۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

Dance

بعضی روزها همه چیز دارند

همه چیز برای "بودن". و مگر ممکن است که "باشی" و خوب نباشی؟!

آن وقت که از جلوی خانه های برِ خیابانی که از برگ های تازه و تر و تمیز سبز اند و از خوشه های خوش بوی اقاقیا بنفش، رد می شوی و کسی آن حوالی با صدای زنگ دارش می خواند:

Dance me to the end of love…،

مگر می توان که بد بود؟


آن کتاب قدیمی را که باز کنی، می آید:


"دیده ی بخت

به

افسانه

او

شد در خواب


کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم..."



هستم. خوب و آرام.

۲ نظر:

شیوا گفت...

اين روزها کمي بيشتر از بيش گنگم..
اما هنوز ماسکم سالمه!!!
هنوز کسی نمیفهمه این دلقک زیر ماسک خنده هاش اشک میریزه..
من خوبم..
مثلا..
من زنده ام مثلا..
من هستم ..مثلا..
اما من دفن شده ام ..واقعا..
من گم شده ام..

مهران گفت...

همیشه خوب باش رفیق، همیشه