۲۷ اسفند ۱۳۸۵

بهانه

"نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ي بام کوچک اش
به خاطر ترانه اي
کوچک تر از دست هاي تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم هاي تو...

به خاطر پرستويي در باد، هنگامي که تو هلهله می کنی
به خاطر شب نمی بر برگ، هنگامي که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی..."


مدت هاست که دريافته ام نبايد به آرزو های بزرگ دل بست
هدفهای خارق العاده
تغييرهای عجيب و غريب و سنگ های بزرگ
مدت هاست که بهانه های کوچکی می جويم برای رنگی ديدن زندگی
برای خوشحال بودن و خوشحال کردن
هر چيز مي تواند باشد
به قول آن شاعر بزرگ، يک لبخند حتی
يک شکوفه
تماشای پرواز پرنده ای از پنجره ی کوچک اتاق...
اين روزها اما بهانه کوچک ديگری می جوييم برای شاد بودن
فردا بهانه مان را می يابيم؟

شعر از احمد شاملو، از عموهايت، مجموعه هوای تازه

۲ نظر:

sara گفت...

من این نوشته های آخرت رو خییییییییییییلی دوست دارم

سلام به ناممکن گفت...

:)