۲۸ اسفند ۱۳۸۵

آزاد

"من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی کشد نفس

احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من کنون
بيدار باش قافله ای می زند جرس..."

گاهی نبودن های آن ها که عزيزشان می داری، سلسله تکرار های هر روزه را می شکند و يادآورمان می شود که هر انسان دنيايی است و جای خاليش گاه بيشتر از آن که به ذهن می رسد...خيلی بيشتر!
نمی توانم بگويم که چقدر بودنتان گرم است و خوب
دوستان من

شعر از احمد شاملو

۴ نظر:

شیوا اباء گفت...

خوردم را گم کرده ام
لا به لای کاغذ هایی که روزگاری دلم را رویشان می نوشتم..
لا به لای برگ هایی که زیر پایم خش خش میکردند..
خودم را گم کرده ام ..
هر که امد تگه ای از مرا با خود برد..
حالا بر سر جنازه ام روزگاری ست که بی صدا زار می زنم...
دخترانگی ام مرده است..
این را موهای سفیدی که لا به لای تارهای سیاه خودنمایی میکند با نیشخند به من میگویند..
..
فی البداهه بود..
اگه خامه ببخشید..

سلام به ناممکن گفت...

:)

shiva گفت...

khobe
khyli khobe ke khooooooooooobi..
manam khoba ..shayad..hata agar talghin mikonam..
baram 2a kon moghe saal tahvil..
age yadet moondam !!!

سارا گفت...

نوروز مبارک