی از عشق را که می ماند و می گيراند. ا
ممنونم آقای موتمن به خاطر "شب های روشن" تان... ا

"من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودی کردم
پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر ز مرگ..."

شعر: احمد شاملو- من، مرگ را- آيدا در آينه
پی نوشت: ا
شب مهتابی اين کوچه روشن حرف ندارد. باور کن! ا

۳ نظر:

zephyr گفت...

احساسم نسبت به فیلم دقیقا همینه
خاطرات دو سال پیش که برای اولین بار شبهای روشن رو دیدم دوباره تو ذهنم جون گرفته.
برای این یادآوری نیمه شبانه ات ممنون

امید گفت...

فیلمی که بسیار دوستش می دارم! خصوصا تا قبل از آمدن آن دختر خانوم عاشق! زندگی زیابیی بود با تنهایی و کتاب و تنهایی! لذت بخشه، اما با فروختن کتابها اصلا حال نکردم! حیفم اومد اون همه کتاب بره، اون هم به خاطر ...

شيوا گفت...

چقدر کليشه ای است اين آغاز هميشه ی نوشته های شوريده حاليم!


چقدر شبيه حرف من..