۲۲ اسفند ۱۳۸۵

عیدانه

دلم تنگ است. دلم تنگ است و این از آن دلتنگی هایی نیست که گاه و بیگاه می آید و بی دلیل خودش را تحمیل می کند به گوشه های دل. نه. ساده است و همان قدر واقعی. واقعی، مثل همه دیوار های سرد و اتاق های کوچک و تک نفره دنیا که انسان ها را در خود حبس کرده... چه می گویم؟ انسان مگر حبس شدنی است؟

اول باری نیست که نبودن عزیزی را در نزدیکی های بودنم تجربه می کنم. پیشترها بدترین نوعش را حس کرده ام. نزدیک ترینش. ادعایی هم ندارم که با دو دوستی که ثانیه های غیبتشان را می شماریم خیلی صمیمی بودم یا هر روز می دیدمشان. نمی دانم اما چرا این بار، سنگین است برایم این قدر و عذاب دهنده...

ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجله ها یکی یکی منتشر می شود در این روزها. امروز اعتماد ملی و چلچراغ را خریدم. سخن از عید است و سالی که تحویل می شود و صدای پایی که گوش ها تیز شده برای شنیدنش. من اما نمی دانم در سکوت فراگیری که رخنه کرده در لابه لای زندگی، چرا هیچ صدایی را نمی شنوم. بهاری که از میانه های اسفند شروع می کرد به جلوه گری، خودش را پنهان می کند این روزها از دریچه های چشم. شاید همین همزمانی نوروز و دیوار است که فکرهایم را به هم ریخته و پریشانم کرده. نمی دانم. شاید اگر این دو میهمان اجباری میله های راه راه بازگردند به آسمان آبی آزاد، باز هم دیدارهایمان از یکی دو ماه یک بار فراتر نرود و اندک زمان هم صحبتی هایمان در دقیقه های بسیار زندگی گم شود. اما نمی دانم چه رازی است در حس دلپذیر "بودن" که امروزمان از آن محروم شده. شاید همیشه در ناخودآگاه نهفته در لایه های تودرتوی ذهن، جستجو می کردیم اسمهای آشنا را و یک به یک حاضری می زدیم در برابر نام ها و تا خیالمان آسوده نمی شد، دست بر نمیداشتیم از این انطباق پیاپی نام و حضور. انگار که ناگهان جایی از کار می لنگد اما، این روزها در ستون مقابل نام دو عزیز، هیچ علامتی نیست که نشان از حضور داشته باشد. این فضای خالی است شاید که بی قراری را نشانده در لحظه های زندگی...نمی دانم!

دلم تنگ است. دل من، تنها نه! دل های زیادی تنگ شده در روزهای آخر اسفند که قرار است زمانی باشد برای نو شدن، برای تغییر، برای یادآوری لذت زندگی. پرستو روزشمارش را به راه انداخته و یک به یک روزهای باقیمانده را تا عیدی دیگر می شمارد. عید اما قرارداد نیست که بیاید و ناچار شوی به پذیرفتنش. شاد که نباشی، عید هم آفتابی نمی شود در حوالی زندگی. منتظر می ماند. خود را به کاری سرگرم می کند لابد، تا زمانی که دریچه هایی باز شوند برای داخل شدن. عید امسال هم پیش از نقش بستن نشان های حاضری در مقابل نام همه آن ها که به بودنشان دل بسته ایم، نمی رسد. گیرم تمام روزشمار های عالم صفر را نشان دهند...

عید امسال را با هم جشن می گیریم.

۶ نظر:

azam_khalily گفت...

سلام
عيدانه 86 همين بود ؟ يعني منتظر چيز ديگه اي نباشيم ؟؟
احساسم ميگه غير از اين مسايل اعصاب خورد كن اخير از يه چيز ديگه هم دلت پره آره؟ ميتونم بپرسم از چي؟

roozbeh گفت...

نمیدانم اعظم جان
اصلا به بهار و بهارانه فکر نمی کنم
شاید هم دیدار از دیار دوست داشتنیم حسم را عوض کند و به تکرار سنت همیشگی راغب شوم
اگر هم نه، این نوشته با حال و هوای آغاز سال جدیدم می خواند به شدت
این مسایل به قول تو اعصاب خورد کن این روزها آن قدر هست که نتوانم به هیچ دلگیری دیگری فکر هم بکنم!

نسرین گفت...

اما من فکر می کنم حجم حضورشون تو زندگی تک تکمون بیشتر شده با نیما میشینیم و ساعتها حرف می زنیم . همه دربارشون حرف می زنند تا مدتی پیش آرام و بی صدا کار خودشونو می کردن و ما به اهمیت کاری که می کرذدند توجهی نداشتیم. اما الان می پرسیم راستی اگه شادی نباشه کمپین قانون بی سگسار چی میشه؟ اگه محبوبه نیاد منشور رو زمین می مونه؟

roozbeh گفت...

راست میگی نسرین
ولی نمیدونم اینا اسمش حضور نیست. یاده. خاطره است.باید بی واسطه باشن خودشون
باید سعی کنیم هیچی رو زمین نمونه...

shiva گفت...

nemdionam..
delam baronie
ama sedaee hast ke mige saboor bash..

azam_khalily گفت...

www.manosib.blogfa.com
vaght kardi ye sari bezan