۲۱ فروردین ۱۳۸۶

ما

هلهله ای بر پاست یا لااقل لازم است که بر پا باشد. مدرسه ها زنگ هایی مخصوص می نوازند و این جا و آن جا آدم ها در سنین و سمت ها و ظاهرهایی مختلف شعار می دهند، سخنرانی می کنند، گوش می کنند، حلقه انسانی تشکیل می دهند، دست می زنند و گاهی هم اگر بشود نقد می کنند البته!


هر کسی حرف خودش را می زند انگار. آن ها که تریبون دارند، راحت تر و رساتر و آن ها که نه، در خفا و با احتیاط. کسی گله می کند، کسی دفاع، کسی تشویق، کسی هیاهو، کسی فریاد، کسی زمزمه. در این میان هیچ کس به فکر غرور ملیمان نیست. نمی دانم. خیلی اهل فکرهای ناسیونالیستی (معنیش را هم درست نمی دانم) نیستم و یا زیاد شعار نمی دهم که "وطنم، پاره تنم" و این ها. این روزها سرگشته ایم اما. مانده ایم که شعارهای هر روزه که گوش ها را پر کره اند، باعث غرور اند یا تحقیر. درون و بیرونمان چهره هایی به شدت متضاد دارد. از یک طرف ملوان هایی می بینیم که پینگ پنگ بازی می کنند و رو به دوربین شکلک در می آورند، از طرف دیگر همان ها صحبت از تیر و تخته و تابوت می کنند یا گلنگدن کشیدن های نشانه مرگ را یادآور می شوند. رسانه های خودمان چیزی می گویند و رسانه های دیگران چیز دیگری. چوپان های دروغگو هم که خدا را شکر کم نیستند و آن قدر بی اعتمادمان کرده اند، دیگر حرف های درستشان را هم سخت است که باور کنیم. هر بار که کسی چیزی می گوید در زمینه پیشرفت های پزشکی، نانوتکنولوژی، فناوری هسته ای، صنعت و...، به راحتی لبخندی می زنیم و ساده می خوانیمش که ما را ساده فرض کرده. نمی دانم. خوب نیست اما به نظرم. این احساس حقیر دیدن خود و انکار داشته ها و نداشته ها خوب نیست. آن خواب و خیال فتح دنیا ها هم. همه اش هم از بی خبری های تحمیلی و محدودیت های رسانه های بی طرف می آید که این طور بدبینیمان کرده به هر حرفی! مانده ام که در کجای جهان ایستاده ایم با این سینما، موسیقی، صنعت، شعر، دانش، فرهنگ، هویت و امید. کاش نگاهی منصفانه و دقیق می جستیم برای اطمینان. خود کم بینی و خود برتر بینی جاری در زندگی هامان را اصلا دوست ندارم.