۱۷ خرداد ۱۳۸۶

گفتگو با من

از درخت و سبزه و رود نمی خواهم بنویسم. از طبیعت مه آلودی که دستمان را از شهر می گیرد و به دامنه کوه می کشاند هم نمی خواهم بگویم. اگر می خواستم، باید می نشستم و لحظه لحظه روزهایی را می نوشتم که آرام را داشتند و زیبا را... یکجا.

دوست دارم از خودم بگویم و طوری بنویسم که آرامش ببارد از واژه هایی که یکی یکی به جای سپیدی می نشینند. چه خوب بود آدم ها که از خودشان می نوشتند و توالی روزها و شبهاشان را ثبت می کردند، فضایی که در آن نفس می کشیدند را هم می شد شناخت. مثلا آدم فقط بگوید امروز نیم ساعت پیاده روی کردم و خواننده بفهمد که مسیر پیاده روی سنگی بوده، این جا و آن جا از میان سنگ ها بوته هایی هم روییده بوده و چیزی بین خاکستری و سبز می آورده مقابل چشم. از گوشی های نویسنده هم نوایی پخش می شده و او را دوره می کرده، نرم و سیال: "ببار ای نَم نَم باران، زمین خشک را تَر کن، سرود زندگی سَر کن..."

دارم کَم کَم خاطره نویسی هایم را به یاد می آورم. پیش تر ها بیشتر می نوشتم از روزهایی که می آمد و می رفت و هر کدام چیزی می داد و چیزی می گرفت لابد که دست خالی نرود. شاید لذت نوشتن روی کاغذ بود که تنبلی را از بین می برد و کلمه را از دالان های تودرتوی ذهن بیرون می کشید و تولدش را جشن می گرفت. این روزها اما باز می نویسم و قبول می کنم که با کیبُرد و فایل های وُرد هم می توان خاطره ها را نوشت تا بمانند و بَعدها سرشارت کنند از غم های دور و شادی های نزدیک...

در یکی از همین خاطره نویسی های این چند روزه نوشته ام:

"لامصب بد می بارد و تَق تَق ای به راه انداخته روی سقف چوبی ویلای شمالی که نگو نپرس! راستش خیلی خوشم نمی آید از این احساس پُر از قطره و نَم. چرایش واضح نیست وقتی شاید تنها 10 درصد عمر را بی این حس زیسته باشی؟!

چُرت کوتاهی زدم و وقتی بلند شدم، همه آن آب ها و صداها جای خود را به سکوت داده بود و مه. کافی بود پنجره اتاق را باز کنم تا ذره های ریز آن در بغلم جا خوش کند..."


چطور است؟

این را از خودم پرسیدم وقتی مثلا 10 سال بعد این واژه ها را مرور می کنم... چطور است پسرک 35 ساله؟ یادت نرود پی نوشت بنویسی وقتی این سطرها را می خوانی و حِسَت را بگویی!

۳ نظر:

از زندگی گفت...

زیبا نوشتید . خیلی خوبه که می نویسید! و ما هم می توانیم بخوانیم شان

امید گفت...

بدجوری ما را انداختید به هوس شمال و ویلای آرام و دنج و باران! حتی با وجود 6 سال درس خوندن تو شمال! و بدجوری ما را انداختید در فکر که 10 سال دیگر که من هم سن شما خواهم شد-اگر زنده بمانم- با نگاه به گذشته چه خواهم گفت!

shiva گفت...

kodom soroode zendegi...
hichi nist..