
لینک صفحه ثبت نام
مرتبط:
حقِّ دیدن
هییییسسس!
برنامه "مردم ایران سلام" را می بینم. نه این که هر روز از صبح زود پای تلویزیون نشسته باشم و 2 ساعت و نیم صبحگاهی را به آن اختصاص دهم. معمولاً در زمان بخش اعظم برنامه هنوز از تخت جدا نشده ام. اما پس از بیداری عموماً کار اولم فشردن دکمه شماره 2 کنترل تلویزیون است. امروز این برنامه یک ساله شد. برنامه ای که با گرد هم آوردن مجریان مختلف و صحبت از هر دَری در اولین ساعات روز، نقش بزرگی در شکل دهی به افکار عمومی کشورمان و تغییر یا باز تولید فرهنگ رایج در جامعه می تواند داشته باشد. این پُست را برای تجلیل از سازندگان چنین برنامه ای نمی نویسم اما...
نمی دانم چرا مجری خوش صحبت برنامه این قدر اصرار دارد در تفکیک وظایف مردانه و زنانه در جامعه و القای ویژگی های لطیف و همراه با کرشمه به زنان! این را چند باری از او دیده بودم و چون در اغلب موارد مخالفتی هم با او نمی شد، به راحتی از قاب تلویزیون روی ذهن های بینندگان تاثیر می گذاشت و با آن حجم عظیم مخاطب تلویزیونی، امید هامان را برای تغییر نگاه های سنتی به زن و مرد کم رنگ و کم رنگ تر می کرد. امروز اما اتفاق جالبی افتاد. به مناسبت همان قضایای سالگرد و این ها مهمانان زیادی داشت این برنامه. از جمله دکتر هاشم رفیعی تبار که به گفته خود مجری پدر علم نانوتکنولوژی در ایران است و پریوش نظریه که هنرپیشه ی سینما است. اتفاقاً دوباره فرصتی دست داد که مجری به بحث مورد علاقه اش اشاره ای کند و به حوزه های اختصاصی زنان از جمله مدیریت منزل و تربیت فرزندان بپرازد. این بار اما خانم مهمان اعتراض کرد که این ها همه ی نقش زن در جامعه نیست و آقای مهمان به شدت پشت او آمد که اصلاً مجری باید عذرخواهی کند (نه با لحن تند و تلخ البته) و باید حضور زنان در جامعه را پر رنگ کنیم و شاید به جز معدودی از عرصه ها که به قوای جسمانی بالا احتیاج دارد، زنان می توانند به هر فعالیتی در جامعه مشغول شوند و آماری هم از دانشگاه محل تدریسش ارائه کرد که برتری مطلق زنان را در تعداد دانشجو می رساند. این بار هرچه مجری اصرار می کرد که آخر تفاوتی هست و نمی شود، مهمان ها نمی پذیرفتند تا این که بحث عوض شد و فقط آقای مجری عزیز با رویی خندان گفت که هنوز مشکلاتی با این فکر دارد که آن را به بحث در جایی دیگر موکول می کند.
قصدم از نوشتن این پُست زیر سوال بردن این برنامه و مجری آن که به کار خود به خوبی وارد است هم نبود. تنها می خواستم به گوشه ای از روند بازتولید ذهنیت های جا افتاده در جامعه اشاره کنم و دشواری ایجاد تغییر، آن هم به شکل پایدار در افکار عمومی رایاد آور شوم. بعید می دانم که جناب مجری با قصد و غرض این گونه از نظریاتش دفاع می کرد یا نقشه ای داشت برای جا انداختن آن ها در بین مردم. او عقیده شخصی خود را می گفت و آن چه را که در سالهای عمر از همین جامعه آموخته بود پس می داد اما شاید در آن لحظه از یاد برده بود تریبونی با مخاطب میلیونی در اختیار اوست و باید بیشتر دقت کند در اظهار نظر در حوزه هایی که تخصص او نیست. کاش بخش کوچکی از این تریبون ها که شمارشان کم نیست، به دیگرانی که نظرهایی از جنس دیگر دارند تعلق داشت...
آرزو هم که عیب نیست مگر نه؟!
مرتبط:
پرستو مفصل تر نوشته در همین باره.
يک صبحانهی دلپذير در غلاف تمام فلزی.
جالب بود برایم که امروز صبح پخش مستقیم مسابقات اتوموبیلرانی کلاس 1600 جی تی را این قدر با اشتیاق دنبال می کردم و دوست داشتم تنها شرکت کننده زنِ در آن قهرمان شود. لاله صدیق که اکنون دیگر راننده با تجربه ای به حساب می آید و جایگاه خود را در این رشته به همه ثابت کرده، به خاطر مقام های قبلی در خط اول مسابقه قرار گرفته بود و تا آخر هم جایگاه خود را حفظ کرد و با فاصله نسبتاً زیاد با نفر دوم، قهرمان مسابقات اتوموبیلرانی کشور در این کلاس شد. مجری برنامه هم از تعریف کردن کم نگذاشت و به خصوصیات خیلی خوب رانندگی و کنترل ماشین او چندین بار اشاره کرد.
به نظرم در شرایط حاضر کشورمان که زنان این قدر با محدودیت های گوناگون در همه عرصه ها و از جمله ورزش روبرویند، قهرمانی لاله صدیق با وجود حضور مردانِ با تجربه مساله مهمی است و نمی توان صرفاً با دید انسانی به آن نگاه کرد و تفاوتی برای او به سبب زن بودنش قائل نشد. متاسفانه این فرهنگ جنسیت زده موجود است که نگاهی جنسیتی را به ما هم تحمیل می کند و سبب می شود تفاوت بگذاریم میان قهرمانی که موانع بسیار بیشتری را پشت سر می گذارد برای رسیدن به سکوی نخست و دیگرانی که در ابتدای راه چندین دور نسبت به او پیش تر بوده اند و مسیری سهل تر را پیش رو داشته اند برای ورود و ادامه کار در این عرصه. شاید این از جمله تبعیض های مثبتی باشد که این بار تنها در درونمان برای ورزشکاران سخت کوشی در نظر می گیریم که بی شک راه یکسانی را نپیموده اند نسبت به رقیبان غیر هم جنس برای قهرمانی. افزایش شمار این افراد، برابری زنان و مردان را در بسیاری از عرصه ها ثابت می کند و راه را بر اندیشه های ناصوابی که فرهنگ فرادست و فرودست رایج را بازتولید می کنند، می بندد.
بی صبرانه روزی را انتظار می کشم که بتوان بدون نگاه به جنسیت افراد، معیارهایی حرفه ای و تکنیکی برگزید برای ارزش گذاری نحوه کار و کوشش زنان و مردان کشورمان در همه حضورهای عمومی و بی مشکل آن ها در جامعه. اما تا آن وقت حق بدهید که گاهی از موفقیت زنان در ارزیابی های مشترک با مردان، بیشتر خوشحال شویم و این را به حساب دیدگاه جنسیتی دلخواه ما و افتادن از سمت دیگر بام نیاندازید.
چند روزی است که می خواهم درباره نمایشگاه کوچکی که در خانه هنرمندان برپاست بنویسم و نمی رسم.
این را بخوانید:
"... در که باز می شد شب بود، کفش هایش را نکنده یک راست می رفت سراغ درها یکی را باز می کرد دیگری را می بست. کلافه ام کرده بود... آن وقت ها نمی توانستم، شاید هم نباید می گفتم، اما حالا بزرگتر شده ام، آخرین بار تا پشت این در خودش را رسانده بود، درست از این جا که نگاه می کردی دو پا را می دیدی که ایستاده تا دم همین در، و یا با صورتی مخدوش که گاهی از ضرب و شتم یک خاطره به هم ریخته بود، تمام قاب را می پوشاند..."
چیزی درباره ویدئو آرت نشنیده بودم تا این که نمایش "میراث پدری" محمد پرویزی را در نگارخانه ممیز خانه هنرمندان دیدم. جالب بود به نظرم و نمایش نیم ساعته اش خسته ات نمی کرد. به خصوص با آن فرم سه وجهی که باید مدام سر را می چرخاندی تا روایت سه پاره را دنبال کنی و چشم به درهایی بدوزی که هر کدام به گوشه ای از تاریخ 25-30 ساله اخیر کشورمان باز می شد و بیننده را با خود می کشاند.
می خواستم تماشایش را توصیه کنم که دیدم امروز آخرین روز نمایش است تا ساعت 8 شب که هر نیم ساعت تکرار می شود.
راستی چقدر صدای علیرضا قربانی در انتهای کار به دل می نشست.
از درخت و سبزه و رود نمی خواهم بنویسم. از طبیعت مه آلودی که دستمان را از شهر می گیرد و به دامنه کوه می کشاند هم نمی خواهم بگویم. اگر می خواستم، باید می نشستم و لحظه لحظه روزهایی را می نوشتم که آرام را داشتند و زیبا را... یکجا.
دوست دارم از خودم بگویم و طوری بنویسم که آرامش ببارد از واژه هایی که یکی یکی به جای سپیدی می نشینند. چه خوب بود آدم ها که از خودشان می نوشتند و توالی روزها و شبهاشان را ثبت می کردند، فضایی که در آن نفس می کشیدند را هم می شد شناخت. مثلا آدم فقط بگوید امروز نیم ساعت پیاده روی کردم و خواننده بفهمد که مسیر پیاده روی سنگی بوده، این جا و آن جا از میان سنگ ها بوته هایی هم روییده بوده و چیزی بین خاکستری و سبز می آورده مقابل چشم. از گوشی های نویسنده هم نوایی پخش می شده و او را دوره می کرده، نرم و سیال: "ببار ای نَم نَم باران، زمین خشک را تَر کن، سرود زندگی سَر کن..."
دارم کَم کَم خاطره نویسی هایم را به یاد می آورم. پیش تر ها بیشتر می نوشتم از روزهایی که می آمد و می رفت و هر کدام چیزی می داد و چیزی می گرفت لابد که دست خالی نرود. شاید لذت نوشتن روی کاغذ بود که تنبلی را از بین می برد و کلمه را از دالان های تودرتوی ذهن بیرون می کشید و تولدش را جشن می گرفت. این روزها اما باز می نویسم و قبول می کنم که با کیبُرد و فایل های وُرد هم می توان خاطره ها را نوشت تا بمانند و بَعدها سرشارت کنند از غم های دور و شادی های نزدیک...
در یکی از همین خاطره نویسی های این چند روزه نوشته ام:
"لامصب بد می بارد و تَق تَق ای به راه انداخته روی سقف چوبی ویلای شمالی که نگو نپرس! راستش خیلی خوشم نمی آید از این احساس پُر از قطره و نَم. چرایش واضح نیست وقتی شاید تنها 10 درصد عمر را بی این حس زیسته باشی؟!
چُرت کوتاهی زدم و وقتی بلند شدم، همه آن آب ها و صداها جای خود را به سکوت داده بود و مه. کافی بود پنجره اتاق را باز کنم تا ذره های ریز آن در بغلم جا خوش کند..."
چطور است؟
این را از خودم پرسیدم وقتی مثلا 10 سال بعد این واژه ها را مرور می کنم... چطور است پسرک 35 ساله؟ یادت نرود پی نوشت بنویسی وقتی این سطرها را می خوانی و حِسَت را بگویی!