۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

بُهت

چرخ می خورَد

چرخ می خورَد

چرخ می خورَد

جهان و هرچه در آن است دور سرم

کلمات پتک هایی اند که می آیند و یکی یکی خود را می کوبند و می روند

اولین بار بود شاید که دفاع کردن یادم رفته بود

بُهت

بُهت

بُهت

این بُهت را تنها یک بار دیگر تجربه کرده ام

چقدر حس بدی است

چقدر بد است

چقدر

از بُهت بیزارم

آن خاطره های بُهت آور


خانه مادربزرگ

در بزرگ سفید آهنی

بغض هایی که شکسته شد

آغوش های بازِ باز

پله هایی که به به طبقه بالا می رسید

پسرک 14 ساله ای که نشسته بود و تمام جهان چرخ می خورد دور سرش

بُهت های تمام نشدنی


چقدر زود قضاوت می کنیم

چقدر زود قضاوت می شویم


از تمام بُهت های جهان بیزارم

۴ نظر:

نسيما گفت...

سلام بهت جهان براي همه تنفرآفرين است
زيبا بود ممنون

شيوا گفت...

من نيز چون تو در سرزكيم خوي تبعيدم..

شيوا گفت...

من نيز چون تو در سرزميم خويش تبعيدم

مهران گفت...

از بهت بیزارم. بهت حاصل از ... اصلا بیخیال