۲۷ فروردین ۱۳۸۶

حال

بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم. آسمان آبیست، همه جا سبز است، شهر زیباست. زیبا و آفتابی... آن قدر که گاهی دوست داری از اول صبح تا آخرین ثانیه های روشنی پیاده بروی و همه خیابان های آشنا و نا آشنا را گز کنی. خاطره هایت را مرور کنی و از طعم شیرینشان سرشار شوی. خیلی خوب نیستم اما و خودم هم نمی فهمم علتش را! جای چیزی در آن آخرین لایه های وجودم خالیست که نمی گذارد شادی هایم تداوم یابد. وقتی در انتهای روزی پر از هیجان و موسیقی و دور هم بودن های خاطره ساز، دوستی می گوید که همان آدم پیشین نیستم، با آن شور و سرخوشی همیشگی، نمی دانم پاسخ مثبتم را چگونه توجیه کنم! اصلا هم دوست ندارم همه چیز را به حساب بد بودن شرایط زمانه و محدودیت های اجتماعی بگذارم و نامعلوم بودن آینده را بهانه کنم برای توجیه حال هایم. اصلا توجیه نمی پذیرد رفتار کسی که این همه زیبایی را در حوالی زندگی بهاریش می بیند و باز هم شادی را راه نمی دهد که بیاید و خانه کند و بماند در زاویه های دل. از تنهایی است یا بیکاری یا کدام عامل ناشناخته ذهنی و روحی، نمی دانم...بی تابی های این روزهایم را خودم هم نمی فهمم!

۵ نظر:

azam_khalily گفت...

تنها نیستی آقای میرچرخچیان شاید از نشونه های بهار و اون رستاخیزیه که میگن تموم همه احساسای متناقض هجوم میارنو ....
با اینکه سالگرد یه عالمه خاطره خوب مثل فارغ التحصیلی یا اومدن از اصفهان یا تولد حمید رضا یا خیلی خاطرات در ظاهر قشنگه ولی یه دلشوره از جنس بد جنسش ته دلمه که نمی دونم باهاش چکار کنم
منم تنها نیستم از چند نفر دیگم همینو شنیدم
روح سرگردونمون دنبال چی میگرده که پیداش نمیکنه نمیدونم دیگه کامل اختیارم افتاده دست من و شاید 10 درصدش دست خودمه ....

سلام به ناممکن گفت...

سلام ... حتا روزبه ها هم گاهی حق دارن که این طوری بشن ! فکر کنم به جای توجیه پیدا کردن و اینا ، فقط کافی باشه که سعی کنی تحملش کنی . " تحملش کنی " یعنی که بگذاری راه خودشو بره این حس و حالت . و تو از دور وایسی و نگاش کنی و مواظبش باشی که تو پرتگاه نیفته و برش گردونی به راه خودش ! فکر کنم بعد از یه مدت خودش حالی ش شه و برگرده به راه تو !! نمی دونم ! شاید یه روزی باید یکی اینا رو به من می گفت . شاید هم یه روزی یکی اینا رو بهم گفته . یکی مثل خود تو ! حالا شاید یه کم واژه هاش فرق داشته ! ... به خودت این حق رو بده : حق " گرفته بودن " و حتا " عنق بودن " ... اگه این حق رو به خودت ندی ... شاید خیلی دیر برگردی به اون روزبهی که خودت و دوستات انتظار داری( داریم )... خب ! بسه ! شاید هم حق نداشتم این طوری مامان بزرگ بازی در بیارم ;) ببخش ! خب ؟!

roozbeh گفت...

:) خب

ساقی گفت...

فک کنم من می دونم دلیلش چیه.
اینجا بگم یا خصوصی؟!؟
:-)

roozbeh گفت...

هر جور که می توانی بگو ساقی عزیز و جمعی را از نگرانی بیرون آور! ;)